Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (10 milliseconds)
English
Persian
perfect competition
رقابت کامل
perfecting bail competition
رقابت کامل
pure competition
رقابت کامل
Search result with all words
open market
بازار ازاد بازاری که دارای رقابت کامل میباشد
Other Matches
competitory
رقابت کننده- رقابت امیز
full mobilization
تحرک کامل بحرکت دراوردن کامل
full scale
باندازه کامل بمقیاس کامل
full annealing
بازپخت کامل تاباندن کامل
completed case
جعبه کامل خشاب کامل
imago
حشره کامل و بالغ اخرین مرحله دگردیسی حشره که بصورت کامل و بالغ در میاید
thorough
بطور کامل کامل
rivalry
رقابت
competitions
رقابت
racing
رقابت
competition
رقابت
rivalries
رقابت
emulation
رقابت
plays
رقابت
playing
رقابت
played
رقابت
play
رقابت
rivalship
رقابت
contention
رقابت
contentions
رقابت
competition
رقابت
contest
رقابت
contests
رقابت ها
competitions
رقابت ها
rivalled
رقابت کردن
emulated
رقابت کردن با
emulates
رقابت کردن با
emulating
رقابت کردن با
contest
رقابت دعوا
contested
رقابت دعوا
emulate
رقابت کردن با
competes
رقابت کردن
compete
رقابت کردن
rivaled
رقابت کردن
competed
رقابت کردن
workable competition
رقابت عملی
contesting
رقابت دعوا
keen
قابل رقابت
competence
روح رقابت
dice
رقابت فشرده
diced
رقابت فشرده
dices
رقابت فشرده
dicing
رقابت فشرده
dumping
رقابت مکارانه
competitive
رقابت امیز
rivals
رقابت کردن
rivalling
رقابت کردن
rival
رقابت کردن
vying
رقابت کننده
keenest
قابل رقابت
contests
رقابت دعوا
competitively
از روی رقابت
vie
رقابت کردن
vied
رقابت کردن
vies
رقابت کردن
competitiveness
رقابت امیز
rivaling
رقابت کردن
theoretical competition
رقابت فرضی
fair competition
رقابت عادلانه
fair competition
رقابت منصفانه
free competition
رقابت ازاد
theoretical competition
رقابت نظری
sibling rivalry
رقابت هم شیرها
imperfect competition
رقابت ناقص
pure competition
رقابت محض
pure competition
رقابت خالص
monopolistic competition
رقابت انحصاری
partial competition
رقابت جزئی
retinal rivalry
رقابت شبکیهای
unfair competition
رقابت ناعادلانه
natural competition
رقابت طبیعی
atomistic competition
رقابت ذرهای
autocompetition
رقابت با خود
competetive
رقابت امیز
conditions of (the) competition
شرایط رقابت
competition rules
قوانین رقابت
competitive conditions
شرایط رقابت
antagonistically
ازروی رقابت
destructive competition
رقابت مخرب
pandering contest
رقابت در خودشیرینی
cut throat competition
رقابت ادمکشانه
cut throat competition
رقابت بیرحمانه
corrival
رقابت کردن
contestation
رقابت مرافعه
competition conditions
شرایط رقابت
nonprice competition
رقابت غیر قیمتی
competitiveness
قابل رقابت رقابتی
competitive
قابل رقابت رقابتی
up for grabs
<idiom>
آماده رقابت شدن
sturt
ازار دادن رقابت
theory of monoplistic competition
نظریه رقابت انحصاری
hardball
رقابت شدید و بیرحمانه
evils of imperfect competition
مضار رقابت ناقص
competitive factors
عوامل محرک رقابت
destructive competition
رقابت زیان اور
competitive goods
کالاهای مورد رقابت
contended
مخالفت کرده با رقابت کردن
run scared
<idiom>
تلاش برای رقابت سیاسی
european community competition rules
مقررات رقابت در جامعه اروپا
give someone a good run for her money
<idiom>
رقابت شدید به وجود آوردن
contend
مخالفت کرده با رقابت کردن
contends
مخالفت کرده با رقابت کردن
competition oriented pricing
قیمت گذاری رقابت امیز
free enterprise
رقابت ازاد درسیستم سرمایه داری
set the pace
<idiom>
برای انجام کارها رقابت ایجادکردن
pit
به رقابت واداشتن هسته میوه را دراوردن
pits
به رقابت واداشتن هسته میوه را دراوردن
To try to keep up with the joneses.
چشم وهم چشمی کردن ( رقابت )
paragon
رقابت کردن بعنوان نمونه بکار بردن برتری یافتن
paragons
رقابت کردن بعنوان نمونه بکار بردن برتری یافتن
neoclassical school
مکتبی که براساس ان رقابت و پیروی ازاصول حداکثرساختن مطلوبیت و سود میتواندتخصیص ایده الی از منابع رادر اقتصاد بوجود اورد
rat race
عملیات رقابت امیز عنیف وشتاب امیز
cartels
اتحادیه کمپانیهای تولید و عرضه کننده کالا به منظور قبضه کردن بازارکشور یا حتی جهان و تعیین قیمتها به میل خود وجلوگیری از رقابت
cartel
اتحادیه کمپانیهای تولید و عرضه کننده کالا به منظور قبضه کردن بازارکشور یا حتی جهان و تعیین قیمتها به میل خود وجلوگیری از رقابت
perfects
کامل
perfected
کامل
main
کامل
unqualified
کامل
full-fledged
کامل
fullest
کامل
perfecting
کامل
semibreves
نت کامل
semibreve
نت کامل
all-out
کامل
self-contained
کامل
exact
کامل
echaustive
کامل
empennage
دم کامل
full
کامل
full fledged
کامل
unabridged
کامل
absolutes
کامل
absolute
کامل
in a entireness of state
کامل
of ripe years
کامل
unmitigated
کامل
entire
کامل
exacts
کامل
exacted
کامل
wall-to-wall
کامل
completes
کامل
totaled
کامل
totalled
کامل
total
کامل
plenaries
کامل
plenary
کامل
totals
کامل
totaling
کامل
larger
کامل
completed
کامل
complete
کامل
searching
کامل
completing
کامل
totalling
کامل
starker
کامل
saturation
کامل
largest
کامل
stark
کامل
starkest
کامل
large
کامل
starkly
کامل
perfect
کامل
low tide or water
جزر کامل
full command
اداره کامل
full command
کنترل کامل
full bodied money
پول کامل
full section
برش کامل
fixed round
فشنگ کامل
mature system
سیستم کامل
full frame
قاب کامل
ideal radiator
تابشگر کامل
ideal dielectric
عایق کامل
hip and thigh
بطور کامل
full word
کلمه کامل
full step
گام کامل
full step
یک قدم کامل
full speed
سرعت کامل
full production
تولید کامل
full mobilization
بسیج کامل
full load
فرفیت کامل
hunky dory
بارضایت کامل
full load
بار کامل
full justification
تطابق کامل
full employment
اشتغال کامل
full blown
تمام کامل
complete inventory
موجودی کامل
complete graph
گراف کامل
complete ditch
گودبرداری کامل
complete ditch
گود کامل
complementary color
رنگ کامل
full stop
وقفه کامل
full stops
وقفه کامل
perfectly
بطور کامل
hohlraum
تابشگر کامل
blackbody
تابشگر کامل
integral
کامل تمام
amain
باسرعت کامل
almightiness
قدرت کامل
all in price
بهای کامل
clamps
بست کامل
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com