English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 261 (36 milliseconds)
English Persian
enter داخل کردن
entered داخل کردن
enters داخل کردن
ingratiate داخل کردن
ingratiated داخل کردن
ingratiates داخل کردن
ingratiating داخل کردن
incorporate داخل کردن
incorporates داخل کردن
incorporating داخل کردن
imbark داخل کردن
immit داخل کردن
intromit داخل کردن
phase in داخل کردن
to work in داخل کردن
work in داخل کردن
Search result with all words
ram پر کردن توپ راندن به داخل لوله
rammed پر کردن توپ راندن به داخل لوله
rams پر کردن توپ راندن به داخل لوله
engage درگیر کردن وصل کردن داخل جنگ شدن
engages درگیر کردن وصل کردن داخل جنگ شدن
distemper ترکیبی از گچ اب چسب و موادرنگی که در رنگ کردن داخل اطاقها بکار میرود
embark سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarked سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarking سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarks سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
priming پر کردن یک پمپ یا لوله با اب به منظور تخلیه هوای داخل ان
pressurises فشارهوای داخل سفینه را تنظیم کردن
pressurising فشارهوای داخل سفینه را تنظیم کردن
pressurize فشارهوای داخل سفینه را تنظیم کردن
pressurizes فشارهوای داخل سفینه را تنظیم کردن
pressurizing فشارهوای داخل سفینه را تنظیم کردن
finance درکارهای مالی داخل شدن سرمایه تهیه کردن
financed درکارهای مالی داخل شدن سرمایه تهیه کردن
finances درکارهای مالی داخل شدن سرمایه تهیه کردن
financing درکارهای مالی داخل شدن سرمایه تهیه کردن
interpolate در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolated در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolates در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolating در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
insinuate داخل کردن اشاره کردن
insinuated داخل کردن اشاره کردن
insinuates داخل کردن اشاره کردن
introduce وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduced وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduces وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introducing وارد کردن نشان دادن داخل کردن
insert داخل کردن در میان گذاشتن
inserting داخل کردن در میان گذاشتن
inserts داخل کردن در میان گذاشتن
catch a crab تصادفا پارو را داخل اب کردن
choke bore روکشی برای سوراخ کردن یاتراش دادن داخل سیلندر که قسمت بالای ان دارای قطری کمتر از قطر اصلی سیلندرمیباشد
ingestion قورت دادن داخل معده کردن
insufflation داخل کردن گازیا بخاردر گودالی ازتن
swap in مبادله کردن به داخل
take in باز کردن و به داخل کشیدن طنابها
to breakin خودرا داخل کردن
to swear in با سوگند دادن وارد کارکردن بامراسم تحلیف داخل کردن
water displacement زهکشی سیستم زهکشی مهمات نوعی روش پر کردن خرج فسفرسفید در داخل گلوله
water injection پاشیدن اب مقطر خالص به داخل سیلندر و موتورپیستونی به منظور سرد کردن مخلوط قابل انفجار و کاهش احتمال بدسوزی
to lock somebody [yourself] out [of something] در را روی [خود] کسی قفل کردن [و دیگر نتوانند داخل شوند چونکه کلید در آنجا فراموش شده]
Other Matches
ratline عملیات عبور دادن مواد وپرسنل بطور پنهانی از مرزیا داخل داخل منطقه دشمن
intercommand داخل قسمت داخل یکان
nuclide کلیه مواد داخل هسته اتم اجزای شیمیایی داخل هسته
