English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (21 milliseconds)
English Persian
pick and choose در سوا کردن چیزی دقت ووسواس زیاد داشتن
Other Matches
to strain at anything در زیر فشارچیزی تقلاکردن زیاد در چیزی باریک شدن یاوسواس داشتن
longer میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longest میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longs میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longed میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long- میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
money to burn <idiom> بیش ازاحتیاج ،داشتن،داشتن پول خیلی زیاد
overstock زیاد ذخیره کردن موجودی بیش از حدلزوم داشتن
give or take <idiom> از مقدار چیزی کم یا زیاد کردن
long for اشتیاق چیزی را داشتن ارزوی چیزی را داشتن
to have something in reserve چیزی بطوراندوخته داشتن چیزی درپس داشتن
to hold somebody in great respect کسی را زیاد محترم داشتن [احترام زیاد گذاشتن به کسی]
To wish (long) for something. آرزوی چیزی را کردن (داشتن )
bank on <idiom> اطمینان داشتن ،روی چیزی حساب کردن
nose around [about] <idiom> چیزی را سری نگه داشتن کاوش کردن
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
to hang over anything سوی چیزی پیشامدگی داشتن بالای چیزی سوارشدن
overmoke زیاد دود داشتن
set store on (by) <idiom> خواستارنگهداری ،ارزش زیاد داشتن
speculated انتظار سودو زیاد داشتن
abounds زیاد بودن وفور داشتن
speculate انتظار سودو زیاد داشتن
speculating انتظار سودو زیاد داشتن
abounded زیاد بودن وفور داشتن
abounding زیاد بودن وفور داشتن
speculates انتظار سودو زیاد داشتن
to have a thing at heart بچیزی زیاد دلبستگی داشتن
stand (someone) in good stead <idiom> سود زیاد برای شخص داشتن
to have one's work cut out [for one] <idiom> کار خیلی زیاد و سخت داشتن
up to one's ears in work <idiom> کارهای زیاد برای انجام داشتن
highest دادن درجه دقت بالا یا داشتن مشخصات زیاد
highs دادن درجه دقت بالا یا داشتن مشخصات زیاد
high دادن درجه دقت بالا یا داشتن مشخصات زیاد
reckoned حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckon حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckons حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
surcharge زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharges زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
have one's heart set on something <idiom> چیزی را خیلی زیاد خواستن
yakety-yak <idiom> صحبت زیاد درمود چیزی بیارزش
to have something at one's disposal چیزی داشتن
to have something چیزی داشتن
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
tempest in a teapot <idiom> درباره چیزی که زیاد مهم نیست به هیجان زده شدن
to have experience in something آزمودگی در چیزی داشتن
To be interested in ( keen on ) some thing . به چیزی علاقه داشتن
to live through something طاقت چیزی را داشتن
To be used (accustomed) to something. به چیزی عادت داشتن
to look forward to something انتظار چیزی را داشتن
to believe in something به چیزی اعتقاد داشتن
to disagree [or be in disagreement] [on something/about something] بر سر چیزی اختلاف داشتن
to take an i. in something به چیزی دلبستگی داشتن
to have an appetite for something اشتها به چیزی داشتن
to have something in reserve چیزی درچنته داشتن
to havealiking for anything ذوق چیزی را داشتن
look forward انتظار چیزی را داشتن
overbuild زیاد ساختمان کردن در بخشی از شهرکه زیاد دران ساختمان کرده اند
swear by <idiom> کاملا از چیزی اطمینان داشتن
have something up one's sleeve <idiom> چیزی سری نگه داشتن
To have a fancy for something . هوای چیزی را درسر داشتن
keep something at bay <idiom> [چیزی را دور نگاه داشتن]
to be into somebody [something] <idiom> کسی [چیزی] را دوست داشتن
to believe in somebody [something] اطمینان داشتن به کسی [چیزی]
cry out for <idiom> شدیدا به چیزی احتیاج داشتن
up to someone to do something <idiom> مسئولیت مراقبت از چیزی را داشتن
To be biased (prejudiced). درمورد چیزی تعصب داشتن
to have a limit [of up to something] [تا] به حد [چیزی یا مقداری] اعتبار داشتن [اقتصاد]
to purpose something هدف چیزی [انجام کاری] را داشتن
to make of something در باره چیزی نظر [عقیده] داشتن
cellarage حق انبارداری برای نگاه داشتن چیزی
to have a maximum limit [of something] [به] حداکثر [چیزی یا مقداری] اعتبار داشتن [اقتصاد]
