English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (32 milliseconds)
English Persian
to live outside Tehran در حومه تهران زندگی کردن
Other Matches
to live outside Tehran بیرون از تهران زندگی کردن
the inhabitants of tehran ساکنان یا اهالی تهران زیستوران تهران
residents of tehran سکنه تهران اهالی تهران
to work out of town در حومه [بیرون] شهر کار کردن
on the skirts of tehran د رحومه تهران
domiciled in tehran مقیم تهران
w.no of tehran بخش 2 تهران
From Thehran to Shiraz. از تهران به شیراز
Tehran شهر تهران
the water supply of tehran تهیه اب تهران
domiciled in tehran ساکن تهران
residents of tehran ساکنین تهران
the inhabitants of tehran سکنه تهران
it is impossible to live there نمیشود در انجا زندگی کرد زندگی
the road to tehran راه یا جاده تهران
proceed at once to tehran بی درنگ به تهران رهسپارشوید
Foreign residents in tehran. خارجیان مقیم تهران
In busy (crowded) streets of Tehran . درخیابانهای شلوغ تهران
Tehran- paris and return ( vice –versa) . تهران ـ پاریس وبالعکس
environs حومه
suburbs حومه
suburb حومه
vicinity در حومه
outskirts حومه
outskirt حومه
I know Tehran like the back of my hand . تهران رامثل کف دستم می شناسم
suburbanite ساکن حومه
vicinity همسایگی حومه
exurbanite حومه نشین
countryside حومه شهر
exurbia حومه شهر
the outskirts of the town حومه شهر
suburb حومه شهر
in the country در حومه شهر
suburbia حومه نشینی
suburbia حومه شهر
the strangers in tehran بیگانگان یاخارجی هایی که در تهران هستند
Which is the best way to Tehran ? بهترین راه به تهران کدام است ؟
the rose of tehran زیباترین زن یادختردرتهران ملکه وجاهت تهران
rimland حومه ناحیه مرکزی
suburban اهل حومه شهر
After his discharge from the army, he came to Tehran . پس از اینکه از خدمت ارتش مرخص شد آمد تهران.
I know Tehran like the palm of my hand. تمام سوراخ سنبه های تهران رابلدم
greater شهر و حومه و شهرکهای اطراف آن
skirt دامنه کوه حومه شهر
skirts دامنه کوه حومه شهر
skirted دامنه کوه حومه شهر
outstation ایستگاه خارج از شهر ایستگاههای حومه
habits زندگی کردن
habit زندگی کردن
lived : زندگی کردن زیستن
live : زندگی کردن زیستن
freewheel ازاد زندگی کردن
to vegetate پر از بدبختی زندگی کردن
knock about نامرتب زندگی کردن
to live in poverty [want] در تنگدستی زندگی کردن
chums باهم زندگی کردن
cohabited باهم زندگی کردن
to live in luxury با تجمل زندگی کردن
cohabit باهم زندگی کردن
relive دوبار زندگی کردن
to live to oneself تنها زندگی کردن
chum باهم زندگی کردن
freewheeled ازاد زندگی کردن
freewheels ازاد زندگی کردن
reliving دوبار زندگی کردن
cohabiting باهم زندگی کردن
walk of life <idiom> طرز زندگی کردن
relives دوبار زندگی کردن
To leade a dogs life . مثل سگ زندگی کردن
To embitter ones life. زندگی رازهر کردن
To do well in life . در زندگی ترقی کردن
relived دوبار زندگی کردن
shanties در کلبه زندگی کردن
cohabits باهم زندگی کردن
shanty در کلبه زندگی کردن
live in a small way با قناعت زندگی کردن
live high off the hog <idiom> خیلی تجملاتی زندگی کردن
vegetating مثل گیاه زندگی کردن
to live extempore کردی خوردی زندگی کردن
vegetates مثل گیاه زندگی کردن
vegetated مثل گیاه زندگی کردن
vegetate مثل گیاه زندگی کردن
to keep the pot boiling زندگی یامعاش خودرافراهم کردن
live in a small way بدون سر و صدا زندگی کردن
to muddle on با تسلیم به پیشامد زندگی کردن
living from hand to mouth <idiom> دست به دهان زندگی کردن
bach مجرد و عزب زندگی کردن
a hand to mouth existence <idiom> دست به دهان زندگی کردن
to live out [British E] در بیرون از شهر زندگی کردن
to live out of town در بیرون از شهر زندگی کردن
Life is ten percent what happens to you and ninety percent how you respond to it. ده درصد از زندگی، اتفاقاتی است که برایتان می افتد و نود درصد باقی مانده زندگی واکنش شما به این اتفاقات است.
