Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (38 milliseconds)
English
Persian
let
درنگ کردن مانع
lets
درنگ کردن مانع
letting
درنگ کردن مانع
Other Matches
dams
سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
dam
سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
dammed
سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
damming
سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
linger
درنگ کردن
tarried
درنگ کردن
loiter
: درنگ کردن
loitered
: درنگ کردن
stick around
درنگ کردن
demurred
درنگ کردن
loitering
: درنگ کردن
loiters
: درنگ کردن
tarries
درنگ کردن
demurring
درنگ کردن
tarrying
درنگ کردن
demurs
درنگ کردن
swither
درنگ کردن
tarry
درنگ کردن
lingering
درنگ کردن
demur
درنگ کردن
lingered
درنگ کردن
lingers
درنگ کردن
snap shoting
بی درنگ شلیک کردن
clangorous
درنگ درنگ کننده
demurred
تقاضای درنگ یا مکث کردن
demurs
تقاضای درنگ یا مکث کردن
demurring
تقاضای درنگ یا مکث کردن
demur
تقاضای درنگ یا مکث کردن
to linger on a subject
روعی موضوعی درنگ کردن یامعطل شدن
to make a pause
درنگ کردن تامل کردن
hedgehogs
مانع جوجه تیغی شکل نوعی جنگ افزارضد زیردریایی یا مانع ضدزیردریایی
hedgehog
مانع جوجه تیغی شکل نوعی جنگ افزارضد زیردریایی یا مانع ضدزیردریایی
precluding
مانع جلو راه ایجاد کردن مسدود کردن
preclude
مانع جلو راه ایجاد کردن مسدود کردن
precluded
مانع جلو راه ایجاد کردن مسدود کردن
precludes
مانع جلو راه ایجاد کردن مسدود کردن
barricade
مانع مسدود کردن
barricaded
مانع مسدود کردن
obstruct
ایجاد مانع کردن
obstructed
ایجاد مانع کردن
barricading
مانع مسدود کردن
obstructing
ایجاد مانع کردن
barricades
مانع مسدود کردن
obstructs
ایجاد مانع کردن
discomfited
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfit
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfits
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfiting
دچار مانع کردن ناراحت کردن
prevents
مانع شدن ممانعت کردن
preventing
مانع شدن ممانعت کردن
hindered
بازمانده کردن مانع شدن
prevent
مانع شدن ممانعت کردن
head off
<idiom>
مانع شدن از ،جلوگیری کردن
prevented
مانع شدن ممانعت کردن
hindering
بازمانده کردن مانع شدن
hinder
بازمانده کردن مانع شدن
hinders
بازمانده کردن مانع شدن
hampered
مانع شدن مختل کردن
obstructing
مانع شدن کارشکنی کردن
obstruct
مانع شدن کارشکنی کردن
hamper
مانع شدن مختل کردن
hampering
مانع شدن مختل کردن
hampers
مانع شدن مختل کردن
obstructively
با قصد فراهم کردن مانع
obstructed
مانع شدن کارشکنی کردن
gags
مانع فراهم کردن برای
obstructs
مانع شدن کارشکنی کردن
gagging
مانع فراهم کردن برای
gag
مانع فراهم کردن برای
gagged
مانع فراهم کردن برای
crest clearing
محوطه تامین بالای مانع حاشیه امنیت بالای مانع
keel
خنک کردن مانع سررفتن دیگ شدن
keels
خنک کردن مانع سررفتن دیگ شدن
to bar somebody from something
[doing something]
مانع کردن
[کسی از چیزی]
[اصطلاح رسمی ]
immediate
<adj.>
بی درنگ
hesitation
درنگ
halt
درنگ
tarry
درنگ
instantaneous
<adj.>
بی درنگ
without demur
بی درنگ
intuitive
<adj.>
بی درنگ
unintermediate
<adj.>
بی درنگ
juncture
درنگ
tarrying
درنگ
hesitancy
درنگ
tarries
درنگ
halts
درنگ
straight away
بی درنگ
delay
درنگ
hertzprung russel diagram
درنگ
halted
درنگ
delaying
درنگ
delays
درنگ
hesitance
درنگ
