English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (37 milliseconds)
English Persian
to patch up خواباندن سرهم بندی کردن
Other Matches
flimflam سرهم بندی کردن
bungling سرهم بندی کردن
jerry build سرهم بندی کردن
bungled سرهم بندی کردن
bungle سرهم بندی کردن
railroads سرهم بندی کردن
slub سرهم بندی کردن
railroad سرهم بندی کردن
to knock together سرهم بندی کردن
bunlge سرهم بندی کردن
bungles سرهم بندی کردن
foozle بدزدن سرهم بندی کردن
slubber نخ نیم تاب سرهم بندی کردن
fudged نوعی رنگ قهوهای سرهم بندی کردن
fudges نوعی رنگ قهوهای سرهم بندی کردن
fudge نوعی رنگ قهوهای سرهم بندی کردن
fudging نوعی رنگ قهوهای سرهم بندی کردن
revamp دوباره وصله یا سرهم بندی کردن نو نما کردن
revamped دوباره وصله یا سرهم بندی کردن نو نما کردن
revamping دوباره وصله یا سرهم بندی کردن نو نما کردن
revamps دوباره وصله یا سرهم بندی کردن نو نما کردن
bollix سرهم بندی کردن قاطی پاتی کردن
bumble اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
To do something slapdash. کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
bumbles اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbled اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
vamp وصله کردن سرهم بندی کردن
pasting سر هم کردن سرهم بندی کردن
pastes سر هم کردن سرهم بندی کردن
paste سر هم کردن سرهم بندی کردن
pasted سر هم کردن سرهم بندی کردن
to huddle up a piece of work کاریرا سرهم بندی کردن کاریرا با شتاب انجام دادن
patchery سرهم بندی
snow job سرهم بندی
patching سرهم بندی
botchery سرهم بندی
fiddle around <idiom> سرهم بندی
tinkers سرهم بندی
tinkering سرهم بندی
tinker سرهم بندی
tinkered سرهم بندی
patchboard تخته سرهم بندی
patch panel تابلوی سرهم بندی
patch cord سیم سرهم بندی
ersatz سرهم بندی شده
shake-ups سرهم بندی دگرگونی
identikit سرهم بندی شده
identikits سرهم بندی شده
shake up سرهم بندی دگرگونی
shake-up سرهم بندی دگرگونی
what a pretty mess he made خوب سرهم بندی کرد
assembly lines دستگاهی که اشیاء یا مصنوعاتی را پشت سرهم ردیف میکند تا بمحل بسته بندی برسد
assembly line دستگاهی که اشیاء یا مصنوعاتی را پشت سرهم ردیف میکند تا بمحل بسته بندی برسد
embeds خواباندن محاط کردن
suppress خواباندن پایمال کردن
to laylow پست کردن خواباندن
embed خواباندن محاط کردن
get off to sleep خواب کردن خواباندن
suppresses خواباندن پایمال کردن
suppressing خواباندن پایمال کردن
tenderize ترد کردن خواباندن گوشت
tenderizing ترد کردن خواباندن گوشت
tenderising ترد کردن خواباندن گوشت
tenderised ترد کردن خواباندن گوشت
tenderises ترد کردن خواباندن گوشت
tenderizes ترد کردن خواباندن گوشت
tenderized ترد کردن خواباندن گوشت
patches سرهم کردن
patch سرهم کردن
assemble سرهم کردن
assembles سرهم کردن
assembled سرهم کردن
rating طبقه بندی کردن درجه بندی
ratings طبقه بندی کردن درجه بندی
grades درجه بندی کردن رتبه بندی کردن
grades دسته بندی کردن طبقه بندی کردن
grade دسته بندی کردن طبقه بندی کردن
group دسته بندی کردن طبقه بندی کردن
groups دسته بندی کردن طبقه بندی کردن
grade درجه بندی کردن رتبه بندی کردن
laggin اب بندی کردن اب بندی ناوها
downgrading کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
downgrades کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
downgraded کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
downgrade کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
gift wrap بسته بندی کردن در کاغذ بسته بندی روبان دارپیچیدن
lays خواباندن
lay خواباندن
put to bed خواباندن
lay low خواباندن
to stamp out خواباندن
to put to bed خواباندن
to hush up خواباندن
put-down خواباندن