cohabits با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
to live in cloves روی تشک پرقو زندگی کردن
live out of a suitcase <idiom> تنها بایک چمدان زندگی کردن
eurybathic قادر به زندگی کردن در اعماق مختلف اب
cohabiting با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabited با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabit با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
nuptias non concubitus , sedconsensus , قصدنکاح لازم است نه فقط با هم زندگی کردن
reincarnate تجسم یا زندگی تازه دادن حلول کردن
to live like animals [in a place] مانند حیوان زندگی کردن [اصطلاح تحقیر کننده ]
to live like animals [in a place] در شرایط مسکنی خیلی بد زندگی کردن [اصطلاح تحقیر کننده ]
lead a dog's life <idiom> زندگی سخت داشتن ،زندگی سگی داشتن
Life in not a problem to be solved, but a reality to be experienced. زندگی مسئله ای نیست، که نیاز به حل کردن داشته باشد، بلکه حقیقتی است که باید تجربه کرد.
towns شهر کوچک قصبه حومه شهر
town شهر کوچک قصبه حومه شهر
Life isn't about finding yourself. Life is about creating yourself. زندگی پیدا کردن خود نیست بلکه ساختن خود است.
country side بیرون شهر حومه شهر
to live en pension شبانه روزی شدن درمهمانخانه شبانه روزی زندگی کردن
lifeline خط زندگی
lives زندگی
life زندگی
lifelines خط زندگی
togetherness زندگی با هم
existence زندگی
vita زندگی
wile a در زندگی
lives of great men زندگی
habitance زندگی
living زندگی
vivification زندگی
eau de vie اب زندگی
habitancy زندگی
existences زندگی
single life زندگی مجردی
living death زندگی مرگبار
life expectancies امید زندگی
living expenses هزینه زندگی
life expectancy امید به زندگی
livable قابل زندگی
life expectancy امید زندگی
life style سبک زندگی
liver زندگی کننده
public life زندگی سیاسی
livers زندگی کننده
biographies تاریخچه زندگی
biography تاریخچه زندگی
standard of living معیار زندگی
lifeless عاری از زندگی
standard of living استاندارد زندگی
life sustenance گذران زندگی
live forever زندگی ابدی
sequestered life زندگی مجرد
standards of living معیار زندگی
sentience زندگی فکری
concubinage زندگی بطورصیغه
standards of living استاندارد زندگی
standard of living سطح زندگی
liveable قابل زندگی
standards of living سطح زندگی
living area منطقه زندگی
bane مخرب زندگی
life expectancies امید به زندگی
living cost هزینه زندگی
lifeway طرز زندگی
animality زندگی جانوران
public life زندگی در سیاست
facts of life <idiom> حقایق زندگی
domiciled [law] [politics] <adj.> محل زندگی
azoic تهی از زندگی
resident <adj.> محل زندگی
parasitism زندگی طفیلی
careers دوره زندگی
monkery زندگی راهبی
monandry زندگی با یک شوهر
afterlife زندگی پس از مرگ
life of Riley <idiom> زندگی بی دغدغه
planetary life زندگی دربدر
life of privation زندگی در سختی
temporal life زندگی موقت
symbiosis زندگی تعاونی
taedium vitae بیزاری از زندگی
cost of living هزینه زندگی
(the) high life <idiom> زندگی تجملاتی
cohabitation زندگی باهم
rurality زندگی روستایی
fireside زندگی خانگی
firesides زندگی خانگی
animate زندگی بخشیدن
life-cycles چرخه زندگی
social life زندگی اجتماعی
lifetimes دوره زندگی
life-cycle چرخه زندگی
animates زندگی بخشیدن
vital وابسته به زندگی
scheme of life نقشه زندگی
careering دوره زندگی
careered دوره زندگی
career دوره زندگی
married life زندگی زناشویی
marriage life زندگی زناشویی
soldiering زندگی سربازی
Shame on you ! تف بر این زندگی
scheme of life رویه زندگی
renascence زندگی مجدد
life experiences تجارب زندگی
uterine life زندگی زهدانی
living standard سطح زندگی
lifetimes مدت زندگی
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com