laniard طناب کوتاهی که برای نگاه داشتن چیزی بکار میرود
planch صفحهای از گل نسوزکه برای نگاه داشتن چیزی که دراتش گذاشته اندبکارمیرود
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
to see something as something [ to construe something to be something] چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to regard something as something چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
load call وسیلهای مملو از سیال برای ایجاد نیروهای زیاد با دقت زیاد
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
compression ignition احتراق مخلوط سوخت و هوادر اثر دمای زیاد حاصل ازترکم و فشار زیاد در سیلندرموتور دیزل
rectifies درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectified درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it <idiom> به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectify درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
I didnt get much sleep. زیاد خوابم نبرد ( زیاد نخوابیدم)
frequents مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequented مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequenting مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequent مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
overspend زیاد خرج یا مصرف کردن افراط کردن
heightening زیاد کردن
increase زیاد کردن
heighten زیاد کردن
increased زیاد کردن
increases زیاد کردن
grnish زیاد کردن
heightens زیاد کردن
heightened زیاد کردن
overstock زیاد پر کردن
propagates زیاد کردن
propagating زیاد کردن
propagated زیاد کردن
propagate زیاد کردن
intensification زیاد کردن
add زیاد کردن
overload زیاد پر کردن
overloads زیاد پر کردن
to run rup زیاد کردن
overloaded زیاد پر کردن
raise پروراندن زیاد کردن
overpress زیاد پافشاری کردن در
overloaded زیاد بار کردن
raises پروراندن زیاد کردن
overrate زیاد براورد کردن
overrated زیاد براورد کردن
overloads زیاد بار کردن
oversimplifies زیاد ساده کردن
elevation of security زیاد کردن تامین
overrates زیاد براورد کردن
overestimated زیاد براورد کردن
overcharge زیاد حساب کردن
overrating زیاد براورد کردن
overload زیاد بار کردن
overfreight زیاد بار کردن
strains کوشش زیاد کردن
ransacks زیاد کاوش کردن
oversimplifying زیاد ساده کردن
overheat زیاد گرم کردن
oversimplify زیاد ساده کردن
ransacking زیاد کاوش کردن
overestimate زیاد براورد کردن
oversimplified زیاد ساده کردن
oversimplification زیاد ساده کردن
overestimating زیاد براورد کردن
propagating زیاد کردن پروردن
overheated زیاد گرم کردن
ransacked زیاد کاوش کردن
strain کوشش زیاد کردن
propagates زیاد کردن پروردن
propagate زیاد کردن پروردن
overwork کار زیاد کردن
overworked کار زیاد کردن
propagated زیاد کردن پروردن
overworking کار زیاد کردن
overworks کار زیاد کردن
ransack زیاد کاوش کردن
overestimates زیاد براورد کردن
over excite زیاد تحریک کردن
overcharged زیاد حساب کردن
overcharging زیاد حساب کردن
to overexert تقلای زیاد کردن
add زیاد کردن برد
adding زیاد کردن برد
superheat گرم کردن زیاد
over refine زیاد موشکافی کردن
overcharges زیاد حساب کردن
expanded , capacity زیاد کردن گنجایش
to overstrain oneself تقلای زیاد کردن
overheats زیاد گرم کردن
make much of استفاده زیاد کردن از
adds زیاد کردن برد
to overwork oneself زیاد کار کردن
extort اخاذی کردن زیاد ستاندن
extorting اخاذی کردن زیاد ستاندن
to rummage out با جستجوی زیاد پیدا کردن
To live a long life . عمر طولانی (زیاد ) کردن
ingurgitate فرا گرفتن زیاد پر کردن
extorted اخاذی کردن زیاد ستاندن
call of more حق تقاضای زیاد کردن مبیع
gaps اختلاف زیاد شکافدار کردن
extorts اخاذی کردن زیاد ستاندن
gap اختلاف زیاد شکافدار کردن
to bolt با سرعت زیاد حرکت کردن
overpress زیاداصرار کردن در زیاد فشاراوردن بر
to lavisheffort زیاد تلاش یا کوشش کردن
to mind somebody [something] اعتنا کردن به کسی [چیزی] [فکر کسی یا چیزی را کردن]
to overrun oneself از دویدن زیاد خود را خسته کردن
task زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
enlarging توسعه دادن زیاد بحث کردن
haunt زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
tasks زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
haunts زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
overbear مغلوب کردن زیاد میوه دادن
overset زینت دادن زیاد بار کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com