loiteringly
با درنگ
right away
بی درنگ
tarried
درنگ
right off
بی درنگ
cut-off
درنگ
cut-offs
درنگ
eftsoons
بی درنگ
right off the bat
<idiom>
بی درنگ
pausing
درنگ
pause
درنگ
tarriance
درنگ
pauses
درنگ
paused
درنگ
ocant altitude
ارتفاع خارج از حدود مانع ارتفاع بالای مانع
obstructor
وسیله مانع تخریب مین مانع ضد اکتشاف مین
two days d
دو روز درنگ
retardatory
درنگ کننده
directly
یکراست بی درنگ
unhesitatingly
بی درنگ بی تامل
hesitant
درنگ کننده
lingerer
درنگ کننده
hey presto
برگرد درنگ
retardment
درنگ تاخیر
retardative
درنگ کننده
loiteringly
درنگ کنان
right away
<idiom>
فورا ،بی درنگ
real time
بلا درنگ
lingeringly
درنگ کنان
apace
باشتاب بی درنگ
to get in somebody's way
مانع کردن کسی
[چیزی]
که بتواند کارش را انجام دهد
to give a ready consent
بی درنگ رضایت دادن
real time output
خروجی بلا درنگ
real time
بازده بلادرنگ بی درنگ
real time input
ورودی بلا درنگ
proceed at once to tehran
بی درنگ به تهران رهسپارشوید
real time system
سیستم بلا درنگ
hawing
درنگ فرمان حرکت
up on the spot
فی المجلس مقدا بی درنگ
hawed
درنگ فرمان حرکت
haws
درنگ فرمان حرکت
haw
درنگ فرمان حرکت
haltingly
درنگ کنان ازروی دودلی
jams
توقف کار کردن به علت اینکه چیزی مانع کارایی شده است
jammed
توقف کار کردن به علت اینکه چیزی مانع کارایی شده است
selects
خط تجزا روی یک قطعه که در صورت وجود سیگنال مانع از کار کردن آن میشود.
jam
توقف کار کردن به علت اینکه چیزی مانع کارایی شده است
selected
خط تجزا روی یک قطعه که در صورت وجود سیگنال مانع از کار کردن آن میشود.
select
خط تجزا روی یک قطعه که در صورت وجود سیگنال مانع از کار کردن آن میشود.
to snap up
بی درنگ پذیرفتن یا خریدن متعرض شدن
insulates
مانع هدایت انرژی از یک هادی به دیگری شدن با جدا کردن دو نقط ه با مواد هادی
insulate
مانع هدایت انرژی از یک هادی به دیگری شدن با جدا کردن دو نقط ه با مواد هادی
insulating
مانع هدایت انرژی از یک هادی به دیگری شدن با جدا کردن دو نقط ه با مواد هادی
write protect
قسنت کوچکی در فلاپی دیسک که حرکت داده شود مانع هر گونه نوشتن یا پاک کردن دیسک میشود
horned scully
مانع افقی زیرابی که برای سوراخ کردن بدنه کشتیهاکار گذاشته میشود و معمولابا بتون و تیراهن ساخته میشود
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
real time
اجرای چندین کار بلا درنگ همزمان بدون کاهش سرعت اجرای فرایندی
real time
با همان سرعتی که در جهان واقعی حرکت می کنند.نقاشی متحرک بلا درنگ نیاز به سخت افزار نمایش قادر به نمایش یک ترتیب به صورت ده تصویر مختلف در ثانیه دارد
hurdles
مانع
bars
مانع
impediment
مانع
bar
مانع
impediments
مانع
hedge
مانع
block
مانع
swimmingly
بی مانع
hedged
مانع
hedges
مانع
hurdle
دو با مانع
hurdles
دو با مانع
stumbling blocks
مانع
blocks
مانع
hurdle
مانع
blocked
مانع
stumbling block
مانع
obstacle
مانع
snags
مانع
dead lock
مانع
hindering
مانع
strait jackets
مانع
degage
بی مانع
strait jacket
مانع
hinders
مانع
dike
مانع
drawbacks
مانع
clog
مانع
clogged
مانع
drawback
مانع
snagging
مانع
crest
مانع
cresting
مانع
crests
مانع
massif
مانع
massifs
مانع
hold back
مانع
hinder
مانع
hindered
مانع
masking
مانع
snag
مانع
clogs
مانع
barriers
مانع
repellent
مانع
shackle
مانع
shackled
مانع
shackles
مانع
shackling
مانع
impedient
مانع
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com