English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (30 milliseconds)
English Persian
ripen رسیده کردن یاشدن
ripened رسیده کردن یاشدن
ripening رسیده کردن یاشدن
ripens رسیده کردن یاشدن
Other Matches
sprains رگ به رگ کردن یاشدن
sprain رگ به رگ کردن یاشدن
slackens شل کردن یاشدن
slackening شل کردن یاشدن
slackened شل کردن یاشدن
slacken شل کردن یاشدن
sprained رگ به رگ کردن یاشدن
spraining رگ به رگ کردن یاشدن
solidified سفت کردن یاشدن
foreignize بیگانه کردن یاشدن
turn-offs خاموش کردن یاشدن
turn-off خاموش کردن یاشدن
turn off خاموش کردن یاشدن
to crock up خراب کردن یاشدن
sacks اخراج کردن یاشدن
sacked اخراج کردن یاشدن
mined استخراج کردن یاشدن
solidifies سفت کردن یاشدن
mines استخراج کردن یاشدن
prop حائل کردن یاشدن
propped حائل کردن یاشدن
propping حائل کردن یاشدن
sponged طفیلی کردن یاشدن
sponging طفیلی کردن یاشدن
slow اهسته کردن یاشدن
slowed اهسته کردن یاشدن
slower اهسته کردن یاشدن
slowest اهسته کردن یاشدن
slowing اهسته کردن یاشدن
slows اهسته کردن یاشدن
mine استخراج کردن یاشدن
wither پژمرده کردن یاشدن
solidifying سفت کردن یاشدن
solidify سفت کردن یاشدن
sack اخراج کردن یاشدن
sponge طفیلی کردن یاشدن
shelved شیب دار کردن یاشدن
changes دگرگون کردن یاشدن دگرگونی
changed دگرگون کردن یاشدن دگرگونی
change دگرگون کردن یاشدن دگرگونی
to wear out ازپوشیدن زیادکهنه کردن یاشدن
changing دگرگون کردن یاشدن دگرگونی
shelve شیب دار کردن یاشدن
solidifies سفت کردن یا شدن محکم کردن یاشدن
solidify سفت کردن یا شدن محکم کردن یاشدن
solidified سفت کردن یا شدن محکم کردن یاشدن
solidifying سفت کردن یا شدن محکم کردن یاشدن
substantialize دارای وجود خارجی کردن یاشدن
wind خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
winds خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
cark بار کردن غمگین ساختن یاشدن
emplace جا گذاشتن موضع گرفتن مستقر کردن یاشدن
condenses منقبض کردن یاشدن غلیظ کردن
condensing منقبض کردن یاشدن غلیظ کردن
condense منقبض کردن یاشدن غلیظ کردن
perfected کاملا رسیده تکمیل کردن
perfecting کاملا رسیده تکمیل کردن
perfects کاملا رسیده تکمیل کردن
perfect کاملا رسیده تکمیل کردن
souse مست مست کردن یاشدن
chirk شادکردن یاشدن
trance مسحورکردن یاشدن
trances مسحورکردن یاشدن
interpretations تفسیر اخبار واطلاعات رسیده تفسیر عکس ترجمه کردن
interpretation تفسیر اخبار واطلاعات رسیده تفسیر عکس ترجمه کردن
abutted متصل بودن یاشدن
abuts متصل بودن یاشدن
abut متصل بودن یاشدن
superannuate بازنشسته دانستن یاشدن
consummated رسیده
consummates رسیده
consummating رسیده
headed رسیده
mellows رسیده
consummate رسیده
ripe رسیده
mellowing رسیده
mellowed رسیده
riper رسیده
mellow رسیده
ripest رسیده
jack in office رسیده است
It's time وقتش رسیده که
in wards کالای رسیده
knee high بزانو رسیده
Inc به ثبت رسیده
full fledged بالغ رسیده
full-fledged بالغ رسیده
approvingly به تایید رسیده
approved به تایید رسیده
maturation رسیده شدن
agreed <adj.> <past-p.> به تایید رسیده
allowed <adj.> <past-p.> به تایید رسیده
approved <adj.> <past-p.> به تایید رسیده
authorised [British] <adj.> <past-p.> به تایید رسیده
authorized <adj.> <past-p.> به تایید رسیده
passed <adj.> <past-p.> به تایید رسیده
culminant باوج رسیده
floor length رسیده بکف
climactic باوج رسیده
new arrived تازه رسیده
overdue موعد رسیده
importing کالای رسیده
ripely بطور رسیده
imported کالای رسیده
import کالای رسیده
full بالغ رسیده
in- :رسیده امده
fullest بالغ رسیده
overripe بسیار رسیده
in :رسیده امده
over ripe زیاد رسیده
new come تازه رسیده
grown رسیده جوانه زده
elvis has left the building <idiom> [نمایش به اتمام رسیده]
on end <idiom> بنظر به پایان رسیده
Did it ever occur to you that … تا کنون بفکرت رسیده که ...
