Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English
Persian
fuddle
دائم الخمر بودن گیج کردن
Other Matches
tipple
دائم الخمر بودن
tipples
دائم الخمر بودن
tippled
دائم الخمر بودن
tippling
دائم الخمر بودن
malt worm
دائم الخمر
toper
دائم الخمر
tosspot
دائم الخمر
alcoholics
دائم الخمر
alcoholic
دائم الخمر
sottish
دائم الخمر
tippler
دائم الخمر
bowler
مشروب خوارافراطی دائم الخمر
bowlers
مشروب خوارافراطی دائم الخمر
habitual
شخص دائم الخمر عادی
maintain watch
به گوش بودن دائم
d.c. transformer
ترانسفورماتور جریان دائم مبدل جریان دائم
inverting
جریان دائم را به جریان متناوب تبدیل کردن برگرداندن
inverts
جریان دائم را به جریان متناوب تبدیل کردن برگرداندن
invert
جریان دائم را به جریان متناوب تبدیل کردن برگرداندن
peregrinate
سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
contained
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contains
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contain
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to mind
مراقب بودن
[مواظب بودن]
[احتیاط کردن]
continued
دائم
permanent
دائم
monitor
رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitored
رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitors
رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
perpetual motion
حرکت دائم
constant current
جریان دائم
permanent marriage
نکاح دائم
direct current
جریان دائم
permanent magnet
اهنربای دائم
life imprisonment
حبس دائم
dead load
بار دائم
eye splice
حلقه دائم
permanent insanity
جنون دائم
intermissions
غیر دائم
steady load
بار دائم
rectification
دائم سازی
steady flow
جریان دائم
d.c.
جریان دائم
d.c c. motor
موتورجریان دائم
steady state
حالات دائم
intermission
غیر دائم
fee simple
حق تملک دائم
d.c. drive
ماشین جریان دائم
dynamo
مولد جریان دائم
d.c. drive
محرکه جریان دائم
d.c. ammeter
امپرمتر جریان دائم
loyalty rebate
تخفیف مشتریان دائم
perpetual motion machine
ماشین با حرکت دائم
dynamos
مولد جریان دائم
d.c. resistance
مقاومت جریان دائم
d.c. reciever
گیرنده جریان دائم
obsessions
فکر دائم وسواس
d.c. heating
گرمایش جریان دائم
obsession
فکر دائم وسواس
d.c. motor
موتورجریان دائم موتور C.D
d.c. brake
ترمز جریان دائم
d.c. cable
کابل جریان دائم
d.c. converter
مبدل جریان دائم
d.c. commponent
بخش جریان دائم
loyalty discount
تخفیف مشتریان دائم
grid d.c.
جریان دائم شبکه
d.c. winding
سیم پیچی جریان دائم
d.c. arc welding generator
مولد جوشکاری جریان دائم
tetanize
بحالت انقباض دائم دراوردن
d.c. arc welding converter
مبدل جوشکاری جریان دائم
high direct voltage
فشار قوی جریان دائم
grid d.c. modulation
مدولاسیون جریان دائم شبکه
have one's nose in a book
<idiom>
دائم سر توی کتاب داشتن
inductive d.c. voltage drop
افت ولتاژ جریان دائم القائی
d.c. series wound motor
موتور با سیم پیچی جریان دائم
d.c. instrument
دستگاه اندازه گیری جریان دائم
variable speed d.c. motor
موتور جریان دائم با سرعت متغیر
paramagnetic
اجسامی با قابلیت گذردهی یانفوذپذیری بیشتر از یک وخاصیت مغناطیسی دائم
peers of iveland
بزرگانی که از میان انها 82تن بطور دائم برای نمایندگی برگزیده می شوند
achalasia
عدم انبساط عضلات مجاری بدن و باقی ماندن انها در حال انقباض دائم
live up to
<idiom>
طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
paralleling
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelled
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelling
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleled
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallel
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallels
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
curie point
دمای بحرانی منحصر به فردبرای هر ماده که بالاتر از ان مواد فرومانیتیک خاصیت مغناطیسی دائم یاموقت خودرا ازدست میدهند
all mains receiver
گیرنده جریان دائم و جریان متناوب رادیوی برق و باطری
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person .
مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
ac dc set
دستگاه جریان دائم و متناوب دستگاه اونیورسال
genemotor
مبدل جریان دائم به جریان دوار دیناموتور
all mains set
دستگاه جریان دائم و متناوب دستگاه اونیورسال
to have short views
د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
jollify
کردن سرخوش بودن
to be on guard
بودن احتیاط کردن
to keep guard
بودن احتیاط کردن
up to it/the job
<idiom>
مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
outnumbered
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbers
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
to be in one's right mind
دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
correspond
بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumber
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
corresponds
بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumbering
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
corresponded
بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
perpetual inventory
فهرست دائمی موجودی موجودی دائم
trut
اعتماد کردن به امیدوار بودن
randan
سرخوش بودن نشاط کردن
maintain
حمایت کردن از مدعی بودن
governed
حاکم بودن فرمانداری کردن
perpetrating
مرتکب کردن مقصر بودن
adhered
طرفدار بودن وفا کردن
perpetrates
مرتکب کردن مقصر بودن
tallying
تطبیق کردن مطابق بودن
correspound
مناسب بودن مکاتبه کردن
necessitates
ایجاب کردن مستلزم بودن
adhering
طرفدار بودن وفا کردن
hold
متصرف بودن جلوگیری کردن از
concerns
دلواپس کردن نگران بودن
adheres
طرفدار بودن وفا کردن
hold out
حاکی بودن از خودداری کردن از
espied
جاسوس بودن بازرسی کردن
holds
متصرف بودن جلوگیری کردن از
espy
جاسوس بودن بازرسی کردن
agrees
موافقت کردن موافق بودن
espying
جاسوس بودن بازرسی کردن
ambulate
حرکت کردن درحرکت بودن
espies
جاسوس بودن بازرسی کردن
necessitating
ایجاب کردن مستلزم بودن
concern
دلواپس کردن نگران بودن
tally
تطبیق کردن مطابق بودن
adhere
طرفدار بودن وفا کردن
waver
فتور پیدا کردن دو دل بودن
minding
موافبت کردن ملتفت بودن
mind
موافبت کردن ملتفت بودن
benefited
احسان کردن مفید بودن
necessitated
ایجاب کردن مستلزم بودن
to wear two faces
دورویی کردن دوروودورنگ بودن
benefiting
احسان کردن مفید بودن
maintained
حمایت کردن از مدعی بودن
necessitate
ایجاب کردن مستلزم بودن
maintains
حمایت کردن از مدعی بودن
wavered
فتور پیدا کردن دو دل بودن
minds
موافبت کردن ملتفت بودن
wavering
فتور پیدا کردن دو دل بودن
tallies
تطبیق کردن مطابق بودن
tallied
تطبیق کردن مطابق بودن
benefit
احسان کردن مفید بودن
comport
جور بودن تحمل کردن
comported
جور بودن تحمل کردن
perpetrated
مرتکب کردن مقصر بودن
perpetrate
مرتکب کردن مقصر بودن
comporting
جور بودن تحمل کردن
comports
جور بودن تحمل کردن
wavers
فتور پیدا کردن دو دل بودن
gestate
ابستن بودن حمل کردن
governs
حاکم بودن فرمانداری کردن
adequateness
طرفدار بودن وفا کردن
behoove
فرض بودن اقتضاء کردن
allude
افهار کردن مربوط بودن به
agree
موافقت کردن موافق بودن
look out
نگهبانی کردن موافب بودن
vacillated
مردد بودن نوسان کردن
to take notice
ملتفت بودن توجه کردن
conflicted
ناسازگار بودن مبارزه کردن
entail
شامل بودن فراهم کردن
alluded
افهار کردن مربوط بودن به
alludes
افهار کردن مربوط بودن به
govern
حاکم بودن فرمانداری کردن
entailing
شامل بودن فراهم کردن
ranged
تغییر کردن یا متفاوت بودن
possessing
تصرف کردن دارا بودن
range
تغییر کردن یا متفاوت بودن
exceed
تجاوز کردن متجاوز بودن
vacillate
مردد بودن نوسان کردن
contained
شامل بودن خودداری کردن
ranges
تغییر کردن یا متفاوت بودن
to take notice
اعتنا کردن بهوش بودن
exceeded
تجاوز کردن متجاوز بودن
behove
فرض بودن اقتضاء کردن
entails
شامل بودن فراهم کردن
conflicts
ناسازگار بودن مبارزه کردن
gift of the gab
<idiom>
درصحبت کردن ماهر بودن
possess
تصرف کردن دارا بودن
agreeing
موافقت کردن موافق بودن
vacillating
مردد بودن نوسان کردن
contain
شامل بودن خودداری کردن
have
مجبور بودن وادار کردن
conflict
ناسازگار بودن مبارزه کردن
having
مجبور بودن وادار کردن
contains
شامل بودن خودداری کردن
possesses
تصرف کردن دارا بودن
vacillates
مردد بودن نوسان کردن
exceeds
تجاوز کردن متجاوز بودن
entailed
شامل بودن فراهم کردن
alluding
افهار کردن مربوط بودن به
belong
مال کسی بودن وابسته بودن
To be on top of ones job .
بر کار سوار بودن ( مسلط بودن )
fits
شایسته بودن برای مناسب بودن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com