Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (34 milliseconds)
English
Persian
stand off
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand-off
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand-offs
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
Other Matches
temporalize
بدفع الوقت گذراندن
procrastinate
بدفع الوقت گذراندن
temporized
بدفع الوقت گذراندن
temporising
بدفع الوقت گذراندن
temporize
بدفع الوقت گذراندن
temporised
بدفع الوقت گذراندن
temporises
بدفع الوقت گذراندن
temporizing
بدفع الوقت گذراندن
procrastinated
بدفع الوقت گذراندن
procrastinates
بدفع الوقت گذراندن
temporizes
بدفع الوقت گذراندن
procrastinating
بدفع الوقت گذراندن
procrastinatingly
بدفع الوقت
gain time
دفع الوقت کردن
get on
گذران کردن گذراندن
while
سپری کردن گذراندن
fared
گذراندن گذران کردن
fare
گذراندن گذران کردن
fares
گذراندن گذران کردن
faring
گذراندن گذران کردن
hang out
<idiom>
به بطالت گذراندن روزگار کردن
time server
ابن الوقت
whiffler
ادم ابن الوقت
spite check
کیش دفع الوقت
opportunism
ابن الوقت بودن
To be a time server . To sail with the wind .
ابن الوقت بودن
To be a time -server . To sail with the wind . To be unprincipled.
نان را به نرخ روز خوردن ( ابن الوقت بودن )
infltrate
با تراوش گذراندن تراوش کردن
to rime away one's time
گذراندن
averts
گذراندن
averted
گذراندن
passes
گذراندن
to make a shift
گذراندن
averting
گذراندن
to be at ease
به گذراندن
surviving
گذراندن
to have a rough time
بد گذراندن
pass
گذراندن
survived
گذراندن
survive
گذراندن
passed
گذراندن
survives
گذراندن
avert
گذراندن
leach
از صافی گذراندن
temporize
وقت گذراندن
piddles
وقت گذراندن
temporized
وقت گذراندن
temporizing
وقت گذراندن
piddled
وقت گذراندن
to rough it
سخت گذراندن
temporised
وقت گذراندن
piddle
وقت گذراندن
niggled
وقت گذراندن
niggle
وقت گذراندن
to enjoy oneself
خوش گذراندن
laugh away
با خنده گذراندن
Sundays
یکشنبه را گذراندن
Sunday
یکشنبه را گذراندن
niggles
وقت گذراندن
to rub through or along
بسختی گذراندن
temporises
وقت گذراندن
temporizes
وقت گذراندن
idlest
وقت گذراندن
temporising
وقت گذراندن
belate
ازموقع گذراندن
token passing
گذراندن نشانه
interlace
ازهم گذراندن
to sleep away one's time
بخواب گذراندن
idled
وقت گذراندن
to laugh away
با خنده گذراندن
filtration
از صافی گذراندن
filtering
از صافی گذراندن
to gain time
به بهانه گذراندن
idles
وقت گذراندن
temporalize
وقت گذراندن
play away
به بازی گذراندن
filrate
از صافی گذراندن
To overstep the mark. To go too far.
از حد معمول گذراندن
aestivate
تابستان را گذراندن
idle
وقت گذراندن
lobby
برای گذراندن لایحهای
lobbies
برای گذراندن لایحهای
to lop a bout
بیهوده وقت گذراندن
lobbied
برای گذراندن لایحهای
moons
بیهوده وقت گذراندن
pass
گذراندن تصویب شدن
dillydally
بیهوده وقت گذراندن
serve one's term of imprisonment
حبس خود را گذراندن
moon
بیهوده وقت گذراندن
grips
بریدگی برای گذراندن اب
loaf
وقت را بیهوده گذراندن
gripping
بریدگی برای گذراندن اب
infltrate
از سوراخهای صافی گذراندن
gripped
بریدگی برای گذراندن اب
grip
بریدگی برای گذراندن اب
jauk
بیهوده وقت گذراندن
to loaf a way one's time
بیهوده وقت گذراندن
passes
گذراندن تصویب شدن
To pass a bI'll through parliament .
لایحه یی را از مجلس گذراندن
passed
گذراندن تصویب شدن
To go too far . To exceed the limit . To overexend oneself .
از حد گذراندن ( شورش را در آوردن )
To review the past in ones minds eye .
گذشته را از نظر گذراندن
to muck a bout
بیهوده وقت گذراندن
weekend
تعطیل اخرهفته را گذراندن
to mope a way
به افسردگی و پکری گذراندن
weekends
تعطیل اخرهفته را گذراندن
outwear
کهنه شدن گذراندن
dawdling
بیهوده وقت گذراندن
while away the time
<idiom>
زمان خوشی را گذراندن
dawdled
بیهوده وقت گذراندن
dawdle
بیهوده وقت گذراندن
to stay overnight
مدت شب را
[جایی]
گذراندن
to talk away
بصحبت یاگفتگو گذراندن
dawdles
بیهوده وقت گذراندن
hang around
وقت را به بطالت گذراندن
get through
به پایان رساندن گذراندن
passes
گذرگاه کارت عبور گذراندن
reeve
طناب را ازشکاف یا سوراخ گذراندن
to loaf a way one's time
وقت خود را ببطالت گذراندن
To get a pass.
امتحانی را گذراندن ( قبول شدن )
To bring something to someones attention .
چیزی را ازنظر کسی گذراندن
testamur
گواهی نامه گذراندن امتحانات
to p at or in an occpation
بیهوده بر سر کاری وقت گذراندن
pass
گذرگاه کارت عبور گذراندن
passed
گذرگاه کارت عبور گذراندن
dallied
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
dallies
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
dally
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
dallying
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
to d. a way one's time
وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
peels
گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
to pull any one across a river
کسی را با کرجی پارویی ازرودخانه گذراندن
convalesce
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
served
گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
snoozing
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
convalesces
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
convalesced
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
snoozes
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
snoozed
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
convalescing
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
serve
گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
peel
گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
snooze
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
serves
گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
pass
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
passes
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
to keep a person company
پیش کسی بودن وبا او وقت گذراندن
passed
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
pase
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
reeve
ازتنگنا یا جای باریکی گذشتن نخ را از سوراخ سوزن گذراندن
make a living
<idiom>
پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
push ball
بازی که منظورازان گذراندن توپ است ازدروازه طرف مقابل بزورتنه و دست
point after touchdown
[یک امتیاز با گذراندن توپ بر فراز دروازه با ضربه پا پس از کسب شش امتیاز با رسیدن به پشت خط پایان]
aestivate
رخوت تابستانی داشتن تابستان را بحال رخوت گذراندن
slugs
یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
slugged
یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
slug
یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
wear stripes
دوره زندانی را گذراندن زندانی بودن
throughput capacity
فرفیت عبور دهی کالا فرفیت تخلیه و عبوردهی بارانداز یا اسکله فرفیت گذراندن کالا
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
soft pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com