Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 273 (48 milliseconds)
English
Persian
abstract
خلاصه کردن
abstracting
خلاصه کردن
abstracts
خلاصه کردن
foreshorten
خلاصه کردن
foreshortened
خلاصه کردن
foreshortens
خلاصه کردن
condense
خلاصه کردن
condenses
خلاصه کردن
condensing
خلاصه کردن
summarised
خلاصه کردن
summarises
خلاصه کردن
summarising
خلاصه کردن
summarize
خلاصه کردن
summarized
خلاصه کردن
summarizes
خلاصه کردن
summarizing
خلاصه کردن
epitomised
خلاصه کردن
epitomises
خلاصه کردن
epitomising
خلاصه کردن
epitomize
خلاصه کردن
epitomized
خلاصه کردن
epitomizes
خلاصه کردن
epitomizing
خلاصه کردن
synopsize
خلاصه کردن
Search result with all words
outline
مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outline
خلاصه خلاصه کردن
outlined
مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outlined
خلاصه خلاصه کردن
outlines
مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outlines
خلاصه خلاصه کردن
outlining
مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outlining
خلاصه خلاصه کردن
charge
عهده وتعهد و الزامی که بر شخص باشد حقی که در مورد ملکی وجود داشته باشد خطابهای که رئیس محکمه پس از ختم دادرسی خطاب به هیات منصفه ایراد و ضمن خلاصه کردن شهادتهای داده شده مسائل قانونی لازم را برای ایشان تشریح میکند
charges
عهده وتعهد و الزامی که بر شخص باشد حقی که در مورد ملکی وجود داشته باشد خطابهای که رئیس محکمه پس از ختم دادرسی خطاب به هیات منصفه ایراد و ضمن خلاصه کردن شهادتهای داده شده مسائل قانونی لازم را برای ایشان تشریح میکند
briefing
جلسه توجیهی خلاصه کردن دستورات و گزارشات
briefings
جلسه توجیهی خلاصه کردن دستورات و گزارشات
abbreviate
مختصرکردن خلاصه کردن
abbreviates
مختصرکردن خلاصه کردن
abbreviating
مختصرکردن خلاصه کردن
brief
دستور خلاصه کردن
brief
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
brief
خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
briefed
دستور خلاصه کردن
briefed
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefed
خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
briefer
دستور خلاصه کردن
briefer
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefer
خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
briefest
دستور خلاصه کردن
briefest
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefest
خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
compress
خلاصه کردن متراکم کردن
compresses
خلاصه کردن متراکم کردن
compressing
خلاصه کردن متراکم کردن
condense
منقبض کردن مختصرومفیدکردن خلاصه کردن
condenses
منقبض کردن مختصرومفیدکردن خلاصه کردن
condensing
منقبض کردن مختصرومفیدکردن خلاصه کردن
run through
بسرعت خرج و تلف کردن خلاصه کردن
run-through
بسرعت خرج و تلف کردن خلاصه کردن
run-throughs
بسرعت خرج و تلف کردن خلاصه کردن
sketch
پیش نویس چیزی را اماده کردن طرح خلاصه
