English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (40 milliseconds)
English Persian
set loose <idiom> رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
Other Matches
If only you had told me . کاش به من گفته بودی
to release آزاد کردن [رها کردن ] [از زندان]
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
To release someone. To set someone free کسی را آزاد کردن .
To emancipate a slave. برده ای را آزاد کردن
put in <idiom> اضافه چیزی که قبلا گفته شد
to retain a freelancer استخدام کردن پیشه ور آزاد
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
recants گفته خود را تکذیب کردن
recanting گفته خود را تکذیب کردن
recanted گفته خود را تکذیب کردن
recant گفته خود را تکذیب کردن
to repeat oneself کاریا گفته خودرا تکرار کردن
Thank God! خدا را شکر! [گفته می شود وقتی چیزی بد پیش نیاید]
Thank goodness! خدا را شکر! [گفته می شود وقتی چیزی بد پیش نیاید]
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
clear آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
clicks نگه داشتن و آزاد کردن کلیدی از صفحه کلید یا mouse
clearer آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
click نگه داشتن و آزاد کردن کلیدی از صفحه کلید یا mouse
clears آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
clicked نگه داشتن و آزاد کردن کلیدی از صفحه کلید یا mouse
clearest آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
to see something as something [ to construe something to be something] چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to regard something as something چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
unpriced درباب چیزی گفته میشودکه بهای ان معلوم نشده یابصورت بهادران نباشد
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
blasts آزاد کردن بخش هایی از حافظه که قبلاگ اختصاص داده شده بودند
blast آزاد کردن بخش هایی از حافظه که قبلاگ اختصاص داده شده بودند
deallocate آزاد کردن منبعی که به یک کار یا فرآیند یا رسانه جانبی اختصاص داده شده است
clicked دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicks دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
click دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
sleep on it <idiom> به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectify درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectified درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectifies درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
to jump on somebody به کسی پریدن [زود ایراد گرفتن از کاری که کرده شده یا چیزی که گفته شده]
ipso dixit گفته بی دلیل گفته استبدادی
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
denouncing علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounces علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounce علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounced علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
to mind somebody [something] اعتنا کردن به کسی [چیزی] [فکر کسی یا چیزی را کردن]
flavoring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavouring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
lyophilization خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
flavorings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
prejudges تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudged تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudge تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudging تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to prescribe something [legal provision] چیزی را تعیین کردن [تجویز کردن] [ماده قانونی] [حقوق]
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
to tarnish something [image, status, reputation, ...] چیزی را بد نام کردن [آسیب زدن] [خسارت وارد کردن] [خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
to pull off something [contract, job etc.] چیزی را تهیه کردن [تامین کردن] [شغلی یا قراردادی]
refers توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
to pirate something چیزی را غیر قانونی چاپ کردن [دو نسخه ای کردن]
fraise نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
refer توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
referred توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
premeditate قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
fixes می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fix می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
to throw light upon روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
quantified محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
valuate ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
cession صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
quantify محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifies محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifying محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
wast بودی
inexistency نا بودی
wast تو بودی
simultaneeity هم بودی
wert بودی
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
You beat me to the punch. تو از من سریعتر بودی.
You beat me to it. تو از من سریعتر بودی.
