Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 230 (13 milliseconds)
English
Persian
direct objects
دلیل اوردن
indirect objects
دلیل اوردن
object
دلیل اوردن
objected
دلیل اوردن
objecting
دلیل اوردن
objects
دلیل اوردن
demonstrate
دلیل اوردن
demonstrated
دلیل اوردن
demonstrates
دلیل اوردن
demonstrating
دلیل اوردن
ratiocinate
دلیل اوردن
Search result with all words
argue
دلیل اوردن استدلال کردن
argued
دلیل اوردن استدلال کردن
argues
دلیل اوردن استدلال کردن
arguing
دلیل اوردن استدلال کردن
reason
دلیل وبرهان اوردن
reasons
دلیل وبرهان اوردن
philosophised
فیلسوفانه دلیل اوردن
philosophises
فیلسوفانه دلیل اوردن
philosophising
فیلسوفانه دلیل اوردن
philosophize
فیلسوفانه دلیل اوردن
philosophized
فیلسوفانه دلیل اوردن
philosophizes
فیلسوفانه دلیل اوردن
philosophizing
فیلسوفانه دلیل اوردن
allege
دلیل اوردن ارائه دادن
alleges
دلیل اوردن ارائه دادن
alleging
دلیل اوردن ارائه دادن
bate
دلیل وبرهان اوردن
to give reasons for a thing
دلیل برای چیزی اوردن
to have a bone to pick
بهانه یا دلیل برای دعوایااستیضاح بدست اوردن
Other Matches
governmentalize
تحت کنترل حکومت در اوردن بصورت دولتی در اوردن
to press against any thing
بر چیزی فشار اوردن بچیزی زور اوردن
jargonize
بزبان غیر مصطلح یا امیخته در اوردن یا ترجمه کردن بقالب اصطلاحات خاص علمی یافنی مخصوص در اوردن
grasp
بچنگ اوردن گیر اوردن
grasped
بچنگ اوردن گیر اوردن
grasps
بچنگ اوردن گیر اوردن
terrtorialize
محدود بیک ناحیه کردن بصورت خطه در اوردن بنواحی متعدد تقسیم کردن بصورت قلمرو در اوردن
uncaused
بی دلیل
proof
دلیل
demonstrations
دلیل
symptoms
دلیل
demonstration
دلیل
disproof
دلیل رد
symptom
دلیل
rationale
دلیل
proofs
دلیل
arguments
دلیل
argument
دلیل
testimonies
دلیل
testimony
دلیل
argumentum
دلیل
sake
دلیل
reasonless
بی دلیل
earnest
دلیل
on the ground of
به دلیل
reasoning
دلیل
evidence
دلیل
reasons
دلیل
reason
دلیل
expessive
دلیل
rebutting evidence
رد دلیل
in this manner
<adv.>
به این دلیل
the reason why
دلیل اینکه
oral evidence
دلیل شفاهی
in this wise
<adv.>
به این دلیل
consequently
<adv.>
به این دلیل
in this vein
<adv.>
به این دلیل
therefore
<adv.>
به این دلیل
for that reason
<adv.>
به این دلیل
unreasonable
بی دلیل زورگو
in consequence
<adv.>
به این دلیل
by implication
<adv.>
به این دلیل
hence
<adv.>
به این دلیل
in this way
<adv.>
به این دلیل
as a consequence
<adv.>
به این دلیل
thus
[therefore]
<adv.>
به این دلیل
onus probandi
بار دلیل
by impl
<adv.>
به این دلیل
as a result
<adv.>
به این دلیل
afortiori
با دلیل قویتر
because of
بدین دلیل
proof of laziness
دلیل تنبلی
proof of debt
دلیل طلب
clear evidence
دلیل واضح
presentation of evidance
ابراز دلیل
rebutting evidence
دلیل معارض
sole argument
دلیل منحصربفرد
sole argument
تنها دلیل
sole argument
یگانه دلیل
sign of weakness
دلیل ضعف
agument
دلیل حجت
anabsurd arument
دلیل نامعقول
as a result of this
<adv.>
به این دلیل
conclusive evidence
دلیل قاطع
clear proof
دلیل واضح
preservation of evidence
تامین دلیل
hereat
باین دلیل
for this reason
<adv.>
به این دلیل
symptom
اثر دلیل
justifiable reason
دلیل موجه
in this respect
<adv.>
به این دلیل
in no case
به هیچ دلیل
in this sense
<adv.>
به این دلیل
written evidence
دلیل کتبی
in so far
<adv.>
به این دلیل
insofar
<adv.>
به این دلیل
floorer
دلیل قاطع
comeback
دلیل قانونی
comebacks
دلیل قانونی
A telling reason .