sketched
پیش نویس چیزی را اماده کردن طرح خلاصه
sketches
پیش نویس چیزی را اماده کردن طرح خلاصه
digest
خلاصه کردن و شدن خلاصه
digested
خلاصه کردن و شدن خلاصه
digesting
خلاصه کردن و شدن خلاصه
digests
خلاصه کردن و شدن خلاصه
abstract a deed
قباله ایی را خلاصه کردن
condensible
قابل خلاصه کردن
cut down
خلاصه کردن تقلیل دادن
out lawry
طراحی کردن بطور مختصر شرح دادن خلاصه کردن
to make a long story short
<idiom>
خلاصه کردن قصه
to take notes of
خلاصه نویسی کردن از
Other Matches
epitomist
شخصی که کتابی را خلاصه کند خلاصه نویس
briefed
خلاصه
concise
<adj.>
خلاصه
fleeting
<adj.>
خلاصه
resumes
خلاصه
in a word
خلاصه
resuming
خلاصه
comprisal
خلاصه
summaries
خلاصه
briefer
خلاصه
succinct
<adj.>
خلاصه
synopses
خلاصه
synopsis
خلاصه
briefest
خلاصه
scantling
خلاصه
roundups
خلاصه
roundup
خلاصه
curt
<adj.>
خلاصه
compendium
خلاصه
short
<adj.>
خلاصه
upshot
خلاصه
brief description
خلاصه
abstract
:خلاصه
survey
خلاصه
short
خلاصه
resumed
خلاصه
shorter
خلاصه
surveyed
خلاصه
in one world
خلاصه
condensation
خلاصه
extraction
خلاصه
in one word
خلاصه
in fine
خلاصه
shortest
خلاصه
abridgment
خلاصه
abstracting
:خلاصه
resume
خلاصه
surveys
خلاصه
ens
خلاصه
brief
خلاصه
epitome
خلاصه
summary
خلاصه
in short
خلاصه
quintes sence
خلاصه
abstracts
:خلاصه
sum
خلاصه نمودن
outlined
نقشه خلاصه
summation
مقامی خلاصه
prospectus
خلاصه اگهی
tabloid
خلاصه شده
condensate
خلاصه شده
prospectuses
خلاصه اگهی
tabloids
خلاصه شده
outlines
نقشه خلاصه
all in all
<idiom>
به طور خلاصه
compressible
خلاصه شدنی
resume
خلاصه تجربیات
summarization
خلاصه سازی
sums
روی هم خلاصه
outline
خلاصه پیرامون
outlining
نقشه خلاصه
outlining
خلاصه پیرامون
summary card
کارت خلاصه
outline
نقشه خلاصه
minute
خلاصه مذاکرات
wrap up
گزارش خلاصه
sums
خلاصه نمودن
resumed
خلاصه تجربیات
sum
روی هم خلاصه
compend
خلاصه زبده
concepts
خلاصه خط مشی
outlined
خلاصه پیرامون
concept
خلاصه خط مشی
outlines
خلاصه پیرامون
resumes
خلاصه تجربیات
compendiously
<adv.>
بصورت خلاصه
extracts
خلاصه زبده
sketches
شرح خلاصه
briefly
بطور خلاصه
extracts
زبده خلاصه
to sum up
خلاصه اینکه
summaries
خلاصه مختصر
to sum up
بطور خلاصه
extracting
خلاصه زبده
precis
خلاصه نوشتن
abstracter
خلاصه کننده
sketch
شرح خلاصه
summarily
بطور خلاصه
extracting
زبده خلاصه
transaction
خلاصه مذاکرات
in a word
<idiom>
به طور خلاصه
curtly
<adv.>
بصورت خلاصه
sketches
خلاصه ملخص
synoptic
خلاصه اجمال
schema
خلاصه نمودار
schemata
خلاصه نمودار
apercu
خلاصه مختصر
pemmican
اطلاعات خلاصه
sketched
شرح خلاصه
digester
خلاصه کننده
intelligence summary
خلاصه اطلاعاتی
sketched
خلاصه ملخص
pemican
اطلاعات خلاصه
extract
زبده خلاصه
extracted
خلاصه زبده
resuming
خلاصه تجربیات
summaries
خلاصه وضعیت
briefly
<adv.>
بطور خلاصه
precipitousness work
خلاصه سازی
sketch
خلاصه ملخص