island bases پایگاههای داخل منطقه پدافندی هوایی پایگاهی داخل منطقه حیاتی پایگاههای جزیرهای دریایی
mortise dead lock قفل داخل کار قفل داخل درب
insides داخل
within در داخل
interiorly از داخل
aboard داخل
lineball داخل
inside داخل
intra داخل
interior داخل
anie داخل
inside <adv.> <prep.> در داخل
within <prep.> در داخل
withindoors در داخل
interiors داخل
intercontinental داخل قاره
enter داخل شدن
interservice داخل قسمت
interneural داخل عصبی
interneuron داخل عصبی
interurban داخل شهری
in and out داخل وخارج
to push to the front [of line] داخل صف زدن
to cut in line داخل صف زدن
intratheater در داخل صحنه
introgresseive داخل شونده
on line داخل رده
to go into داخل شدن در
to queue-jump [British E] داخل صف زدن
to line-jump داخل صف زدن
intraspecific داخل گونهای
implosion انفجار از داخل
intrant داخل شونده
intradivision در داخل لشگر
inward داخل رونده
intraspecies داخل گونهای
implode از داخل ترکیدن
to get into داخل شدن در
cross hair خط داخل دوربین
to go in داخل شدن
interior wiring سیمکشی داخل
to step in داخل شدن
interning داخل شدن در
intern داخل شدن در
inhaul به داخل کشنده
intercellular داخل سلولی
impenetrable داخل نشدنی
to cut in داخل شدن
ingressive داخل شونده
ingoing داخل شونده
he is not in it داخل نیست
to step inside داخل شدن
inside wiring سیمکشی داخل
engaged in war داخل جنگ
withindoors افراد داخل
heave in کشیدن به داخل
to walk in داخل شدن
he went aboard the ship او داخل کشتی شد
interns داخل شدن در
interchart در داخل نقشه
inboard به طرف داخل
inboard داخل کشتی
inhaul به داخل کشیدن
enters داخل شدن
entered داخل شدن
intermolecular در داخل ذرات
uchi uke دفاع از داخل
internal attack تک داخلی یا تک از داخل
grind internally داخل را ساییدن
on berth در داخل بندر
anieoro از داخل به خارج
anieoro به طرف داخل
to play at داخل شدن در
inbound داخل مرز
inboard به سمت داخل
sightings دیدن از داخل دوربین
built in موجود در داخل چیزی
inside of داخل و یا توی چیزی
inversion پیچش کف پا به طرف داخل
phase in به ترتیب داخل شدن
inner space داخل منظومه شمسی
at home and abroad در داخل و خارج [از کشور]
intratheater داخل صحنه عملیات
intrant داخل نفوذ کننده
cylinder gas گاز داخل سیلندر
cylinder jacket استری داخل سیلندر
He is nobody. He is a nonentity. داخل آدم نیست
wall entrance عبور از داخل دیوار
to go to the front داخل جنگ شدن
sighting دیدن از داخل دوربین
trailer tongue [American English] [coupling] [British English] پیوند به داخل [در تریلر]
implode از داخل منفجر شدن
belligerent جنگجو داخل درجنگ
withindoors اشخاص داخل منزل
reentrant متوجه بسمت داخل
indoor soccer فوتبال داخل سالن
reentrant دوباره داخل شونده
furnace campaign عملیات داخل کوره
furnace room فضای داخل کوره
belligerents جنگجو داخل درجنگ
belligerently جنگجو داخل درجنگ
sea island terminal بارانداز داخل دریا
home market بازار داخل کشور
to come in داخل شدن بدردخوردن
on side در داخل خط خارج نشده
to enter the military داخل نظام شدن
inwards or inward بطرف داخل بباطن
bore داخل لوله توپ
up country نواحی داخل کشور
bore داخل راتراشیدن سوراخ
enters داخل عضویت شدن
entered داخل عضویت شدن
home جا به داخل لوله راندن
homes جا به داخل لوله راندن
plunges ناگهان داخل شدن
plunged ناگهان داخل شدن
plunge ناگهان داخل شدن
