English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (20 milliseconds)
English Persian
brighten زرنگ کردن درخشان شدن
brightened زرنگ کردن درخشان شدن
brightening زرنگ کردن درخشان شدن
brightens زرنگ کردن درخشان شدن
Other Matches
lumine درخشان کردن
irradiate درخشان کردن
irradiated درخشان کردن
irradiating درخشان کردن
irradiates درخشان کردن
illuminating درخشان ساختن زرنما کردن
illuminates درخشان ساختن زرنما کردن
illuminate درخشان ساختن زرنما کردن
brightest زرنگ
shrewdest زرنگ
brighter زرنگ
bright زرنگ
shrewder زرنگ
smarts زرنگ
vivace زرنگ
smarting زرنگ
supersubtle زرنگ
shifty زرنگ
smartest زرنگ
smarter زرنگ
smarted زرنگ
clever زرنگ
cleverer زرنگ
spry زرنگ
smart زرنگ
habile زرنگ
adroit زرنگ
snide زرنگ
pawky زرنگ
jaunty زرنگ
slicker زرنگ
apt زرنگ
agile زرنگ
city slicker زرنگ
dapper زرنگ
cleverest زرنگ
shrewd زرنگ
savvier زرنگ ودانا
full of resource باتدبیر زرنگ
outfoxed زرنگ تربودن
outfoxes زرنگ تربودن
outfox زرنگ تربودن
outfoxing زرنگ تربودن
nimble چالاک زرنگ
outwit زرنگ تر بودن از
outwits زرنگ تر بودن از
outwitted زرنگ تر بودن از
savviest زرنگ ودانا
twee زبر و زرنگ
to rouse oneself زرنگ شدن
worldly-wise محیل و زرنگ
worldly wise محیل و زرنگ
diplomatist ادم زرنگ
outgeneral زرنگ بودن از
hard-nosed زرنگ و واقعبین
outwitting زرنگ تر بودن از
nimblest چالاک زرنگ
nimbler چالاک زرنگ
have something on the ball <idiom> باهوش ،زرنگ
savvey زرنگ ودانا
savvy زرنگ ودانا
go getter شخص فعال و زرنگ
trickly زرنگ وسیله دار
go-getters شخص فعال و زرنگ
go-getter شخص فعال و زرنگ
fulgid درخشان
brighter درخشان
luminescent درخشان
luminous درخشان
shiner درخشان
refulgent درخشان
brilliancy درخشان
glittery درخشان
bright درخشان
mirror finish درخشان
beamy درخشان
glaring درخشان
eyebright درخشان
lightsome درخشان
shining درخشان
stellar درخشان
luminiferous درخشان
glitzy درخشان
brightest درخشان
glitziest درخشان
fulgent درخشان
gloss درخشان
glitzier درخشان
ablaze درخشان
florestant درخشان در شب
prismatic درخشان
He is too clever(smart,shrewd). زیاده از حد زرنگ (نا قلا) است
bright درخشان تابان
illustrious درخشان ممتاز
luminously بطور درخشان
meteoric درخشان وزودگذر
luciferous شب تاب درخشان
brightest درخشان تابان
brighter درخشان تابان
adamantine سخت و درخشان
starry درخشان معروف
sparklers گوهر درخشان
bertha درخشان روشن
shiny افتابی درخشان
sparkler گوهر درخشان
semigloss نیمه درخشان
beaming درخشان پرتودار
brilliant الماس درخشان
lucid واضح درخشان
brilliant بسیار درخشان
phosphorescent شب تاب درخشان
brilliantly بطور درخشان
glisteningly بطور درخشان
She is a ball of fire. دختر آتش پاره ای (زرنگ وپرتحرک )
bright درخشان بدون روکش
brilliancy بازی درخشان شطرنج
radiant شعاع گستر درخشان
star sapphire یاقوت کبود درخشان
giant star ستاره بزرگ و درخشان
brighter درخشان بدون روکش
brightest درخشان بدون روکش
soiuthern cross چهارستاره درخشان نیمکره جنوبی
blazes شعله درخشان یا اتش مشتعل
blaze شعله درخشان یا اتش مشتعل
blazed شعله درخشان یا اتش مشتعل
high beam نقطه درخشان ونورانی جلووسایل نقلیه
glared انعکاس نور بسیار درخشان به ویژه روی صفحه نمایش VDU
glare انعکاس نور بسیار درخشان به ویژه روی صفحه نمایش VDU
glares انعکاس نور بسیار درخشان به ویژه روی صفحه نمایش VDU
flame tree درختان وبوته هاییکه دارای گلهای درخشان اتشی یا زرد رنگ هستند
burn in علامت گذاری یک صفحه تلویزیونی یا مانیتور پس از نمایش یک تصویر درخشان برای مدت طولانی
shiner ادم باهوش ادم زرنگ
semilustrous نیمه درخشان نیمه مجلل
blip نقاط درخشان روی صفحه رادار علامت روشنی که نشانه تعقیب امواج روی لامپ صفحه رادار است
blips نقاط درخشان روی صفحه رادار علامت روشنی که نشانه تعقیب امواج روی لامپ صفحه رادار است
paper white monitor صفحه نمایش که متن سیاه را روی صفحه سفید نمایش میدهد و نه مثل متنهای معمولی درخشان روی صفحه سیاه
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
sterilises گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilising گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
check بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
sterilize گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilizes گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilized گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
sterilised گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
exploits استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
preached وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
correcting تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
corrects تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
withstand مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstanding مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
support حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
correct تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com