Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (22 milliseconds)
English
Persian
soak
خیس خوردن رسوخ کردن
soaks
خیس خوردن رسوخ کردن
Other Matches
perforating
رسوخ کردن
transpierce
رسوخ کردن
perforates
رسوخ کردن
perforate
رسوخ کردن
pierces
رسوخ کردن
pierce
رسوخ کردن
break into the market
در بازار رسوخ کردن
imbuing
رسوخ کردن در اغشتن
imbues
رسوخ کردن در اغشتن
imbued
رسوخ کردن در اغشتن
imbue
رسوخ کردن در اغشتن
transfuse
رسوخ یافتن در تزریق کردن در
staunchness
رسوخ
oozing
رسوخ
seeped
رسوخ
penetrates
رسوخ
oozes
رسوخ
resoluteness
رسوخ
seeps
رسوخ
seeping
رسوخ
seepage
رسوخ
ooze
رسوخ
oozed
رسوخ
sinks
رسوخ
penetrate
رسوخ
interpenetration
رسوخ
seep
رسوخ
sink
رسوخ
penetrated
رسوخ
transudation
نفوذ رسوخ
penetrating
رسوخ کننده
penetrant
رسوخ کننده
impregnable
رسوخ ناپذیر
impenetrable
غیر قابل رسوخ
profoundness
سنگینی رسوخ یا نفوذزیاد
transfusion
رسوخ تزریق خون
transfusions
رسوخ تزریق خون
break through
رسوخ مظفرانه پیشرفت غیرمنتظره
swag
تاب خوردن تلوتلو خوردن بنوسان دراوردن
to play a good knife and fork
ازروی اشتهاخوراک خوردن خوب چیز خوردن
tripped
لغزش خوردن سکندری خوردن
tumbles
غلت خوردن معلق خوردن
trip
لغزش خوردن سکندری خوردن
trips
لغزش خوردن سکندری خوردن
tumble
غلت خوردن معلق خوردن
tumbled
غلت خوردن معلق خوردن
dye
رنگ کردن یا خوردن
dyes
رنگ کردن یا خوردن
dig in
<idiom>
شروع به خوردن کردن
grog
دستهای از مردم که برای خوردن عرق گرد هم نشینند عرق خوردن
stumbles
سکندری خوردن سهو کردن
avows
قسم خوردن وقف کردن
stumbling
سکندری خوردن سهو کردن
begrudge
غبطه خوردن مضایقه کردن
avowing
قسم خوردن وقف کردن
upstarts
یکه خوردن روشن کردن
upstart
یکه خوردن روشن کردن
begrudges
غبطه خوردن مضایقه کردن
begrudging
غبطه خوردن مضایقه کردن
begrudged
غبطه خوردن مضایقه کردن
gutting
غارت کردن حریصانه خوردن
guts
غارت کردن حریصانه خوردن
gut
غارت کردن حریصانه خوردن
moves
حرکت کردن تکان خوردن
to i. on something
به چیزی خوردن یا تصادف کردن
to sustain a shock
ضربت خوردن وپایداری کردن
avow
قسم خوردن وقف کردن
to abstain from meat
ازگوشت خوردن خوداری کردن
moved
حرکت کردن تکان خوردن
stumble
سکندری خوردن سهو کردن
stumbled
سکندری خوردن سهو کردن
move
حرکت کردن تکان خوردن
scuffing
بامشت حمله کردن مشت خوردن
scuff
بامشت حمله کردن مشت خوردن
surging
تکان خوردن لغزش پیدا کردن
scuffs
بامشت حمله کردن مشت خوردن
off the wagon
<idiom>
دوباره شروع به خوردن الکل کردن
scuffed
بامشت حمله کردن مشت خوردن
to work by candle light
شب کاری کردن دود چراغ خوردن
to bump
[into]
برخورد کردن
[بهم خوردن ]
[با کسی یا چیزی]
To take away someones living .
کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
failed
عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
fail
عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
fails
عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
to freshen rope
جای طنابی راکه بواسطه خوردن بچیزی ساییده میشودعوض کردن
to drink wine
می خوردن شراب خوردن
clatters
جغ جغ یا تلق تلق کردن صدای بهم خوردن اشیایی مثل بشقاب
clattered
جغ جغ یا تلق تلق کردن صدای بهم خوردن اشیایی مثل بشقاب
clattering
جغ جغ یا تلق تلق کردن صدای بهم خوردن اشیایی مثل بشقاب
clatter
جغ جغ یا تلق تلق کردن صدای بهم خوردن اشیایی مثل بشقاب
clicked
زنگ خوردن تیک تیک کردن قلاب یا ضامن در دستگاههای زمان سنجی
clicks
زنگ خوردن تیک تیک کردن قلاب یا ضامن در دستگاههای زمان سنجی
bread and point
سیب زمینی و نانش برای خوردن و بقیه اش برای نگاه کردن است
click
زنگ خوردن تیک تیک کردن قلاب یا ضامن در دستگاههای زمان سنجی
potatoes and point
سیب زمینی یا نانش برای خوردن و بقیه اش برای نگاه کردن است
swears
سوگند خوردن قسم یاد کردن سوگند دادن
swear
سوگند خوردن قسم یاد کردن سوگند دادن
hits
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hit
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hitting
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
To swear . To take the oath .
قسم خوردن ( قسم یاد کردن )
to take an oath
قسم خوردن قسم یاد کردن
to pick up a language.
<idiom>
زبانی را مثل آب خوردن یاد گرفتن.
[از روش های غیر رسمی مثل گوش کردن به حرف بومی های آن زبان]
stirrings
جم خوردن
occlude
خوردن
abut
خوردن
abuts
خوردن
butts
خوردن
butted
خوردن
glut
پر خوردن
sampled
خوردن
butt
خوردن
sample
خوردن
abutted
خوردن
corroding
خوردن
to swear by all that is sacred
خوردن
erode
خوردن
hit
خوردن
polish off
خوردن
hits
خوردن
knock against
خوردن به
lap vt
خوردن به
gliding
سر خوردن
hitting
خوردن
erodes
خوردن
eroded
خوردن
gluts
پر خوردن
manducate
و خوردن
feed
خوردن
corrode
خوردن
stirred
جم خوردن
grubbed
خوردن
stir
جم خوردن
glides
سر خوردن
glided
سر خوردن
grub
خوردن
glide
سر خوردن
look back
سر خوردن
hurtling
خوردن
buckles
تا خوردن
grubs
خوردن
corrodes
خوردن
hurtle
خوردن
feeds
خوردن
hurtled
خوردن
corroded
خوردن
to run a
خوردن
buckle
تا خوردن
buckled
تا خوردن
hurtles
خوردن
stirs
جم خوردن
eating
خوردن
to go with
خوردن به
trundled
غل خوردن
to break ones fast
خوردن
trundle
غل خوردن
eats
خوردن
To be crossed out ( eliminated , omitted ) .
خط خوردن
baet
خوردن
to drink water
اب خوردن
to eat into
خوردن
trundles
غل خوردن
trundling
غل خوردن
slid
سر خوردن
eat
خوردن
budging
جم خوردن
budges
جم خوردن
budged
جم خوردن
budge
جم خوردن
to get outside of
خوردن
care
غم خوردن
gormandize
پر خوردن
to fall aboard
خوردن
gluttonize
پر خوردن
eroding
خوردن
to overfeed oneself
پر خوردن
to makea meal of
خوردن
cared
غم خوردن
to overload stomach
پر خوردن
cares
غم خوردن
grudge
غبطه خوردن بر
scoots
لیز خوردن
staggering
گیج خوردن
swears
قسم خوردن
dodders
تلوتلو خوردن
staggers
تلوتلو خوردن
rues
افسوس خوردن
To swallow the bait . To be take in .
گول خوردن
swings
تاب خوردن
staggers
گیج خوردن
mistook
لغزش خوردن
pushover
مثل آب خوردن
To receive a blow.
ضربه خوردن
ruing
افسوس خوردن
rued
افسوس خوردن
stagger
تلوتلو خوردن
stagger
گیج خوردن
teeter
تلوتلو خوردن
edibility
قابلیت خوردن
swears
سوگند خوردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com