English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (21 milliseconds)
English Persian
time دفعه وقت چیزی رامعین کردن
timed دفعه وقت چیزی رامعین کردن
times دفعه وقت چیزی رامعین کردن
Other Matches
evaluating چیزی رامعین کردن
evaluated چیزی رامعین کردن
evaluate چیزی رامعین کردن
to reason out something چیزی رامعین کردن
evaluates چیزی رامعین کردن
preform قبلا شکل چیزی رامعین کردن
objectify خاصیت و ماهیت چیزی رامعین کردن
valuate ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
dispose ترتیب کارها رامعین کردن
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
at once یک دفعه
time [s] <adv.> دفعه
thrice سه دفعه
as often as هرچند دفعه که
three fold سه دفعه سه مرتبه
one-off فقط برای یک دفعه
one-offs فقط برای یک دفعه
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
snow line خطی که حدبرف همیشگی رامعین میکند
gauger کسیکه گنجایش چلیک وغیره رامعین میکند
gigahertz فرکانس یک بیلیون دفعه دریک ثانیه
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
hashing تبدیل یک کلید به یک ادرس که در ان کلیدها محل اطلاعات رامعین می کنند درهم سازی
to regard something as something چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to see something as something [ to construe something to be something] چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
sleep on it <idiom> به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectify درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectifies درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectified درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to mind somebody [something] اعتنا کردن به کسی [چیزی] [فکر کسی یا چیزی را کردن]
fix می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fixes می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
eight times <adv.> هشت بار [هشت دفعه]
some other time دفعه دیگر [وقت دیگر]
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
flavouring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavorings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
lyophilization خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
flavoring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
prejudge تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudged تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudges تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to prescribe something [legal provision] چیزی را تعیین کردن [تجویز کردن] [ماده قانونی] [حقوق]
prejudging تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to tarnish something [image, status, reputation, ...] چیزی را بد نام کردن [آسیب زدن] [خسارت وارد کردن] [خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
to pirate something چیزی را غیر قانونی چاپ کردن [دو نسخه ای کردن]
to pull off something [contract, job etc.] چیزی را تهیه کردن [تامین کردن] [شغلی یا قراردادی]
set loose <idiom> رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
refers توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
referred توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
refer توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
premeditate قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
fraise نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
cession صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
to throw light upon روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
quantify محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifying محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifies محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantified محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
denounce علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounced علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounces علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denouncing علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
minding فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
briefer خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefed خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
brief خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
references توجه کردن یا کار کردن با چیزی
reference توجه کردن یا کار کردن با چیزی
briefest خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
to beg for a thing چیزی راخواهش کردن یاگدایی کردن
minds فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
mind فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
beck باسرتصدیق کردن یاحالی کردن چیزی
to cut something چیزی را کم کردن
fill پر کردن چیزی
deduct کم کردن چیزی از کل
deducted کم کردن چیزی از کل
deducting کم کردن چیزی از کل
deducts کم کردن چیزی از کل
fills پر کردن چیزی
make something do با چیزی تا کردن
to smell at something چیزی را بو کردن
make do with something با چیزی تا کردن
to throw something overboard چیزی را ول کردن
to reason out something چیزی را حل کردن
to cut down [on] something چیزی را کم کردن
to cut back [on] something چیزی را کم کردن
defrosts یخ چیزی را اب کردن
defrosting یخ چیزی را اب کردن
defrosted یخ چیزی را اب کردن
to work out something چیزی را حل کردن
defrost یخ چیزی را اب کردن
encloses احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclose احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
relevance 1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
enclosing احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
querying پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
query پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
via حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
replaced برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replacing برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
queried پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
queries پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
pushes فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
push فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushed فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
replaces برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replace برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
to lay stress on something چیزی راتاکید کردن
replaces چیزی را تعویض کردن
to refuse somebody something چیزی را از کسی رد کردن
replace چیزی را تعویض کردن
replaced چیزی را تعویض کردن
to put [place] credence in something به چیزی باور کردن
to give credence to something به چیزی باور کردن
to deny somebody something چیزی را از کسی رد کردن
to think over something بازاندیشی کردن چیزی
to mull over something بازاندیشی کردن چیزی
replacing چیزی را تعویض کردن
lay down the condition شرط کردن چیزی
to work out something حل چیزی را پیدا کردن
demystifies سر چیزی را برطرف کردن
craving [for something] هوس [چیزی را] کردن
demystified سر چیزی را برطرف کردن
assume چیزی را فرض کردن
unmasks چیزی رااشکار کردن
demystifying سر چیزی را برطرف کردن
make a provision شرط کردن چیزی
lay hands on something چیزی راتصرف کردن
lay hands upon something چیزی راتایید کردن
to take apart something چیزی را از هم باز کردن
to take apart something چیزی را از هم جدا کردن
unmasking چیزی رااشکار کردن
unmasked چیزی رااشکار کردن
unmask چیزی رااشکار کردن
steals بلند کردن چیزی
to make r. after something چیزی را جستجو کردن
to r. at something از چیزی ناله کردن
to avoid something دوری کردن از [چیزی]
try (something) out <idiom> امتحان کردن(چیزی)
hunger [for something] هوس [چیزی را] کردن
steal بلند کردن چیزی
to take exception to anything به چیزی اعتراض کردن
hurtle با چیزی تصادف کردن
hurtled با چیزی تصادف کردن
hurtles با چیزی تصادف کردن
hurtling با چیزی تصادف کردن
to strain after anything در پی چیزی تقلا کردن
demystify سر چیزی را برطرف کردن
to give credence to something به چیزی اعتقاد کردن
to botch things up زیرورو کردن چیزی
to point to something به چیزی اشاره کردن
preparation آماده کردن چیزی
preparations آماده کردن چیزی
to tip something [British E] ته نشین کردن چیزی
to get [hold of] something فراهم کردن چیزی
to bring something فراهم کردن چیزی
mean مشخص کردن چیزی
meaner مشخص کردن چیزی
to mess something up زیرورو کردن چیزی
to fuck something up زیرورو کردن چیزی
to cock something up زیرورو کردن چیزی
to make something چیزی را درست کردن
to muck up something زیرورو کردن چیزی
to screw something up زیرورو کردن چیزی
meanest مشخص کردن چیزی
to point to something به چیزی متوجه کردن
to live through something چیزی را تحمل کردن
to throw something overboard چیزی را ترک کردن
premise چیزی را فرض کردن
presume چیزی را فرض کردن
to screw the pooch زیرورو کردن چیزی
to put [place] credence in something به چیزی اعتقاد کردن
to protest against something به چیزی اعتراض کردن
to fall across anything به چیزی تصادف کردن
to endeavor after anything در پی چیزی کوشش کردن
to ensure something تضمین کردن [چیزی]
clean تمیز کردن چیزی
cleaned تمیز کردن چیزی
cleanest تمیز کردن چیزی
cleans تمیز کردن چیزی
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com