Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 273 (36 milliseconds)
English
Persian
to make a long story short
<idiom>
خلاصه کردن قصه
Search result with all words
outline
مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outline
خلاصه خلاصه کردن
outlined
مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outlined
خلاصه خلاصه کردن
outlines
مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outlines
خلاصه خلاصه کردن
outlining
مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outlining
خلاصه خلاصه کردن
charge
عهده وتعهد و الزامی که بر شخص باشد حقی که در مورد ملکی وجود داشته باشد خطابهای که رئیس محکمه پس از ختم دادرسی خطاب به هیات منصفه ایراد و ضمن خلاصه کردن شهادتهای داده شده مسائل قانونی لازم را برای ایشان تشریح میکند
charges
عهده وتعهد و الزامی که بر شخص باشد حقی که در مورد ملکی وجود داشته باشد خطابهای که رئیس محکمه پس از ختم دادرسی خطاب به هیات منصفه ایراد و ضمن خلاصه کردن شهادتهای داده شده مسائل قانونی لازم را برای ایشان تشریح میکند
briefing
جلسه توجیهی خلاصه کردن دستورات و گزارشات
briefings
جلسه توجیهی خلاصه کردن دستورات و گزارشات
abstract
خلاصه کردن
abstracting
خلاصه کردن
abstracts
خلاصه کردن
abbreviate
مختصرکردن خلاصه کردن
abbreviates
مختصرکردن خلاصه کردن
abbreviating
مختصرکردن خلاصه کردن
brief
دستور خلاصه کردن
brief
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
brief
خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
briefed
دستور خلاصه کردن
briefed
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefed
خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
briefer
دستور خلاصه کردن
briefer
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefer
خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
briefest
دستور خلاصه کردن
briefest
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefest
خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
compress
خلاصه کردن متراکم کردن
compresses
خلاصه کردن متراکم کردن
compressing
خلاصه کردن متراکم کردن
foreshorten
خلاصه کردن
foreshortened
خلاصه کردن
foreshortens
خلاصه کردن
condense
منقبض کردن مختصرومفیدکردن خلاصه کردن
condense
خلاصه کردن
condenses
منقبض کردن مختصرومفیدکردن خلاصه کردن
condenses
خلاصه کردن
condensing
منقبض کردن مختصرومفیدکردن خلاصه کردن
condensing
خلاصه کردن
run through
بسرعت خرج و تلف کردن خلاصه کردن
run-through
بسرعت خرج و تلف کردن خلاصه کردن
run-throughs
بسرعت خرج و تلف کردن خلاصه کردن
summarised
خلاصه کردن
summarises
خلاصه کردن
summarising
خلاصه کردن
summarize
خلاصه کردن
summarized
خلاصه کردن
summarizes
خلاصه کردن
summarizing
خلاصه کردن
epitomised
خلاصه کردن
epitomises
خلاصه کردن
epitomising
خلاصه کردن
epitomize
خلاصه کردن
epitomized
خلاصه کردن
epitomizes
خلاصه کردن
epitomizing
خلاصه کردن
sketch