if thou wert اگر تو بودی
beck باسرتصدیق کردن یاحالی کردن چیزی
brief خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
minds فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
briefed خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
mind فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
to beg for a thing چیزی راخواهش کردن یاگدایی کردن
briefest خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefer خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
minding فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
references توجه کردن یا کار کردن با چیزی
reference توجه کردن یا کار کردن با چیزی
quantize با تئوری و فرمول صفات وکیفیت چیزی را تعیین کردن نیرو را با فرمول اندازه گیری کردن
to add something [up or together] چیزی را جمع کردن [سرجمع کردن] [جمع زدن] [ریاضی]
to sum something up چیزی را جمع کردن [سرجمع کردن] [جمع زدن] [ریاضی]
cash in <idiom> تبدیل به پول کردن ،خرد کردن چیزی برای پول
to total something up چیزی را جمع کردن [سرجمع کردن] [جمع زدن] [ریاضی]
to reason out something چیزی را حل کردن
fills پر کردن چیزی
to throw something overboard چیزی را ول کردن
make do with something با چیزی تا کردن
to work out something چیزی را حل کردن
to smell at something چیزی را بو کردن
fill پر کردن چیزی
deducts کم کردن چیزی از کل
to cut something چیزی را کم کردن
deducted کم کردن چیزی از کل
defrosting یخ چیزی را اب کردن
deduct کم کردن چیزی از کل
defrost یخ چیزی را اب کردن
deducting کم کردن چیزی از کل
make something do با چیزی تا کردن
to cut back [on] something چیزی را کم کردن
defrosts یخ چیزی را اب کردن
defrosted یخ چیزی را اب کردن
to cut down [on] something چیزی را کم کردن
locating جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
locate جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
locates جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
located جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
to refuse somebody something چیزی را از کسی رد کردن
to deny somebody something چیزی را از کسی رد کردن
to make something چیزی را درست کردن
to ensure something تامین کردن [چیزی]
make a provision شرط کردن چیزی
assume چیزی را فرض کردن
to put [place] credence in something به چیزی باور کردن
lay down the condition شرط کردن چیزی
to give credence to something به چیزی اعتقاد کردن
to give credence to something به چیزی باور کردن
presume چیزی را فرض کردن
to put [place] credence in something به چیزی اعتقاد کردن
premise چیزی را فرض کردن
to ensure something تضمین کردن [چیزی]
to ensure something مراقبت کردن در [چیزی]
to work out something حل چیزی را پیدا کردن
lay hands on something چیزی راتصرف کردن
to r. at something از چیزی ناله کردن
to avoid something دوری کردن از [چیزی]
hunger [for something] هوس [چیزی را] کردن
craving [for something] هوس [چیزی را] کردن
to reason out something چیزی رامعین کردن
to demonstrate against something بر ضد چیزی تظاهرات کردن
to tip something [British E] ته نشین کردن چیزی
to make r. after something چیزی را جستجو کردن
lay hands upon something چیزی راتایید کردن
fill up کاملاگ پر کردن چیزی
simplifying ساده تر کردن چیزی
demystify سر چیزی را برطرف کردن
simplify ساده تر کردن چیزی
meanest مشخص کردن چیزی
meaner مشخص کردن چیزی
mean مشخص کردن چیزی
demystified سر چیزی را برطرف کردن
demystifies سر چیزی را برطرف کردن
demystifying سر چیزی را برطرف کردن
unmasking چیزی رااشکار کردن
unmasked چیزی رااشکار کردن
to cock something up زیرورو کردن چیزی
preparations آماده کردن چیزی
to botch things up زیرورو کردن چیزی
to screw the pooch زیرورو کردن چیزی
unmasks چیزی رااشکار کردن
To prepare something. To get somethings ready. چیزی را حاضر کردن
to screw something up زیرورو کردن چیزی
to muck up something زیرورو کردن چیزی
preparation آماده کردن چیزی
to mess something up زیرورو کردن چیزی
To spit at someone (something). بکسی (چیزی ) تف کردن
to fuck something up زیرورو کردن چیزی
unmask چیزی رااشکار کردن
to make something clear چیزی را روشن کردن
to point to something به چیزی متوجه کردن
To give up (overlook)something. از چیزی صرفنظر کردن
to protest against something به چیزی اعتراض کردن
to sweeten something چیزی را شیرین کردن
to point to something به چیزی اشاره کردن
to get [hold of] something فراهم کردن چیزی
to bring something فراهم کردن چیزی
to lay stress on something چیزی راتاکید کردن
To devour something . چیزی را یک لقمه کردن
to mull over something بازاندیشی کردن چیزی
to throw something overboard چیزی را ترک کردن
simplifies ساده تر کردن چیزی
replace چیزی را تعویض کردن
replacing چیزی را تعویض کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com