English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 225 (34 milliseconds)
English Persian
disport خوشی کردن
disported خوشی کردن
disporting خوشی کردن
disports خوشی کردن
rejoice خوشی کردن
rejoiced خوشی کردن
rejoices خوشی کردن
jobilate خوشی کردن
rollick خوشی کردن
to make merry خوشی کردن
Search result with all words
frolic خوشی کردن ورجه ورجه کردن
frolicked خوشی کردن ورجه ورجه کردن
frolicking خوشی کردن ورجه ورجه کردن
frolics خوشی کردن ورجه ورجه کردن
exult جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exulted جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exulting جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exults جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
eudaemonism اخلاقیاتی که منظور ان فراهم کردن خوشی و سعادت است اخلاقیات ارسطو
eudaimonism اخلاقیاتی که منظور ان فراهم کردن خوشی و سعادت است اخلاقیات ارسطو
eudemonism اخلاقیاتی که منظوران فراهم کردن خوشی وسعادت است
jobilate شادی کردن از خوشی فریاد زدن
to beentranced withjoy از خوشی غش کردن
to break forth in to joy از خوشی فریاد کردن
to pretend illness نا خوشی را بهانه کردن خودرا به ناخوشی زدن تمارض کردن
Other Matches
fools paradise خوشی بی اساس یا خیالی الکی خوشی
curvet خوشی
glee خوشی
ploys خوشی
felicity خوشی
jollification خوشی
well-being خوشی
galas خوشی
cheers خوشی
joyousness خوشی
splurging خوشی
joyfulness خوشی
joyance خوشی
splurge خوشی
jovially با خوشی
joviality خوشی
splurged خوشی
splurges خوشی
cheer خوشی
cheered خوشی
felicities خوشی
ploy خوشی
mirthless بی خوشی
lark خوشی
delight خوشی
delighting خوشی
delights خوشی
jollity خوشی
fortunately <adv.> با خوشی
happily <adv.> با خوشی
joyfully <adv.> با خوشی
mirthfully با خوشی
larks خوشی
gala خوشی
merry making خوشی
hilarity خوشی
meat and drink خوشی
pleasance خوشی
merry-making خوشی
merriness خوشی
gusts خوشی
gayety خوشی
pleasures خوشی
pleasure خوشی
frolicsomeness خوشی
mirth خوشی
euphoria خوشی
happiness خوشی
joyously با خوشی
frolics خوشی
gladsomeness خوشی
gust خوشی
rollick خوشی
delectation خوشی
frolic خوشی
frolicked خوشی
brannigan خوشی
frolicking خوشی
cheerfulness خوشی
sprees خوشی
joy خوشی
joys خوشی
randan خوشی
bliss خوشی
spree خوشی
enjoyment خوشی
jocundness خوشی
jollify خوشی دادن به
f.mirth خوشی عید
goluptious خوشی اور
goloptious خوشی اور
exultantly خوشی کنان
whoopee زمان خوشی
gladsome خوشی اور
winsome با مسرت و خوشی
benders خوشی ونشاط
bender خوشی ونشاط
blessedness مبارکی خوشی
rejoicingly خوشی کنان
paradise سعادت خوشی
the picture of joy خوشی مجسم
blithely بطور خوشی
the picture of joy مظهر خوشی
the p of hoppiness منتهادرجه خوشی
married happiness خوشی زناشویی
felicific خوشی اور
exultingly خوشی کنان
material to happiness لازمه خوشی
jet set دایم در سفر و خوشی
a land of milk and honey <idiom> جای سعادت و خوشی
humoured خوشمزگی خوشی دادن
humouring خوشمزگی خوشی دادن
humored خوشمزگی خوشی دادن
to burst with joy از خوشی در پوست خودنگنجیدن
humoring خوشمزگی خوشی دادن
humours خوشمزگی خوشی دادن
humors خوشمزگی خوشی دادن
humour خوشمزگی خوشی دادن
wellbeing سلامتی و خوشی خوشبختی
paint the town red <idiom> اوقات خوشی داشتن
jamboree مجمع پیشاهنگان خوشی
jamborees مجمع پیشاهنگان خوشی
It doesnt look nice . It is useemly. صورت خوشی ندارد
to shout for joy از خوشی فریاد زدن
i wish you happiness خوشی شما راخواستارم
I am sore at her. Iam bitter about her. ازاودل خوشی ندارم
gratifyingly چنانکه خوشی دهد
hedonics اصول خوشی ولذت
while away the time <idiom> زمان خوشی را گذراندن
luse طاعون نا خوشی واگیره دار
It wI'll come to a bad end. It is foredoomed. اینکار عاقبت ( خوشی ) ندارد
To feign I'llness. خود رابنا خوشی زدن
he is transported with joy ازفرط خوشی بی خودشده است
give oneself up to <idiom> اجازه خوشی را به کسی دادن
high time هنگام خوشی وعیش ونوش
i wish you happiness خوشی یا سعادت شما را می خواهم
overjoyed از فرط خوشی از خود بیخودشد
we made a night of it چه شب خوشی گذراندیم چه شبی کردیم
humor خوشی دادن راضی نگاهداشتن
to play possum خودرا بنا خوشی زدن
delightful لذت بخش خوشی اور
crumpled rose leaf چیزی که خوشی انسان رامنغض میکند
we had a good time خوش گذشت وقت خوشی داشتیم
no new is good new یارویدادتازه خودیک خبر خوشی است
hedonism فلسفه خوشی پرستی وتمتع ازلذایذ دنیای زودگذر
to gild the pill چیزناگواری راکه انسان ناچاراست تحمل نمایدبصورت خوشی دراوردن
the joy overpays the toil خوشی این کار رنج انراکه جبران میکندسهل است برانهم می چربد
yoicks علامت تعجب درهیجان و خشم و خوشی ووجد.فریاد تحریک و تشویق برای تازی شکاری مخصوص
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
sterilizes گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
exploit استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
withstanding مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
times تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
support حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
woos افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
wooed افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
woo افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
sterilised گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilized گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
correcting تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
sterilising گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilises گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilize گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
correct تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
sterilizing گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
cross تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
to wipe out پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
withstood مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstand مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
crossest تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com