پیش نویس چیزی را اماده کردن طرح خلاصه
sketched
پیش نویس چیزی را اماده کردن طرح خلاصه
sketches
پیش نویس چیزی را اماده کردن طرح خلاصه
digest
خلاصه کردن و شدن خلاصه
digested
خلاصه کردن و شدن خلاصه
digesting
خلاصه کردن و شدن خلاصه
digests
خلاصه کردن و شدن خلاصه
abstract a deed
قباله ایی را خلاصه کردن
condensible
قابل خلاصه کردن
cut down
خلاصه کردن تقلیل دادن
out lawry
طراحی کردن بطور مختصر شرح دادن خلاصه کردن
synopsize
خلاصه کردن
to take notes of
خلاصه نویسی کردن از
Other Matches
epitomist
شخصی که کتابی را خلاصه کند خلاصه نویس
in short
خلاصه
synopsis
خلاصه
in fine
خلاصه
in a word
خلاصه
scantling
خلاصه
shortest
خلاصه
condensation
خلاصه
in one world
خلاصه
short
خلاصه
shorter
خلاصه
synopses
خلاصه
extraction
خلاصه
quintes sence
خلاصه
summaries
خلاصه
ens
خلاصه
summary
خلاصه
brief description
خلاصه
in one word
خلاصه
abridgment
خلاصه
briefer
خلاصه
briefed
خلاصه
resuming
خلاصه
brief
خلاصه
short
<adj.>
خلاصه
fleeting
<adj.>
خلاصه
roundups
خلاصه
roundup
خلاصه
upshot
خلاصه
abstracting
:خلاصه
concise
<adj.>
خلاصه
epitome
خلاصه
abstract
:خلاصه
survey
خلاصه
succinct
<adj.>
خلاصه
resume
خلاصه
briefest
خلاصه
resumed
خلاصه
resumes
خلاصه
surveys
خلاصه
abstracts
:خلاصه
curt
<adj.>
خلاصه
comprisal
خلاصه
surveyed
خلاصه
compendium
خلاصه
outlines
نقشه خلاصه
outlines
خلاصه پیرامون
sketch
خلاصه ملخص
minute
خلاصه مذاکرات
summary
خلاصه وضعیت
summaries
خلاصه مختصر
sketched
خلاصه ملخص
sketch
شرح خلاصه
summary
خلاصه مختصر
sketches
شرح خلاصه
summaries
خلاصه وضعیت
transaction
خلاصه مذاکرات
compressible
خلاصه شدنی
abridgement
خلاصه مجمل
abstracter
خلاصه کننده
abridged
خلاصه شده
prospectuses
خلاصه اگهی
prospectus
خلاصه اگهی
extract
خلاصه زبده
outline
خلاصه پیرامون
outline
نقشه خلاصه
all in all
<idiom>
به طور خلاصه
extracts
خلاصه زبده
extracts
زبده خلاصه
extracting
خلاصه زبده
pemican
اطلاعات خلاصه
extracted
خلاصه زبده
sketched
شرح خلاصه
sketches
خلاصه ملخص
in a word
<idiom>
به طور خلاصه
briefly
بطور خلاصه
compend
خلاصه زبده
extracted
زبده خلاصه
resume
خلاصه تجربیات
outlined
خلاصه پیرامون
outlined
نقشه خلاصه
pemmican
اطلاعات خلاصه
extracting
زبده خلاصه
resumes
خلاصه تجربیات
summation
مقامی خلاصه
summary card
کارت خلاصه
digester
خلاصه کننده
summarization
خلاصه سازی
schema
خلاصه نمودار
schemata
خلاصه نمودار
intelligence summary
خلاصه اطلاعاتی
wrap up
گزارش خلاصه
tabloid
خلاصه شده
synoptic
خلاصه اجمال
concept
خلاصه خط مشی
concepts
خلاصه خط مشی
curtly
<adv.>
بطور خلاصه
compendiously
<adv.>
بطور خلاصه
briefly
<adv.>
بصورت خلاصه
briefly
<adv.>
بطور خلاصه
condensed
خلاصه شده
compendiously
<adv.>
بصورت خلاصه
curtly
<adv.>
بصورت خلاصه
tabloids
خلاصه شده
resuming
خلاصه تجربیات
syllabuses
خلاصه مفید
syllabus
خلاصه مفید
extract
زبده خلاصه
precis
خلاصه نوشتن
sum
روی هم خلاصه
