Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
English
Persian
sate
راضی کردن فرونشاندن
Other Matches
slacks
شل کردن فرونشاندن
slack
شل کردن فرونشاندن
slackest
شل کردن فرونشاندن
to wear down
له کردن فرونشاندن
stifle
خاموش کردن فرونشاندن
extinguishes
خفه کردن فرونشاندن
stifled
خاموش کردن فرونشاندن
put down
ذخیره کردن فرونشاندن
put-down
ذخیره کردن فرونشاندن
extinguishing
خفه کردن فرونشاندن
extinguish
خفه کردن فرونشاندن
soften
شیرین کردن فرونشاندن
put-downs
ذخیره کردن فرونشاندن
softens
شیرین کردن فرونشاندن
softened
شیرین کردن فرونشاندن
stifles
خاموش کردن فرونشاندن
curbing
محدود کردن دارای دیواره یا حایل کردن تحت کنترل دراوردن فرونشاندن
curb
محدود کردن دارای دیواره یا حایل کردن تحت کنترل دراوردن فرونشاندن
curbed
محدود کردن دارای دیواره یا حایل کردن تحت کنترل دراوردن فرونشاندن
curbs
محدود کردن دارای دیواره یا حایل کردن تحت کنترل دراوردن فرونشاندن
satisfy
راضی کردن
satisfying
راضی کردن
contenting
راضی کردن
bate
راضی کردن
content
راضی کردن
satisfies
راضی کردن
to buy over
بارشوه راضی کردن
buy over
با رشوه راضی کردن
gratified
خشنود و راضی کردن
gratify
خشنود و راضی کردن
gratifies
خشنود و راضی کردن
satisfies
راضی کردن خشنود کردن
satisfying
راضی کردن خشنود کردن
satisfy
راضی کردن خشنود کردن
stamp out
فرونشاندن
slakes
فرونشاندن
atoning
فرونشاندن
agreeing
فرونشاندن
agree
فرونشاندن
calm
فرونشاندن
infix
فرونشاندن
pacifying
فرونشاندن
tranquilize
فرونشاندن
lull
فرونشاندن
lulls
فرونشاندن
lulling
فرونشاندن
atone
فرونشاندن
atoned
فرونشاندن
slake
فرونشاندن
slaked
فرونشاندن
lulled
فرونشاندن
agrees
فرونشاندن
atones
فرونشاندن
tranquillized
فرونشاندن
tranquilizes
فرونشاندن
calms
فرونشاندن
calming
فرونشاندن
quelled
فرونشاندن
calmest
فرونشاندن
tranquilized
فرونشاندن
quelling
فرونشاندن
calmer
فرونشاندن
quell
فرونشاندن
tranquilizing
فرونشاندن
tranquillize
فرونشاندن
tranquillizing
فرونشاندن
pacifies
فرونشاندن
tranquillising
فرونشاندن
pacify
فرونشاندن
tranquillises
فرونشاندن
tranquillised
فرونشاندن
pacified
فرونشاندن
quells
فرونشاندن
calmed
فرونشاندن
tranquillizes
فرونشاندن
to slake one's thirst
فرونشاندن تشنگی
appeased
فرونشاندن خواباندن
appeases
فرونشاندن خواباندن
appease
فرونشاندن خواباندن
to soften one's anger
فرونشاندن عصبانیت
to suppress one's propensities
خودرا فرونشاندن
appeasing
فرونشاندن خواباندن
to slack one's thirst
فرونشاندن تشنگی
represses
باز کوفتن فرونشاندن
propitiation
فرونشاندن خشم وغضب
repress
باز کوفتن فرونشاندن
stanch
ساکن شدن فرونشاندن
repressing
باز کوفتن فرونشاندن
cooling off
خونسرد شدن غضب را فرونشاندن
willing
راضی
he is not willing to go
راضی
pliant
راضی شو
content
راضی
contenting
راضی
happier
راضی
acquiescent
راضی
satisfied
راضی
nothing loath
راضی
happy
راضی
consentient
راضی
favourable
راضی
happiest
راضی
contented
راضی
to pour oil on troubled water
خشم کسیرا با سخنان نرم فرونشاندن
contenting
خوشنود راضی
satisfiable
راضی شدنی
humored
راضی نگاهداشتن
self satisfied
از خود راضی
supple
راضی شدن
humoring
راضی نگاهداشتن
assuming
از خود راضی
humors
راضی نگاهداشتن
content
خوشنود راضی
complacent
از خود راضی
satisfiable
راضی کردنی
instansigent
راضی نشو
admit
راضی شدن
to be pleased with
راضی شدن از
bumptious
از خود راضی
self-satisfied
از خود راضی
self content
از خود راضی
self pleased
از خود راضی
finicky
سخت راضی
humour
راضی نگاهداشتن
acquiescent
راضی شونده
humouring
راضی نگاهداشتن
acquiesce
راضی شدن
chuffed
راضی و خوشحال
humours
راضی نگاهداشتن
superiority complex
از خود راضی
reconciles
راضی ساختن
reconcile
راضی ساختن
smug
از خود راضی
overbearing
از خود راضی
smugness
از خود راضی
smugly
از خود راضی
reconciling
راضی ساختن
humoured
راضی نگاهداشتن
self-satisfaction
از خود راضی گری
selfjustification
از خود راضی گری
self confidence
از خود راضی گری
acquiescing
تن در دادن راضی شدن
self satisfaction
از خود راضی گری
roadhog
رانندهی از خود راضی
acquiesces
تن در دادن راضی شدن
acquiesced
تن در دادن راضی شدن
self complacency
از خود راضی گری
i am satisfied with his servic
از خدمات او راضی یا خوشنودهستم
In his heart of hearts he is pleasted.
ته دلش راضی است
i am unwilling to go
راضی نیستم بروم
i was not satisfied with him
از او خوشنود یا راضی نبودم
roadhogs
رانندهی از خود راضی
humor
خوشی دادن راضی نگاهداشتن
admitting
بار دادن راضی شدن
hard to please
نازک نارنجی سخت راضی شو
admits
بار دادن راضی شدن
as ptoud as punch
بسیار متکبر و از خود راضی
consent
راضی شدن رضایت دادن
his action pleased me
ازکارش خوشنودیا راضی شدم
consents
راضی شدن رضایت دادن
consented
راضی شدن رضایت دادن
consenting
راضی شدن رضایت دادن
he would die before he lie
راضی بود بمیرد دورغ نگوید
stand pat
<idiom>
ازموقعیت راضی بودن وخواستار تغییرات نبودن
placebos
دوای مریض راضی کن داروی دل خوش کنک و بی اثر
placebo
دوای مریض راضی کن داروی دل خوش کنک و بی اثر
She is far too conceited. She is full of herself .
گوئی از دماغ فیل افتاده ( پر افاده وازخود راضی )
unappeasable
اقناع نشدنی راضی نشدنی
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com