enter داخل عضویت شدن
court tennis تنیس داخل سالن
gun bore داخل لوله توپ
endoenzyme انزیم داخل سلولی
to launch in to politics داخل سیاست شدن
internally or abroad در داخل و خارج [از کشور]
launch into politics داخل سیاست شدن
coolants مایع داخل رادیاتور
bores داخل لوله توپ
coolant مایع داخل رادیاتور
bores داخل راتراشیدن سوراخ
i went in to the garden داخل باغ شدم
inversions پیچش کف پا به طرف داخل
irreptitious نهانی داخل شده
ingredients داخل شونده عوامل
ingredient داخل شونده عوامل
cavitation ایجاد حبابهای داخل یک مایع
rechamber دوباره به داخل لوله راندن
to pull in داخل واگن خانه شدن
numerary داخل کتابهای رسمی شریعتی
base hit ضربه به داخل محوطه باامتیاز
barrier minefield میدان مین داخل مانع
decoppering رفع رسوبات مس از داخل لوله
home service خدمات فروش در داخل کشور
distance wadding بوش داخل پوکه فشنگ
regional purchase خرید از داخل منطقه پادگانی
foamie اسفنج داخل کفش اسکی
internal power توانی که داخل هواپیما تولیدمیشود
cod فضای داخل خلیج یادریاچه
ramming راندن گلوله به داخل لوله
admissive داخل کننده اجازه دهنده
ingesta موادی که داخل بدن رفته
terminal velocity سرعت گلوله داخل لوله
bilge بالا بردن فشار داخل خن
atolls صخرههای مدور داخل دریا
atoll صخرههای مدور داخل دریا
interfertile قابل لقاح در داخل خود
wainscoting of a room کار چوبی داخل اطاق
reticle میدان دید داخل دوربین
reentrant مقعر دوباره داخل شونده
manhole مسیر مدور داخل ناو
manholes مسیر مدور داخل ناو
intradivision داخل لشگری داخله لشگر
intercoms دستگاه مخابره داخل ساختمان
boring bit چرخ دنده داخل گرد
intercom دستگاه مخابره داخل ساختمان
inside door handle دستگیره داخل درب اتومبیل
gearbox stud محور کوچک داخل جعبه دنده
inside out <idiom> داخل به خارج برگشتن ،واژگون شدن
rank as creditor داخل در غرماء شخص ورشکسته شدن
banked turn انحنای پیست اتومبیلرانی بطرف داخل
shortstop موقعیت بازیکن مدافع در داخل میدان
on berth ناوی که داخل پناهگاه یا بندرلنگرانداخته است
gather writer تمرکز اطلاعات در داخل یک رکورد فیزیکی
barrel reflector منعکس کننده وضع داخل لوله
bits میله فلزی داخل دهان اسب
casting ریختن فلز مذاب به داخل قالب
crankcase explusion سرو صدای داخل محفظه لنگ
break in حرز را شکستن وبزور داخل شدن
break-in حرز را شکستن وبزور داخل شدن
intrusive بزور داخل شونده فرو رونده
to steal in or out دزدکی داخل شدن یابیرون امدن
To jump the queue. خود را داخل صف جا زدن ( خارج از نوبت )
intravenously موجود در سیاهرگ یا ورید داخل وریدی
intravenous موجود در سیاهرگ یا ورید داخل وریدی
variable camber سطوح هادی گاز به داخل توربین
longboat بزرگترین قایق داخل کشتی بازرگانی
break-ins حرز را شکستن وبزور داخل شدن
Kremlin [برج روسی داخل شهر موسکو]
uplift سوختی که داخل هواپیما حمل میشود
uplifts سوختی که داخل هواپیما حمل میشود
the people pressed in مردم زور اورده داخل شدند
bit میله فلزی داخل دهان اسب
fondu درهم داخل شونده ونفوذ کننده
lane marker راهنمای معبر داخل میدان مین
indoors در داخل عمارت در زیر پناه یا سقف
coppering مس گیری رفع رسوب مس از داخل لوله
Enemy troops poured into the city. سربا زان دشمن ریختند داخل شهر
yard track ریل موقت در داخل محوطه انبارها و یا باراندازها
hydrocele دچار ازدیاد فشارمایع در داخل بطنهای مغز
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com