outlining
خلاصه پیرامون
precipitousness work
خلاصه سازی
precipitousness work
خلاصه نویسی
outlining
نقشه خلاصه
sums
روی هم خلاصه
briefly speaking
بطور خلاصه
to sum up
بطور خلاصه
apercu
خلاصه مختصر
condensate
خلاصه شده
sums
خلاصه نمودن
summarily
بطور خلاصه
minutes
خلاصه مذاکرات
resumed
خلاصه تجربیات
sum
خلاصه نمودن
to sum up
خلاصه اینکه
compact
بهم فشرده خلاصه
outline
خلاصه رئوس مطالب
compacted
بهم فشرده خلاصه
intelligence summary
خلاصه وضعیت اطلاعاتی
epitome
خلاصه رئوس مطالب
extract
چکیده خلاصه وضعیت
vidimus
خلاصه سندو مانند ان
in one word
خلاصه اینکه مختصرا
in a word
خلاصه اینکه مختصرا
outlined
خلاصه رئوس مطالب
outlining
خلاصه رئوس مطالب
in one world
خلاصه اینکه مختصرا
compacting
بهم فشرده خلاصه
compacts
بهم فشرده خلاصه
outlines
خلاصه رئوس مطالب
extracted
چکیده خلاصه وضعیت
proceeding
پیشرفت خلاصه مذاکرات
abstract
فهرست خلاصه برآورد
abbreviator
خلاصه نوس پاپ
schematically
بطور طرح یا خلاصه
poney
پرداختن خلاصه اخبار
abstracting
فهرست خلاصه براورد
abstracts
فهرست خلاصه براورد
ponies
پرداختن خلاصه اخبار
extracting
چکیده خلاصه وضعیت
abstracter
خلاصه نویس دزد
adumbration
نشان دادن خلاصه
pony
پرداختن خلاصه اخبار
extracts
چکیده خلاصه وضعیت
precis
خلاصه رئوس مطالب تلخیص
condensable
چگال پذیر خلاصه شدنی
memoranda
برگ خلاصه یادداشت مانند
memorandum
برگ خلاصه یادداشت مانند
compresses
بهم فشردن خلاصه شدن
compressing
بهم فشردن خلاصه شدن
summary of monthly statement
خلاصه صورت وضعیت ماهیانه
memorandums
برگ خلاصه یادداشت مانند
compress
بهم فشردن خلاصه شدن
incompressible
فشار نا پذیر خلاصه نشدنی
minute
خلاصه ساختن صورت جلسه نوشتن
touch on (upon)
<idiom>
خلاصه وار نوشتن ،چکیده گویی
incompressibly
بطوریکه نتوان متراکم یا خلاصه نمود
daily position summary
خلاصه وضعیت محل کشتیهادر روی اب
materiel history
خلاصه وضعیت قطعات ووسایل یا کالاها
daily movement summary
خلاصه وضعیت حرکت کشتیهادر روز یا کالاها
RTFM
خلاصه معروف درپیام به معنای " خواندن دستور کار"
acronym
حالت خلاصه چندین حرف که کلمهای خوانا را ایجاد می کنند
acronyms
حالت خلاصه چندین حرف که کلمهای خوانا را ایجاد می کنند
pandects
خلاصه قانون مدنی رم که درسده ششم بفرمان در05جلد امده است
AFAIK
خلاصه عبارت انگلیسی: تا آنجایی که خبر دارم که در ایمیل یا چت استفاده می شود
protocols
خلاصه مذاکرات معاهده و اتفاق نسخه اول و اصلی مقاوله نامه مقدماتی
protocol
خلاصه مذاکرات معاهده و اتفاق نسخه اول و اصلی مقاوله نامه مقدماتی
electronic journal
فایل خلاصه شرح وقایع دریک ترتیب زمانی فعالیتهای پردازشی انجام شده توسط کامپیوتر
service records
سوابق خدمتی پرسنل خلاصه وضعیت خدمتی
statement of service
خلاصه وضعیت خدمتی وضعیت خدمت
incondensable
خلاصه نشدنی تغلیظ نشدنی
summary areas
مناطق اطلاعاتی دریایی مناطق یاد شده در خلاصه وضعیت دریایی
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com