دلیل گویا
song and dance
<idiom>
دلیل آوردن
for reasons
به چندین دلیل
document in proof
دلیل مستند
mainspring
دلیل اصلی
muniment of title
دلیل سمت
muniment of title
دلیل مالکیت
justifications
دلیل اوری
justification
دلیل اوری
symptoms
اثر دلیل
rationalization
دلیل تراشی
evidence of conformity
دلیل مطابقت
on no account
به هیچ دلیل
whereby
<adv.>
به این دلیل
documentary evidence
دلیل کتبی
reasons
با دلیل ثابت کردن
bone of contention
<idiom>
دلیل برای جنگیدن
bring something on
<idiom>
دلیل افزایش سریع
for no p reason
بدون دلیل ویژه
lead proof
ارائه دلیل کردن
vicious circle
<idiom>
دلیل وتاثیری بانتیجه بد
on the impluse of the moment
بیخود بدون دلیل
inconsequently
بطور بی ربط یا بی دلیل
reason
با دلیل ثابت کردن
to stand one's ground
بر سر دلیل خود ایستادن
that does not f.
این دلیل نمیشود
This is mainly because ...
دلیل اصلی آن اینست که ...
to prove with reasons
با دلیل ثابت کردن
whencesoever
از هرجا بهر دلیل
secondhand evidence
دلیل دست دوم
wherefore
بچه دلیل بخاطر چه
without rime or reason
بی مناسبت بی جهت بی دلیل
approving truth
دلیل قانع کننده
there is no reason
هیچ دلیل ندارد
get to the bottom of
<idiom>
دلیل اصلی را فهمیدن
dogmatism
افهار عقیده بدون دلیل
manias
عشق هیجان بی دلیل وزیاد
mania
عشق هیجان بی دلیل وزیاد
substantiate
با دلیل ومدرک اثبات کردن
substantiated
با دلیل ومدرک اثبات کردن
substantiates
با دلیل ومدرک اثبات کردن
substantiating
با دلیل ومدرک اثبات کردن
the reason is manifold
دلیل ان چند چیز بود
proof is the result of evidenc
دلیل نتیجه مدرک است
account
دلیل موجه اقامه کردن
simperer
خنده کننده بدون دلیل
tenterhooks
<idiom>
درحالت معلق یا کش دادن به دلیل نا معلومی
talking points
نکته یا دلیل مهم بحث وگفتگو
fallacy
دلیل سفسطه امیز استدلال غلط
for no p reason
بی انکه دلیل خاصی داشته باشد
objecting
متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
indirect objects
متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
fallacies
دلیل سفسطه امیز استدلال غلط
direct objects
متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
object
متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
objected
متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
talking point
نکته یا دلیل مهم بحث وگفتگو
objects
متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
demonstratively
با اقامه دلیل ازراه نشان دادن
hidden momentum of population growth
به دلیل این که یک جمعیت وسیع جوان
Apropos of nothing, she then asked me if I was hungry.
