English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (31 milliseconds)
English Persian
suborn دزدکی ومحرمانه چیزی کسب کردن
Other Matches
lurked دزدکی عمل کردن
lurk دزدکی عمل کردن
sneak دزدکی حرکت ه کردن
lurks دزدکی عمل کردن
sneaks دزدکی حرکت ه کردن
poaches دزدکی شکار کردن
poached دزدکی شکار کردن
poach دزدکی شکار کردن
sneaked دزدکی حرکت ه کردن
lurking دزدکی عمل کردن
trinkets دزدکی وزیرجلی کار کردن
trinket دزدکی وزیرجلی کار کردن
skulk گروه دزدکی حرکت کردن
skulks گروه دزدکی حرکت کردن
skulked گروه دزدکی حرکت کردن
skulking گروه دزدکی حرکت کردن
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
pussyfoot دزدکی راه رفتن اهسته ودزدکی کاری کردن طفره رفتن
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
to see something as something [ to construe something to be something] چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to regard something as something چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
furtive دزدکی
stealthiest دزدکی
stealthier دزدکی
slinkiest دزدکی
slinkier دزدکی
sneaking دزدکی
snoopy دزدکی
stealthy دزدکی
by stealth دزدکی
slinky دزدکی
privy دزدکی
lurkingly دزدکی
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
leered نگاه دزدکی
leers نگاه دزدکی
leer نگاه دزدکی
poachers شکارچی دزدکی
leering نگاه دزدکی
sheep's eye نگاه دزدکی
poacher شکارچی دزدکی
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
peep نگاه دزدکی طلوع
peeps نگاه دزدکی طلوع
peeped نگاه دزدکی طلوع
peeping نگاه دزدکی طلوع
stealth خفیه کاری حرکت دزدکی
slinking نظر چشمی نگاه دزدکی
slink نظر چشمی نگاه دزدکی
slinks نظر چشمی نگاه دزدکی
rectified درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectifies درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it <idiom> به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectify درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
slinks گام های دزدکی سقط شده
slink گام های دزدکی سقط شده
slinking گام های دزدکی سقط شده
to steal in or out دزدکی داخل شدن یابیرون امدن
sneaker کسی که دزدکی راه میرود کفش کتانی
sneakers کسی که دزدکی راه میرود کفش کتانی
slink انسان یاحیوان رشد نکرده وضعیف حرکت دزدکی
slinking انسان یاحیوان رشد نکرده وضعیف حرکت دزدکی
slinks انسان یاحیوان رشد نکرده وضعیف حرکت دزدکی
to mind somebody [something] اعتنا کردن به کسی [چیزی] [فکر کسی یا چیزی را کردن]
fix می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fixes می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
lyophilization خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
flavoring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavorings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavouring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
prejudging تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudged تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to prescribe something [legal provision] چیزی را تعیین کردن [تجویز کردن] [ماده قانونی] [حقوق]
prejudge تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudges تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to tarnish something [image, status, reputation, ...] چیزی را بد نام کردن [آسیب زدن] [خسارت وارد کردن] [خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
to pull off something [contract, job etc.] چیزی را تهیه کردن [تامین کردن] [شغلی یا قراردادی]
to pirate something چیزی را غیر قانونی چاپ کردن [دو نسخه ای کردن]
set loose <idiom> رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
refer توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
referred توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
fraise نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
refers توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
premeditate قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
quantifying محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
valuate ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
quantify محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifies محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantified محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to throw light upon روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
cession صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
denounce علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounced علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounces علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denouncing علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
references توجه کردن یا کار کردن با چیزی
reference توجه کردن یا کار کردن با چیزی
beck باسرتصدیق کردن یاحالی کردن چیزی
minds فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
brief خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
to beg for a thing چیزی راخواهش کردن یاگدایی کردن
briefed خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefer خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefest خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
mind فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
minding فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
defrosts یخ چیزی را اب کردن
defrosting یخ چیزی را اب کردن
to reason out something چیزی را حل کردن
fill پر کردن چیزی
fills پر کردن چیزی
make do with something با چیزی تا کردن
to work out something چیزی را حل کردن
make something do با چیزی تا کردن
to smell at something چیزی را بو کردن
to throw something overboard چیزی را ول کردن
deduct کم کردن چیزی از کل
deducting کم کردن چیزی از کل
to cut back [on] something چیزی را کم کردن
to cut something چیزی را کم کردن
defrosted یخ چیزی را اب کردن
to cut down [on] something چیزی را کم کردن
deducts کم کردن چیزی از کل
defrost یخ چیزی را اب کردن
deducted کم کردن چیزی از کل
encloses احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclosing احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclose احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
relevance 1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
queries پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
pushed فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
querying پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replace برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replaced برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
query پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replaces برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
push فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
via حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
replacing برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
pushes فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
queried پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replacing چیزی را تعویض کردن
to point to something به چیزی متوجه کردن
to book something چیزی را رزرو کردن
palletize چیزی را حمل کردن
to point to something به چیزی اشاره کردن
replaces چیزی را تعویض کردن
to obtain something کسب کردن چیزی
to agree on something موافقت کردن با چیزی
to live through something چیزی را تحمل کردن
replaced چیزی را تعویض کردن
to throw something overboard چیزی را ترک کردن
to agree on something سازش کردن با چیزی
to obtain something فراهم کردن چیزی
to touch something لمس کردن چیزی
replace چیزی را تعویض کردن
make a provision شرط کردن چیزی
lay hands on something چیزی راتصرف کردن
lay hands upon something چیزی راتایید کردن
steal بلند کردن چیزی
to reason out something چیزی رامعین کردن
steals بلند کردن چیزی
to make something چیزی را درست کردن
lay down the condition شرط کردن چیزی
preparation آماده کردن چیزی
to put [place] credence in something به چیزی اعتقاد کردن
to give credence to something به چیزی اعتقاد کردن
to put [place] credence in something به چیزی باور کردن
to give credence to something به چیزی باور کردن
to protest against something به چیزی اعتراض کردن
preparations آماده کردن چیزی
to work out something حل چیزی را پیدا کردن
to tip something [British E] ته نشین کردن چیزی
evaluate چیزی رامعین کردن
evaluated چیزی رامعین کردن
evaluates چیزی رامعین کردن
evaluating چیزی رامعین کردن
hunger [for something] هوس [چیزی را] کردن
craving [for something] هوس [چیزی را] کردن
to think over something بازاندیشی کردن چیزی
to demonstrate against something بر ضد چیزی تظاهرات کردن
to avoid something دوری کردن از [چیزی]
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com