Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
accountable property officer's bond
دفتر افسر ذیحساب اموال
Other Matches
property officer
افسر ذیحساب اموال
accountable disbursing officer
افسر ذیحساب مالی
disbursing officer
افسر ذیحساب مالی
equity accounts
حساب قسمت ذیحساب حساب های اموال یکان
property officer
افسر اموال
property book
دفتر اموال
community property
اموال مشترک زن وشوهر اموال همگانی
embarkation officer
افسر مسئول بارگیری یا سوارشدن افسر نافر سوار شدن ستون
claims officer
افسر رسیدگی به شکایات افسر مسئول تنظیم ادعانامه ها
accountable
ذیحساب
accountability
ذیحساب بودن
field grade
افسر ارشد درجه افسر ارشدی
flag rank
افسر بالاتر از سروان افسر ارشد
blotters
دفتر باطله دفتر ثبت معاملات
blotter
دفتر باطله دفتر ثبت معاملات
notary office
دفتر اسناد رسمی دفتر خانه
engineering office
دفتر طراحی دفتر مهندسین مشاور
releasing officer
افسر مسئول ترخیص کالاها افسر ترخیص کننده پرسنل
class a agent officer
افسر عامل پرداخت حقوق وجیره نقدی افسر عامل
control officer
افسر کنترل ستون موتوری افسر کنترل کننده
induction station
دفتر استخدام دفتر پذیرش
civilian internee information bureau
دفتر اطلاعات غیرنظامیان واردشده به کشور دفتر اطلاعات پناهندگان
journalize
در دفتر روزنامه وارد کردن در دفتر ثبت کردن
combat cargo officer
افسر مسئول ترابری رزمی افسر مسئول بارگیری کالاهای رزمی
duty roster
دفتر وقایع نگهبانی یا دفتر نوبت نگهبانی
central postal directory
دفتر مرکزی خدمات پستی دفتر مدیریت پستی مرکزی
chattels
اموال
cattles
اموال
things
اموال
personalty
اموال شخصی
real property
اموال غیرمنقول
installation property
اموال قسمت
fungible
اموال مثلی
chattel
اموال منقول
paraphernalia
اموال شخصی زن
financial property
اموال پولی
personal property
اموال شخصی
post property
اموال پادگانی
post property
اموال پادگان
users
انتفاع از اموال
user
انتفاع از اموال
inventory
صورت اموال
property voucher
سند اموال
assets
مال و اموال
distrain
ضبط اموال
tangible property
اموال عینی
class ii property
اموال طبقه 2
distraint
توقیف اموال
state property
اموال عمومی
tangible property
اموال ملموس
class i property
اموال طبقه 1
things in action
اموال دینی
separate estate
اموال شخصی زن
things in possession
اموال عینی
stolen goods
اموال مسروقه
capital assets
اموال سرمایهای
goods of perishable nature
اموال سریع الفساد
offences against property
جرائم بر علیه اموال
goods and chattels
اموال و دارائیهای منقول
priceable things
اموال یا اشیا قیمتی
fixed property
اموال غیر منقول
property of unknown ownership
اموال مجهول المالک
real estate broker
دلال اموال غیرمنقول
contrabanded goods
اموال و اشیا قاچاق
sequestration
حکم توقیف اموال
appropriation bill
صورت ضبط اموال
replaceable thing
اموال یا اشیا مثلی
inventory
فهرست اموال سیاهه
article of roup
اموال مورد حراج
fisc
اموال ضبط شده
grand larceny
سرقت اموال پرقیمت
jus disponendi
حق واگذار کردن اموال
conclearer of stolen goods
مخفی کننده اموال مسروقه
salvaged
اموال نجات یافته از خطر
foreign
توقیف اموال مدیون غایب
safeguarded
مامور حفافت پرسنل و یا اموال
safeguards
مامور حفافت پرسنل و یا اموال
salvage
اموال نجات یافته از خطر
salvages
اموال نجات یافته از خطر
jus postliminii
حق وی نسبت به ان اموال محفوظ است
foreign
توقیف اموال مدیون خارجی
letters of marque
حکم ضبط اموال بیگانگان
safeguarding
مامور حفافت پرسنل و یا اموال
safeguard
مامور حفافت پرسنل و یا اموال
salvaging
اموال نجات یافته از خطر
occupancy
تملک اموال بلا صاحب متصرف
wear and tear
از بین رفتن اموال در نتیجه استعمال
