Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (21 milliseconds)
English
Persian
govern
حاکم بودن فرمانداری کردن
governed
حاکم بودن فرمانداری کردن
governs
حاکم بودن فرمانداری کردن
Other Matches
governor's office
فرمانداری
governorship
فرمانداری
military governor
فرمانداری نظامی
vice governor
معاون فرمانداری
town hall
تالار شهرداری یا فرمانداری
town halls
تالار شهرداری یا فرمانداری
proconsulship
مقام فرمانداری در رم قدیم
government
فرمانداری طرز حکومت هیئت دولت
provost court
دادگاه فرمانداری نظامی یا نیروی اشغالی
governments
فرمانداری طرز حکومت هیئت دولت
peregrinate
سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
contains
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contain
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to mind
مراقب بودن
[مواظب بودن]
[احتیاط کردن]
monitor
رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitors
رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitored
رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
refereed
حاکم
regnant
حاکم
refereeing
حاکم
judged
حاکم
kami
حاکم
referee
حاکم
referees
حاکم
rulers
حاکم
dominant
حاکم
arbitress
حاکم
ruler
حاکم
judging
حاکم
commanding
حاکم
judges
حاکم
judge
حاکم
governesses
حاکم زن
gynecocrat
حاکم زن
Governors General
حاکم کل
governors
حاکم
imperatives
حاکم
imperative
حاکم
governess
حاکم زن
gerent
حاکم
burgomaster
حاکم
Governor General
حاکم کل
governor
حاکم
Governor Generals
حاکم کل
governing law
قانون حاکم
autarky
حاکم مطلق
autarchy
حاکم مطلق
paramount
حاکم عالیمقام
governor's seat
حاکم نشین
local government
حاکم محلی
sovereigns
حاکم مسلط
plutocracy
دولتمندان حاکم
castellan
حاکم قصر
magistrate
حاکم صلحیه
magistrates
حاکم صلحیه
chief tomn
حاکم نشین
sovereign
حاکم مسلط
ethnarch
حاکم استاندار
plutocracies
دولتمندان حاکم
dynast
حاکم سردودمان
ruling class
طبقه حاکم
autocrats
حاکم مطلق
despots
حاکم مطلق
military governor
حاکم نظامی
autocrat
حاکم مطلق
despot
حاکم مطلق
chatelain
بانوی حاکم قلعه
governors
حاکم رئیس زندان
nationality law
قانون حاکم برتابعیت
county towns
حاکم نشین استان
governor
حاکم رئیس زندان
legates
نماینده پاپ حاکم
burgess
حاکم یاقاضی شهر
legate
نماینده پاپ حاکم
county town
حاکم نشین استان
chief residence
مقرعمده حاکم نشین
quisling
حاکم دست نشانده اجنبی
tyrant
حاکم و سلطان مستبد یاستمگر
quislings
حاکم دست نشانده اجنبی
reeve
حاکم عرف مامور اجرا
tyrants
حاکم و سلطان مستبد یاستمگر
military government
حکومت نظامی فرمانداری نظامی
sea power
نیروی دریایی کشور حاکم بر دریاها
lictor
پیشرو حاکم وغیره متصدی مجازات
tyrant
حاکم ستمگر یا مستبد سلطان فالم
tyrants
حاکم ستمگر یا مستبد سلطان فالم
spoils system
سیستم تقسیم مناسب دولتی بین اعضاء حزب حاکم
governess
زنی که موافبت بچه یا اشخاص جوان را بعهده میگیرد زن حاکم
governesses
زنی که موافبت بچه یا اشخاص جوان را بعهده میگیرد زن حاکم
blue law
قوانین سخت و محدود کنندهی پیوریتانها که بر شمال ایالات متحده حاکم بود
blue laws
قوانین سخت و محدود کنندهی پیوریتانها که بر شمال ایالات متحده حاکم بود
live up to
<idiom>
طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
parallels
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelled
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallel
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleling
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelling
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleled
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person .
مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
to have short views
د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
to keep guard
بودن احتیاط کردن
jollify
کردن سرخوش بودن
to be on guard
بودن احتیاط کردن
outnumber
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
corresponds
بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponded
بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumbered
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbers
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
up to it/the job
<idiom>
مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
outnumbering
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
correspond
بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
to be in one's right mind
دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
perpetrating
مرتکب کردن مقصر بودن
behoove
فرض بودن اقتضاء کردن
adequateness
طرفدار بودن وفا کردن
necessitating
ایجاب کردن مستلزم بودن
necessitate
ایجاب کردن مستلزم بودن
perpetrated
مرتکب کردن مقصر بودن
entailed
شامل بودن فراهم کردن
ranged
تغییر کردن یا متفاوت بودن
hold out
حاکی بودن از خودداری کردن از
ambulate
حرکت کردن درحرکت بودن
perpetrates
مرتکب کردن مقصر بودن
range
تغییر کردن یا متفاوت بودن
hold
متصرف بودن جلوگیری کردن از
holds
متصرف بودن جلوگیری کردن از
look out
نگهبانی کردن موافب بودن
possess
تصرف کردن دارا بودن
perpetrate
مرتکب کردن مقصر بودن
behove
فرض بودن اقتضاء کردن
entailing
شامل بودن فراهم کردن
vacillates
مردد بودن نوسان کردن
vacillated
مردد بودن نوسان کردن
comported
جور بودن تحمل کردن
tally
تطبیق کردن مطابق بودن
vacillate
مردد بودن نوسان کردن
comport
جور بودن تحمل کردن
ranges
تغییر کردن یا متفاوت بودن
contained
شامل بودن خودداری کردن
comports
جور بودن تحمل کردن
tallying
تطبیق کردن مطابق بودن
vacillating
مردد بودن نوسان کردن
tallies
تطبیق کردن مطابق بودن
contain
شامل بودن خودداری کردن
tallied
تطبیق کردن مطابق بودن
entails
شامل بودن فراهم کردن
necessitated
ایجاب کردن مستلزم بودن
necessitates
ایجاب کردن مستلزم بودن
contains
شامل بودن خودداری کردن
agreeing
موافقت کردن موافق بودن
concerns
دلواپس کردن نگران بودن
concern
دلواپس کردن نگران بودن
have
مجبور بودن وادار کردن
comporting
جور بودن تحمل کردن
maintain
حمایت کردن از مدعی بودن
having
مجبور بودن وادار کردن
gestate
ابستن بودن حمل کردن
entail
شامل بودن فراهم کردن
exceed
تجاوز کردن متجاوز بودن
exceeded
تجاوز کردن متجاوز بودن
trut
اعتماد کردن به امیدوار بودن
maintained
حمایت کردن از مدعی بودن
benefiting
احسان کردن مفید بودن
benefited
احسان کردن مفید بودن
agree
موافقت کردن موافق بودن
agrees
موافقت کردن موافق بودن
conflicts
ناسازگار بودن مبارزه کردن
conflicted
ناسازگار بودن مبارزه کردن
conflict
ناسازگار بودن مبارزه کردن
espied
جاسوس بودن بازرسی کردن
maintains
حمایت کردن از مدعی بودن
espies
جاسوس بودن بازرسی کردن
espy
جاسوس بودن بازرسی کردن
espying
جاسوس بودن بازرسی کردن
benefit
احسان کردن مفید بودن
to wear two faces
دورویی کردن دوروودورنگ بودن
wavered
فتور پیدا کردن دو دل بودن
minding
موافبت کردن ملتفت بودن
alludes
افهار کردن مربوط بودن به
alluded
افهار کردن مربوط بودن به
alluding
افهار کردن مربوط بودن به
to take notice
ملتفت بودن توجه کردن
mind
موافبت کردن ملتفت بودن
allude
افهار کردن مربوط بودن به
randan
سرخوش بودن نشاط کردن
possesses
تصرف کردن دارا بودن
correspound
مناسب بودن مکاتبه کردن
adhere
طرفدار بودن وفا کردن
waver
فتور پیدا کردن دو دل بودن
minds
موافبت کردن ملتفت بودن
to take notice
اعتنا کردن بهوش بودن
adhered
طرفدار بودن وفا کردن
gift of the gab
<idiom>
درصحبت کردن ماهر بودن
wavers
فتور پیدا کردن دو دل بودن
exceeds
تجاوز کردن متجاوز بودن
wavering
فتور پیدا کردن دو دل بودن
possessing
تصرف کردن دارا بودن
adheres
طرفدار بودن وفا کردن
adhering
طرفدار بودن وفا کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com