Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (39 milliseconds)
English
Persian
frolic
خوشی کردن ورجه ورجه کردن
frolicked
خوشی کردن ورجه ورجه کردن
frolicking
خوشی کردن ورجه ورجه کردن
frolics
خوشی کردن ورجه ورجه کردن
Other Matches
skip
ورجه ورجه کردن
skipped
ورجه ورجه کردن
skips
ورجه ورجه کردن
yo-yos
ورجه
gambols
ورجه ورجه
gambolled
ورجه ورجه
gambolling
ورجه ورجه
yo-yo
ورجه
gambol
ورجه ورجه
gamboled
ورجه ورجه
gamboling
ورجه ورجه
wiggler
علی ورجه
jack-in-the-box
علی ورجه
jack in the box
علی ورجه
jack-in-the-boxes
علی ورجه
to pretend illness
نا خوشی را بهانه کردن خودرا به ناخوشی زدن تمارض کردن
to beentranced withjoy
از خوشی غش کردن
jobilate
خوشی کردن
disporting
خوشی کردن
rejoices
خوشی کردن
rejoice
خوشی کردن
rollick
خوشی کردن
to make merry
خوشی کردن
disports
خوشی کردن
disported
خوشی کردن
disport
خوشی کردن
rejoiced
خوشی کردن
to break forth in to joy
از خوشی فریاد کردن
jobilate
شادی کردن از خوشی فریاد زدن
exulting
جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exult
جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exults
جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exulted
جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
eudemonism
اخلاقیاتی که منظوران فراهم کردن خوشی وسعادت است
eudaimonism
اخلاقیاتی که منظور ان فراهم کردن خوشی و سعادت است اخلاقیات ارسطو
eudaemonism
اخلاقیاتی که منظور ان فراهم کردن خوشی و سعادت است اخلاقیات ارسطو
fools paradise
خوشی بی اساس یا خیالی الکی خوشی
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
ploy
خوشی
frolicked
خوشی
mirth
خوشی
cheers
خوشی
ploys
خوشی
cheerfulness
خوشی
joyfulness
خوشی
glee
خوشی
cheered
خوشی
lark
خوشی
frolic
خوشی
jollification
خوشی
rollick
خوشی
gladsomeness
خوشی
joyousness
خوشی
jollity
خوشی
larks
خوشی
spree
خوشی
delights
خوشی
felicity
خوشی
meat and drink
خوشی
merriness
خوشی
merry making
خوشی
mirthfully
با خوشی
mirthless
بی خوشی
felicities
خوشی
delighting
خوشی
well-being
خوشی
pleasures
خوشی
pleasure
خوشی
merry-making
خوشی
randan
خوشی
curvet
خوشی
sprees
خوشی
cheer
خوشی
pleasance
خوشی
delight
خوشی
joyously
با خوشی
joyance
خوشی
splurge
خوشی
joy
خوشی
delectation
خوشی
jocundness
خوشی
gust
خوشی
splurged
خوشی
frolicsomeness
خوشی
gusts
خوشی
bliss
خوشی
joyfully
<adv.>
با خوشی
splurges
خوشی
splurging
خوشی
frolics
خوشی
enjoyment
خوشی
jovially
با خوشی
frolicking
خوشی
fortunately
<adv.>
با خوشی
happily
<adv.>
با خوشی
happiness
خوشی
gala
خوشی
galas
خوشی
hilarity
خوشی
brannigan
خوشی
joys
خوشی
euphoria
خوشی
gayety
خوشی
joviality
خوشی
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
exultantly
خوشی کنان
blithely
بطور خوشی
blessedness
مبارکی خوشی
material to happiness
لازمه خوشی
rejoicingly
خوشی کنان
exultingly
خوشی کنان
f.mirth
خوشی عید
the p of hoppiness
منتهادرجه خوشی
the picture of joy
مظهر خوشی
married happiness
خوشی زناشویی
goluptious
خوشی اور
the picture of joy
خوشی مجسم
goloptious
خوشی اور
whoopee
زمان خوشی
felicific
خوشی اور
gladsome
خوشی اور
paradise
سعادت خوشی
winsome
با مسرت و خوشی
bender
خوشی ونشاط
jollify
خوشی دادن به
benders
خوشی ونشاط
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
humours
خوشمزگی خوشی دادن
paint the town red
<idiom>
اوقات خوشی داشتن
humouring
خوشمزگی خوشی دادن
jet set
دایم در سفر و خوشی
to burst with joy
از خوشی در پوست خودنگنجیدن
It doesnt look nice . It is useemly.
صورت خوشی ندارد
a land of milk and honey
<idiom>
جای سعادت و خوشی
I am sore at her. Iam bitter about her.
ازاودل خوشی ندارم
wellbeing
سلامتی و خوشی خوشبختی
i wish you happiness
خوشی شما راخواستارم
to shout for joy
از خوشی فریاد زدن
humored
خوشمزگی خوشی دادن
gratifyingly
چنانکه خوشی دهد
humors
خوشمزگی خوشی دادن
humour
خوشمزگی خوشی دادن
jamborees
مجمع پیشاهنگان خوشی
hedonics
اصول خوشی ولذت
jamboree
مجمع پیشاهنگان خوشی
humoured
خوشمزگی خوشی دادن
while away the time
<idiom>
زمان خوشی را گذراندن
humoring
خوشمزگی خوشی دادن
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
It wI'll come to a bad end. It is foredoomed.
اینکار عاقبت ( خوشی ) ندارد
to play possum
خودرا بنا خوشی زدن
overjoyed
از فرط خوشی از خود بیخودشد
To feign I'llness.
خود رابنا خوشی زدن
delightful
لذت بخش خوشی اور
give oneself up to
<idiom>
اجازه خوشی را به کسی دادن
luse
طاعون نا خوشی واگیره دار
i wish you happiness
خوشی یا سعادت شما را می خواهم
he is transported with joy
ازفرط خوشی بی خودشده است
we made a night of it
چه شب خوشی گذراندیم چه شبی کردیم
high time
هنگام خوشی وعیش ونوش
humor
خوشی دادن راضی نگاهداشتن
soft-pedaling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com