indents سفارش رسیده از خارج
jumped-up تازه به دوران رسیده
pensionable وقت بازنشستگی رسیده
bequest ارثی که بنابوصیت رسیده
bequests ارثی که بنابوصیت رسیده
indenting سفارش رسیده از خارج
evaluations ارزیابی اخبار رسیده
evaluation ارزیابی اخبار رسیده
parvenu تازه بدوران رسیده
parvenus تازه بدوران رسیده
nouveau riche تازه بدوران رسیده
nouveau-riche تازه بدوران رسیده
nouveaux-riches تازه بدوران رسیده
aggrieved محنت رسیده مغموم
antemortem مرگ زود رسیده
I am fed up to the back teeth . I cant stomack it any more. جانم به لبم رسیده
indent سفارش رسیده از خارج
raised to the purple بپایه مترانی رسیده
letterbox جعبهی نامههای رسیده
inwards واردات کالای رسیده
saturant بحد اشباع رسیده
intersection point نقطه بهم رسیده
letterboxes جعبهی نامههای رسیده
confirmation تایید ازاطلاعات رسیده
he has been put to his trumps کاردبه استخوانش رسیده است
he is up a gum tree کاردبه استخوانش رسیده است
i am nat my last shifts کارد به استخوانم رسیده است
paprika میوه رسیده فلفل قرمز
the story is at an end استان به پایان رسیده است
paprica میوه رسیده فلفل قرمز
it was at its height به منتهای درجه رسیده بود
if i had brains <idiom> اگر عقلم رسیده بود
patentee ذینفع اختراع به ثبت رسیده
it is time i was going وقت رفتن من رسیده است
syngraph تنظیم کنندگان رسیده باشد
feed water اب رسیده به دیگ بخار ناو
it is high time to go وقت رفتن رسیده است
backtell ابلاغ دستورات رسیده از رده بالا
the bill has come to maturity وعده پرداخت برات رسیده است
heirloom دارایی منقولی که بارث رسیده باشد
irreducibility حالت چیزیکه به کمینه رسیده و از ان دیگرکمترنمیشود
heirlooms دارایی منقولی که بارث رسیده باشد
the bill of has come to mature وعده پرداخت برات رسیده است
I have just received your letter. کاغذت تازه به دستم رسیده است
upstarts تازه بدوران رسیده ادم متکبر
haricot دانههای رسیده یانارس لوبیای سبز
things have come to a pretty pass کار بجای باریک رسیده است
Has a letter arrived for me? آیا برای من نامه ای رسیده است؟
embryonic membrane ساختمانی که ازتخم رسیده مشتق میشود
haricots دانههای رسیده یانارس لوبیای سبز
upstart تازه بدوران رسیده ادم متکبر
demand frequency نواخت تکرار درخواستها تعداد درخواستهای رسیده
I wI'll show you! Who do you think you are ?I know how to handle (treat) people like you ! خیال کردی! خیالت رسیده ! ( درمقام تهدید )
Now it is about time to head home! الان وقتش رسیده به خانه برویم [بروم] !
young people دخترها و پسرهایی که بسن ازدواج رسیده اند
It's time to prepare the meal. وقتش رسیده است که غذا را آماده کنیم.
ground waves امواج سطحی رسیده به رادار یادستگاههای مخابراتی
priming استر کاری چیدن برگ رسیده تنباکو
centralized items اقلامی که دستور کنترل توزیع تمرکزی ان رسیده
semifinalist کسیکه بمرحله مسابقات نیمه نهایی رسیده
dowager بیوه زنی که دارایی ازشوهرش به او ارث رسیده باشد
brie پنیر نرمی که بوسیله کفک رسیده شده باشد
aposteriori از معلول بعلت رسیده از مخلوق بخالق پی برده استنتاجی
dowagers بیوه زنی که دارایی ازشوهرش به او ارث رسیده باشد
carpetbaggers تازه بدوران رسیده وفاسد مسافر خورجین دار
carpetbagger تازه بدوران رسیده وفاسد مسافر خورجین دار
dowager بیوه زنی که از شوهرش باودارایی یا مقامی بارث رسیده باشد
dowagers بیوه زنی که از شوهرش باودارایی یا مقامی بارث رسیده باشد
nonagium عشر ماترک متوفی که به کشیش کلیسای محل می رسیده است
exponents شمارهای که توانی که عدد پایه به آن توان رسیده است بیان میکند
exponent شمارهای که توانی که عدد پایه به آن توان رسیده است بیان میکند
end نشانهای در ماشین تایپ برای نمایش اینکه کاغذ به انتها رسیده است
ends نشانهای در ماشین تایپ برای نمایش اینکه کاغذ به انتها رسیده است
ended نشانهای در ماشین تایپ برای نمایش اینکه کاغذ به انتها رسیده است
hot valve clearance فاصله کوچک بین ساقه سوپاپ و اسبک هنگامی که تمام قطعات موتور بدمای کاری رسیده اند
things have come to a pretty کاربجای باریک رسیده است کارو بار خراب است
chocked nozzle خروجی موتور جت که سرعت جریان گازهای خروجی دران به سرعت صوت رسیده است
registered capital سرمایه به ثبت رسیده سرمایه ثبت شده
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com