mollifying خواباندن
put-downs خواباندن
put down خواباندن
mollifies خواباندن
mollified خواباندن
mollify خواباندن
to lull to sleep خواباندن
To be biding ones time . گوش خواباندن
appeasing فرونشاندن خواباندن
appeases فرونشاندن خواباندن
appease فرونشاندن خواباندن
appeased فرونشاندن خواباندن
declassification از طبقه بندی خارج کردن حذف طبقه بندی
stops خواباندن بند اوردن
stopped خواباندن بند اوردن
to lay prostrate روبه زمین خواباندن
stop خواباندن بند اوردن
stopping خواباندن بند اوردن
to wear down ساییده شدن خواباندن
lay down خواباندن زمین گذاشتن
marinate خواباندن [روش پخت] [غذا و آشپزخانه]
marinade خواباندن [روش پخت] [غذا و آشپزخانه]
end to end سرهم پیوسته
flimfalmmer سرهم بند
successive پشت سرهم
seriate پشت سرهم
blow by blow پشت سرهم
blow-by-blow پشت سرهم
awkward سرهم بند
at a stretch پشت سرهم
consecutive پشت سرهم
tinkerer سرهم بند
tandom پشت سرهم
successive <adj.> پشت سرهم
sequential <adj.> پشت سرهم
in quick succession تندپشت سرهم
burst پشت سرهم
consecutive <adj.> پشت سرهم
bursts پشت سرهم
evaluation rating درجه بندی اطلاعات یا طبقه بندی ان از نظر اعتبار وصحت و دقت
times تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
timed تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
burst mode وضعیت پشت سرهم
tandem computers کامپیوترهای پشت سرهم
arcade طاقهای پشت سرهم
seriate پشت سرهم اوردن
day and night <idiom> شب وروز پشت سرهم
burst mode وجه پشت سرهم
rigged نصب قطعات باربندی کردن بسته بندی کردن
rig نصب قطعات باربندی کردن بسته بندی کردن
rigs نصب قطعات باربندی کردن بسته بندی کردن
He is a chain smoker. پشت سرهم سیگار می کشد
chain-smokers کسیکه پشت سرهم سیگارمیکشد
piece part قطعه سرهم و جدا نشدنی
chain smoker کسیکه پشت سرهم سیگارمیکشد
chain-smoker کسیکه پشت سرهم سیگارمیکشد
overpacking دوباره لفاف کردن یا بسته بندی کردن
i wrote letter a letter چندین کاغذ پشت سرهم نوشتم
classification طبقه بندی کردن طبقه بندی
classifications طبقه بندی کردن طبقه بندی
word warp فرمت بندی مجدد پس از حذف ها و اصلاحات ویژگی که درصورت جانگرفتن یک کلمه درخط اصلی ان را به ابتدای خط بعدی می برد سطر بندی
carpet classification طبقه بندی [درجه بندی] فرش
caulk اب بندی کردن
to make a mess of سر هم بندی کردن
to make a muddle of سر هم بندی کردن
seal اب بندی کردن
underpins پی بندی کردن
sealing اب بندی کردن
seals اب بندی کردن
underpin پی بندی کردن
to pin up بی بندی کردن
to nails up سر هم بندی کردن
batten down اب بندی کردن
to mull a mull of سر هم بندی کردن
to take a snack ته بندی کردن
underpinned پی بندی کردن
lacevi بندی کردن
type ماشین کردن طبقه بندی کردن
typed ماشین کردن طبقه بندی کردن
types ماشین کردن طبقه بندی کردن
sort دسته کردن طبقه بندی کردن
portion تسهیم کردن سهم بندی کردن
portions تسهیم کردن سهم بندی کردن
resorts جدا کردن طبقه بندی کردن
to put on شرط بندی کردن تحمیل کردن
sorted دسته کردن طبقه بندی کردن
resorted جدا کردن طبقه بندی کردن
partitions جدا کردن جزء بندی کردن
segregation جدا کردن درجه بندی کردن
partition جدا کردن جزء بندی کردن
resort جدا کردن طبقه بندی کردن
gaduate درجه بندی کردن تغلیظ کردن
sorts دسته کردن طبقه بندی کردن
grades طبقه بندی کردن کلاسه کردن
grade طبقه بندی کردن کلاسه کردن
break down تجزیه کردن طبقه بندی کردن
gradate درجه بندی کردن مخلوط کردن
to provide against پیش بندی کردن
to pay court عرض بندی کردن
graduating تقسیم بندی کردن
graduating درجه بندی کردن
schedule زمان بندی کردن
put-up بسته بندی کردن
scheduled زمان بندی کردن
schedules زمان بندی کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com