English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (37 milliseconds)
English Persian
to rule out رد کردن بی ربط دانستن
Search result with all words
justifies تصدیق کردن ذیحق دانستن
justify تصدیق کردن ذیحق دانستن
justifying تصدیق کردن ذیحق دانستن
attaint مقصر دانستن محروم کردن
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
Other Matches
learnt دانستن
learn دانستن
adjudge دانستن
cons دانستن
learns دانستن
conning دانستن
damm بد دانستن
aims : دانستن
knows دانستن
know دانستن
to d. of بد دانستن
cognize دانستن
deprecate بد دانستن
aim : دانستن
aimed : دانستن
conned دانستن
con دانستن
put down as دانستن
deprecated بد دانستن
deprecates بد دانستن
receive as دانستن
have دانستن خوردن
postulates لازم دانستن
allows روا دانستن
deifying خدا دانستن
allowing روا دانستن
allow روا دانستن
to fancy oneself خودراکسی دانستن
deified خدا دانستن
illegalize غیرقانونی دانستن
fault مقصر دانستن
deify خدا دانستن
blame مقصر دانستن
to reproach an act کاری را بد دانستن
blamed مقصر دانستن
blames مقصر دانستن
blaming مقصر دانستن
to consider as agood a شگون دانستن
having دانستن خوردن
require لازم دانستن
postulate لازم دانستن
ignore بی اساس دانستن
ignored بی اساس دانستن
ignores بی اساس دانستن
wit دانستن اموختن
ignoring بی اساس دانستن
knowledge of a language دانستن زبانی
faulted مقصر دانستن
requiring لازم دانستن
to deesm a صلاح دانستن
to deesm a مقتضی دانستن
faults مقصر دانستن
requires لازم دانستن
required لازم دانستن
wits دانستن اموختن
to take for granted مسلم دانستن
exteriorize فاهری دانستن
intitle مستحق دانستن
trivializes بی اهمیت دانستن
trivialised بی اهمیت دانستن
aver بحق دانستن
superannuate متروکه دانستن
avers بحق دانستن
averring بحق دانستن
postulated لازم دانستن
trivialises بی اهمیت دانستن
foresee از پیش دانستن
to make a point of ضروری دانستن
trivialising بی اهمیت دانستن
trivialize بی اهمیت دانستن
trivializing بی اهمیت دانستن
trivialized بی اهمیت دانستن
foresees از پیش دانستن
averred بحق دانستن
knowable قابل دانستن
postulating لازم دانستن
abominates مکروه دانستن
make much of مهم دانستن
abominating مکروه دانستن
consubstantiate هم جنس دانستن
abominated مکروه دانستن
deifies خدا دانستن
abominate مکروه دانستن
mislike بد دانستن انزجار
foreknow از پیش دانستن
to d. a pratice کاریرا بد دانستن
to know for certain یقین دانستن
entitle حق دادن مستحق دانستن
ascribed اسناد دادن دانستن
ascribe اسناد دادن دانستن
to take with a grain of salt اغراق امیز دانستن
account تخمین زدن دانستن
adjudges مقرر داشتن دانستن
adjudged مقرر داشتن دانستن
i reckon one wise کسی را خردمند دانستن
ascribes اسناد دادن دانستن
adjudging مقرر داشتن دانستن
loth بیزار بودن از بد دانستن
sanctioned دارای مجوزقانونی دانستن
sanctions دارای مجوزقانونی دانستن
entitling حق دادن مستحق دانستن
hypostatize or size ذات جدا دانستن
superannuate بازنشسته دانستن یاشدن
to rule something out چیزی را بی ربط دانستن
sanction دارای مجوزقانونی دانستن
entitles حق دادن مستحق دانستن
to exclude something [as something] چیزی را بی ربط دانستن
ascribing اسناد دادن دانستن
to rule out غیر قابل دانستن
sanctioning دارای مجوزقانونی دانستن
inculpate تهمت زدن به مقصر دانستن
wist دانستن گذشته فعل wit
disqualified فاقد شرایط لازم دانستن
deprecated قبیح دانستن ناراضی بودن از
esteem لایق دانستن محترم شمردم
disqualifies فاقد شرایط لازم دانستن
To appreciate something ( some one ) . قدر چیزی ( کسی ) را دانستن
disqualifying فاقد شرایط لازم دانستن
To know the tricds of the trade . To know the ropes . To know ones stuff. فوت وفن کاری را دانستن
deprecate قبیح دانستن ناراضی بودن از
disqualify فاقد شرایط لازم دانستن
to have something چیزی را مال خود دانستن
to give priority to پیشی دادن به مقدم دانستن بر
deprecates قبیح دانستن ناراضی بودن از
to call something your own چیزی را از خود دانستن [شاعرانه]
intitule لقب دادن مستحق دانستن
to rule something out چیزی را غیر قابل دانستن
to exclude something [as something] چیزی را غیر قابل دانستن
to have something at one's disposal چیزی را مال خود دانستن
To know it backwards. مطلبی رافوت آب بودن (خوب دانستن )
presumes مسلم دانستن احتمال کلی دادن
put the question مذاکرات را کافی دانستن ورای گرفتن
To value somebodys acvice . قدر پند ونصیحت کسی را دانستن
presumed مسلم دانستن احتمال کلی دادن
presume مسلم دانستن احتمال کلی دادن
cry down چیزی را غیر قانونی دانستن متوقف ساختن
to take for gospel مانندکلام خدادانستن مانندحرف پیغمبر راست دانستن
to lay the blame on someone تقصیر رابگردن کسی گذاشتن کسیرامسئول دانستن
daemon در سیستم unix برنامهای که کارش را بدون دانستن کاربر خودکار انجام میدهد
to esteem somebody or something [for something] قدر دانستن از [اعتبار دادن به] [ارجمند شمردن] کسی یا چیزی [بخاطر چیزی ]
appreciates بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciating بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciate بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciated بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
to blame somebody for something کسی را تقصیرکار دانستن بخاطر چیزی [اشتباه در چیزی را سر کسی انداختن] [جرم یا گناه]
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
infringing تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
preached وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
cross تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
sterilises گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com