English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 226 (33 milliseconds)
English Persian
set up حاضر به جنگ کردن توپ
Search result with all words
roll-call حاضر و غایب کردن
roll-calls حاضر و غایب کردن
readied مهیا کردن حاضر کردن
readies مهیا کردن حاضر کردن
ready مهیا کردن حاضر کردن
readying مهیا کردن حاضر کردن
call up درخواست شناسایی شبکه درخواست اعلام شناسایی درشبکه حاضر و غایب کردن ایستگاههای بی سیم
call-up درخواست شناسایی شبکه درخواست اعلام شناسایی درشبکه حاضر و غایب کردن ایستگاههای بی سیم
call-ups درخواست شناسایی شبکه درخواست اعلام شناسایی درشبکه حاضر و غایب کردن ایستگاههای بی سیم
call the roll حاضر و غایب کردن
embattle حاضر به جنگ کردن یا شدن
fitting out حاضر کردن ناو
get ready اماده شدن حاضر کردن
get ready حاضر کردن یا شدن
make ready اماده شدن حاضر کردن
march order حاضر براه کردن
prepare for action حاضر به عملیات شدن حاضر به تیر کردن
roll call حاضر و غایب کردن افراد
to conjure up با سحر حاضر کردن
to report for duty برای کار حاضر شدن وخود رامعرفی کردن
to report oneself حاضر شدن وخود را معرفی کردن
To prepare something. To get somethings ready. چیزی را حاضر کردن
To call the roll. Roll-call. حاضر غایب کردن
make the grade <idiom> منظم کردن، موفق بودن ،حاضر شدن
to call the roll حاضر غایب کردن [نام افراد در گروهی را بلند خواندن]
Other Matches
ubiquitous حاضر
present حاضر
on hand <idiom> حاضر
presenting حاضر
agreeable حاضر
stock :حاضر
in the saddle حاضر
stocked :حاضر
presents حاضر
existing حاضر
presented حاضر
make ready حاضر شدن
rigs وضع حاضر
readies حاضر به کار
readies قبضه حاضر
ready قبضه حاضر
delicatessens اغذیه حاضر
ready حاضر به کار
readied قبضه حاضر
willing حاضر خواهان
rig وضع حاضر
rigged وضع حاضر
omnipresent حاضر در همه جا
delicatessen اغذیه حاضر
omnipresent همه جا حاضر
here بدینسو حاضر
readying قبضه حاضر
readying حاضر به کار
repartee حاضر جوابی
present [at] <adj.> باشنده [حاضر] [در]
get ready حاضر شدن
operational حاضر به کار
johnny on the sopt حاضر و اماده
active حاضر بخدمت
attends حاضر بودن
to e. an appearance حاضر شدن
at the moment در حال حاضر
at present در حال حاضر
readied حاضر به کار
action front حاضر به تیر
operationally ready حاضر به عملیات
toss off <idiom> حاضر جواب
attending حاضر بودن
For the time being. At peresent. presently. درحال حاضر
at the present moment درحال حاضر
roll call حاضر و غایب
readiness to report حاضر جوابی
stand by حاضر بودن
existing در حال حاضر
attend حاضر بودن
operationally ready حاضر به کار
ready wit حاضر جوابی
current در حال حاضر
currents در حال حاضر
inbearing فضولانه حاضر خدمت
unready غیراماده حاضر نشده
inbearing ناخوانده حاضر خدمت
i agreed to go حاضر شدم بروم
show up سر موقع حاضر شدن
obliging حاضر خدمات مهربان
To keep an appointment . سر قرار حاضر شدن
Get ready for the journey(trip) برای مسافرت حاضر شو
operational route جاده حاضر به کار
to be present باشنده [حاضر] بودن
he refused to go حاضر نشد برود
fair game طعمهی حاضر و آماده
action فرمان حاضر به تیر
attender شخص حاضر در جایی
take off (time) <idiom> سرکار حاضر نشدن
actions فرمان حاضر به تیر
ready position حالت حاضر به تیر
presence of mind حاضر ذهنی هوشیاری
improvisator بدیهه ساز حاضر جواب
embattle حاضر شدن برای جنگ
all available کلیه توپخانه حاضر به تیر
When will they be ready? چه وقت آنها حاضر میشود؟
Are you prepared to accept my conditions? حاضر ید شرایط مرا بپذیرید؟
ubiquitous همه جا حاضر موجود درهمه جا
At the moment we are not able to ... در حال حاضر امکانش نیست که ما ...
senior officer afloat ارشدترین افسر حاضر در ناو
improvisation بدیهه سازی حاضر جوابی
never to be at a loss for an answer همیشه حاضر جواب بودن
offer to buy something حاضر به خرید چیزی شدن
readied حاضربه تیر حاضر باشید
I was an eye witness to what happened. من حاضر وناظر وقا یع بودم
ready حاضربه تیر حاضر باشید
dates در حال حاضر یا اخیراگ امروزی
date در حال حاضر یا اخیراگ امروزی
Those who attended the meeting. کسانیکه در جلسه حاضر بودند
I wI'll get (persuade)him to sign . اورا حاضر بامضاء می کنم
show up حاضر شدن حضور یافتن
readies حاضربه تیر حاضر باشید
readying حاضربه تیر حاضر باشید
current آدرسی که در حال حاضر استفاده میشود
operating force نیروهای حاضر به کار نیروی فعال
ready rack قفسه مهمات حاضر برای تیراندازی
setting up وسیله حاضر بکار تنظیم شده
to compel the attendance of a witness وادار به حاضر شدن شاهدی [قانون]
operationally ready حاضر به عمل اماده از نظر عملیاتی
sets وسیله حاضر بکار تنظیم شده
currents آدرسی که در حال حاضر استفاده میشود
set وسیله حاضر بکار تنظیم شده
he would take no refusal هیچ حاضر نمیشد که تقاضایش رد شود
at this time <adv.> درحال حاضر [عجالتا] [اکنون ] [فعلا]
at this stage <adv.> درحال حاضر [عجالتا] [اکنون ] [فعلا]
actual job [job held] [occupation held] پیشه در حال حاضر نگه داشته شده
make the scene <idiom> به محل یا حادثه خاص رفتن ،حاضر شدن
It doesn't fly with me [American E] [colloquial] من حاضر نیستم این کار را انجام بدهم!