سپس او
[زن]
از من بی دلیل پرسید که آیا من گرسنه هستم.
principal challenger
رد عضو هیات منصفه با دلیل قابل قبول
attachment
وسیلهای که به دلیل خاصی به ماشین وصل است
non sequitur nonsensical
نتیجه غیر منطقی بر نمیاید این دلیل نمیشود
peremptory undertaking
تعهد خواهان باارائه دلیل در اولین جلسه بعدی دادگاه
input output bound
شرایطی که در ان سرعت واحدپردازش مرکزی به دلیل عملیات ورودی و خروجی کم میشود
supervening impossibility of performance
غیر ممکن شدن اجرای قراردادبه دلیل دخالت وقایع غیرمترقبه
deny access
جلوگیری از دستیابی به یک مدار یا سیستم به دلیل حجم کار بالا یا امنیتی
frustrations
غیر ممکن شدن اجرای قراردادبه دلیل دخالت وقایع غیرمترقبه
frustration
غیر ممکن شدن اجرای قراردادبه دلیل دخالت وقایع غیرمترقبه
peremptory challenge
رد عضو هیات منصفه به وسیله یکی از اصحاب دعوی بدون ذکر دلیل خاص
covering letter
نامه یایادداشتی که همراه اسنادفرستاده میشود و در ان دلیل ارسال اسناد و مطالب دیگر درج میگردد
covering letters
نامه یایادداشتی که همراه اسنادفرستاده میشود و در ان دلیل ارسال اسناد و مطالب دیگر درج میگردد
blow-ups
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
abrash
دو رنگی شدن زمینه و حاشیه فرش به دلیل استفاده از کلاف های متفاوت پشم و یا رنگرزی نامناسب
blow up
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow-up
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
accumulated depreciation
کل مقدار پولی که شرکت یا سازمان می تواند از ارزش ماشین یا تجهیزات به دلیل مستهلک شدن کسر کند
go to sleep
اصطلاحی برای توقف کامیپوتریا عدم امکان انجام عملی توسط کامپیوتر به دلیل گرفتار شدن در یک حلقه نامحدود
prior possession
تصرف به عنوان مالکیت دلیل مالکیت است مگر انکه خلاف ان ثابت شود
bears
کسی که اعتقاد به تنزل قیمت کالای خود دارد وبه همین دلیل سعی میکندکه کالای را از طریق واسطه و با تعیین اجل برای تحویل بفروشد
bear
کسی که اعتقاد به تنزل قیمت کالای خود دارد وبه همین دلیل سعی میکندکه کالای را از طریق واسطه و با تعیین اجل برای تحویل بفروشد
bring
اوردن
to bring in to line
در صف اوردن
compliance
بر اوردن
classicize
در اوردن
fetch
اوردن
fetched
اوردن
fetches
اوردن
procuring
اوردن
procures
اوردن
run short
کم اوردن
brings
اوردن
stretched
کش اوردن
stretch
کش اوردن
run out of
کم اوردن
ascites
اب اوردن
procure
اوردن
procured
اوردن
bringing
اوردن
bring in
اوردن
bring back
پس اوردن
leavens
ور اوردن
go for
اوردن
immigrates
اوردن
stretches
کش اوردن
immigrating
اوردن
inductility
اوردن
cataract
اب اوردن
leaven
ور اوردن
cataracts
اب اوردن
leavening
ور اوردن
immigrated
اوردن
to put in remembrance
اوردن
immigrate
اوردن
frustrated contract
قراردادی که اجرای ان به دلیل دخالت وقایع غیر مترقبه غیر مممکن شده است قراردادعقیم شده
ipso dixit
گفته بی دلیل گفته استبدادی
Brontide
نوعی صدا
[صدایی خفه شده و آرام که در برخی از مناطق زلزله خیز، به خصوص در امتداد سواحل و روی دریاچه ها شنیده میشود و تصور میرود که به دلیل لرزشهای ضعیف زمین باشد.]
lout
سرفرود اوردن
plaguing
بستوه اوردن
louts
سرفرود اوردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com