precipitousness work
خلاصه نویسی
briefly speaking
بطور خلاصه
summary
خلاصه مختصر
abridged
خلاصه شده
condensed
خلاصه شده
summary
خلاصه وضعیت
syllabus
خلاصه مفید
compendiously
<adv.>
بطور خلاصه
minutes
خلاصه مذاکرات
extract
خلاصه زبده
briefly
<adv.>
بصورت خلاصه
abridgement
خلاصه مجمل
extracted
زبده خلاصه
syllabuses
خلاصه مفید
curtly
<adv.>
بطور خلاصه
outlined
خلاصه رئوس مطالب
pony
پرداختن خلاصه اخبار
abbreviator
خلاصه نوس پاپ
extract
چکیده خلاصه وضعیت
abstracts
فهرست خلاصه براورد
in one word
خلاصه اینکه مختصرا
extracts
چکیده خلاصه وضعیت
in a word
خلاصه اینکه مختصرا
extracted
چکیده خلاصه وضعیت
adumbration
نشان دادن خلاصه
abstracter
خلاصه نویس دزد
abstract
فهرست خلاصه برآورد
extracting
چکیده خلاصه وضعیت
abstracting
فهرست خلاصه براورد
vidimus
خلاصه سندو مانند ان
outlines
خلاصه رئوس مطالب
in one world
خلاصه اینکه مختصرا
compact
بهم فشرده خلاصه
ponies
پرداختن خلاصه اخبار
compacts
بهم فشرده خلاصه
proceeding
پیشرفت خلاصه مذاکرات
epitome
خلاصه رئوس مطالب
outlining
خلاصه رئوس مطالب
poney
پرداختن خلاصه اخبار
compacting
بهم فشرده خلاصه
compacted
بهم فشرده خلاصه
schematically
بطور طرح یا خلاصه
outline
خلاصه رئوس مطالب
intelligence summary
خلاصه وضعیت اطلاعاتی
memorandum
برگ خلاصه یادداشت مانند
memorandums
برگ خلاصه یادداشت مانند
compressing
بهم فشردن خلاصه شدن
incompressible
فشار نا پذیر خلاصه نشدنی
compresses
بهم فشردن خلاصه شدن
compress
بهم فشردن خلاصه شدن
memoranda
برگ خلاصه یادداشت مانند
summary of monthly statement
خلاصه صورت وضعیت ماهیانه
condensable
چگال پذیر خلاصه شدنی
precis
خلاصه رئوس مطالب تلخیص
materiel history
خلاصه وضعیت قطعات ووسایل یا کالاها
daily position summary
خلاصه وضعیت محل کشتیهادر روی اب
touch on (upon)
<idiom>
خلاصه وار نوشتن ،چکیده گویی
minute
خلاصه ساختن صورت جلسه نوشتن
incompressibly
بطوریکه نتوان متراکم یا خلاصه نمود
daily movement summary
خلاصه وضعیت حرکت کشتیهادر روز یا کالاها
RTFM
خلاصه معروف درپیام به معنای " خواندن دستور کار"
acronym
حالت خلاصه چندین حرف که کلمهای خوانا را ایجاد می کنند
acronyms
حالت خلاصه چندین حرف که کلمهای خوانا را ایجاد می کنند
pandects
خلاصه قانون مدنی رم که درسده ششم بفرمان در05جلد امده است
AFAIK
خلاصه عبارت انگلیسی: تا آنجایی که خبر دارم که در ایمیل یا چت استفاده می شود
protocols
خلاصه مذاکرات معاهده و اتفاق نسخه اول و اصلی مقاوله نامه مقدماتی
protocol
خلاصه مذاکرات معاهده و اتفاق نسخه اول و اصلی مقاوله نامه مقدماتی
electronic journal
فایل خلاصه شرح وقایع دریک ترتیب زمانی فعالیتهای پردازشی انجام شده توسط کامپیوتر
service records
سوابق خدمتی پرسنل خلاصه وضعیت خدمتی
statement of service
خلاصه وضعیت خدمتی وضعیت خدمت
incondensable
خلاصه نشدنی تغلیظ نشدنی
summary areas
مناطق اطلاعاتی دریایی مناطق یاد شده در خلاصه وضعیت دریایی
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com