our offer to render a service حاضر شدن ما برای اینکه خدمتی بکنیم
rolling reserve امادذخیره دم دست وهمیشه حاضر در پای کار
hath سوم شخص مفرد اززمان حاضر فعل have
ready missile موشک حاضر به پرتاب روی سکوی اتش
That won't work with me! من حاضر نیستم این کار را انجام بدهم!
raise pistol فرمان حاضر به تیر درتیراندازی کلت طپانچه ها بالا
colours انتخاب رنگهایی که در حال حاضر در تصویر استفاده می شوند
colour انتخاب رنگهایی که در حال حاضر در تصویر استفاده می شوند
resident school مدارس حضوری یا مدارسی که شاگرد عملا در کلاس حاضر میشود
embattle حاضر بجنگ شدن تحت فشار شدید قرار دادن
individual demand schedule صورت کالاهایی که یک فرد در یک مدت معین حاضر به خریدانها باشد
window فضایی در صفحه نمایش که اپراتور در حال حاضر آنجا کار میکند
front de liberation national فعالیت می کرد و در حال حاضر تنها حزب سیاسی الجزایر است
inactive پنجرهای که نمایش داده میشود ولی در حال حاضر استفاده نمیشود
minuteman داوطلبانی که متعهد بودند بمحض احضار حاضر بخدمت نظام شوند
storage فضای موقت حافظه برای داده هایی که در حال حاضر پردازش می شوند
docketed صورت پروندههای حاضر برای رسیدگی که به وسیله منشی دادگاه تنظیم میشود
docketing صورت پروندههای حاضر برای رسیدگی که به وسیله منشی دادگاه تنظیم میشود
exclusion principle اگر بتوان مانع استفاده کالا توسط کسانی که حاضر بپرداخت هزینه
dockets صورت پروندههای حاضر برای رسیدگی که به وسیله منشی دادگاه تنظیم میشود
activity تعداد فایل هایی که در حال حاضر در مقایسه با کل آنها استفاده شده اند
activities تعداد فایل هایی که در حال حاضر در مقایسه با کل آنها استفاده شده اند
docket صورت پروندههای حاضر برای رسیدگی که به وسیله منشی دادگاه تنظیم میشود
workspace فضایی در حافظه که برای استفاده آماده است یا در حال حاضر اپراتور در آن کار میکند
unpopulated تخته مدار چاپ شده که درحال حاضر عنصری ندارد یا سوکت آن خالی است
tout temps prist تسلیم خوانده در برابرخواهان با اعلام این که همیشه برای تحویل یا انجام خواسته حاضر است
IE جستجوگر وب ساخت ماکروساخت که در حال حاضر فراهم است و به کاربر امکان دیدن صفحات وب میدهد
Internet جستجوگر وب سافت ماکروسافت که در حال حاضر آماده است و به کاربر امکان مشاهده صفحه وب را میدهد
manned اماده به جنگ جنگ افزار حاضر به تیر دارای خدمه
holocene وابسته به دوره زمین شناسی حاضر که ازپایان دوره پلیستوسن شروع میگردد
operating strenght پرسنل حاضر به خدمت پرسنل موجود یکان
uses در حال حاضر در حال اجرا
use در حال حاضر در حال اجرا
presenting زمان حاضر زمان حال
presents زمان حاضر زمان حال
present زمان حاضر زمان حال
presented زمان حاضر زمان حال
drives حرفی که نشان دهنده درایو دیسکی است که در حال حاضر استفاده میشود.A , B برای فلاپی دیسک و C برای دیسک سخت در کامپیوتر شخصی
drive حرفی که نشان دهنده درایو دیسکی است که در حال حاضر استفاده میشود.A , B برای فلاپی دیسک و C برای دیسک سخت در کامپیوتر شخصی
fast قطعه حافظه قدیمی که داده را ازمحل حافظه پیدا میکند و می خواند با دوعمل جداگانه این قطعه در خال حاضر با EDO جایگزین شده است
fasted قطعه حافظه قدیمی که داده را ازمحل حافظه پیدا میکند و می خواند با دوعمل جداگانه این قطعه در خال حاضر با EDO جایگزین شده است
fasts قطعه حافظه قدیمی که داده را ازمحل حافظه پیدا میکند و می خواند با دوعمل جداگانه این قطعه در خال حاضر با EDO جایگزین شده است
fastest قطعه حافظه قدیمی که داده را ازمحل حافظه پیدا میکند و می خواند با دوعمل جداگانه این قطعه در خال حاضر با EDO جایگزین شده است
inspection arms سلاح برای بازدید حاضر بازدید اسلحه اسلحه رابازدید کنید
broadband ISDN سرویس ارسال داده سریع که به داده و صوت اجازه ارسال در یک شبکه گسترده میدهد در حال حاضر سیستمهای Asynchronous Transfer Mode Multimegabit Data Services دو نوع از این سرویس هستند
congress party (indian national congress حزب کنگره- کنگره ملی هندبزرگترین حزب سیاسی هندوستان که در اواخر قرن 91 تاسیس شد و در حال حاضر با ارائه یک طرح سوسیالیستی برای جامعه بالاترین تعداد کرسی را درمجمع ملی هند داراست
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com