proponent
مقام مسئول اموال یا اجرای کار
proponents
مقام مسئول اموال یا اجرای کار
real action
دعوی راجع به اموال غیر منقول
misappropriation of public property
تصرف غیر قانونی در اموال عمومی
waveson
اموال اب اورده بعد از غرق کشتی
praemunire
حکم توقیف وضبط اموال یاغیان ومتمردین
conscription of wealth
مصادره اموال در زمان جنگ به وسیله دولت
hotchpot
سرجمع کردن دارایی رویهم ریختن اموال
property disposition
ازبین بردان اقلام فرسوده تخریب اموال
angary
حق کشور متحارب برای استفاده از اموال کشوربیطرف
officer
افسر
sub-lieutenant
افسر جز
line officer
افسر صف
jemadar
افسر
officers
افسر
sub-lieutenants
افسر جز
coronate
افسر
coronae australis
افسر
pretor
افسر
commissioned officer
افسر
pretorian
افسر
commissioned officers
افسر
corona australis
افسر
garnishment
اخطاری که به شخصی که اموال دیگری در ید او توقیف شده است
receivers
خریدار اموال مسروقه قیم یا سرپرست شخص مجنون
receiver
خریدار اموال مسروقه قیم یا سرپرست شخص مجنون
ransoms
وجهی که جهت جلوگیری از ضبط اموال پرداخت میشود
ransom
وجهی که جهت جلوگیری از ضبط اموال پرداخت میشود
air officer
افسر هواپیمایی
veterinarians
افسر دامپزشک
espial officer
افسر تجسس
veterinarian
افسر دامپزشک
air officer
افسر هوایی
division officer
افسر قسمت
brass
افسر ارشد
divisional officer
افسر قسمت
commanding officer
افسر فرمانده
archon
افسر سرپرست
accountable disbursing officer
افسر عامل
active officer
افسر کادر
executive officer
افسر اجراییات
disbursing officer
افسر عامل
detail officer
افسر کارگزینی
flag officer
افسر دریایی
flag officer
افسر پرچم
cable officer
افسر لنگر
flying officer
افسر خلبان
flying officer
افسر پرواز
bo's'n
افسر کشتی
forward air controller
افسر نافرمقدم
bos'n
افسر کشتی
bosun
افسر کشتی
bosuns
افسر کشتی
commanding officers
افسر فرمانده
finance officer
افسر دارایی
field officer
افسر رزمی
finance officer
افسر مالی
detail officer
افسر مشاغل
firing line officer
افسر تیر
senior officer
افسر ارشد
regular officer
افسر کادر
staff officer
افسر ستاد
subassembly officer
افسر جزء
subofficer
افسر جزء
supply officer
افسر تدارکات
surveying officer
افسر تحقیق
war horse
افسر یاسربازدامپزشک
war horses
افسر یاسربازدامپزشک
runner
افسر پلیس
runners
افسر پلیس
personnel officer
افسر اجودانی
commissioned officer
افسر کادر
commissioned officers
افسر کادر
custodian
افسر مرموزات
warrant officers
افسر یار
warrant officer
افسر یار
reserve officer
افسر احتیاط
reserve officer
افسر وفیفه
engineer
افسر مهندس
engineers
افسر مهندس
prefects
افسر ارشد
commandant
افسر فرمانده
prefect
افسر ارشد
commandants
افسر فرمانده
engineered
افسر مهندس
constable
افسر ارتش
constables
افسر ارتش
custodians
افسر مرموزات
personnel officer
افسر پرسنل
police officer
افسر شهربانی
navigator
افسر سکان
police officer
افسر پلیس
liaison officer
افسر رابط
navigator
افسر راه
police officers
افسر پلیس
police officers
افسر شهربانی
watch officer
افسر نگهبان
officer of the day
افسر نگهبان
The officer on night duty.
افسر کشیک شب
navigators
افسر راه
line officer
افسر صفی
orderly officen
افسر نگهبانی
subalterns
افسر جزء
junior officer
افسر جزء
officer on duty
افسر مسئول
navigators
افسر سکان
subaltern
افسر جزء
officer of the watch
افسر نگهبان
officer in charge
افسر مسئول
eminent domain
قدرت حکومت برای استفاده از اموال خصوصی جهت عموم
elegit
حکم توقیف اموال مدیون تا زمان واریز بدهی خود
service officer
افسر ارشد نگهبان
spial officer
افسر عملیات جاسوسی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com