English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 155 (8 milliseconds)
English Persian
state prison زندان ایالتی
Other Matches
provincial ایالتی
state hood ایالتی
statewide ایالتی
breakaway شکستن خط محاصره شکستن بند زندان فرار از زندان
landesgericht دادگاه ایالتی
state guard ارتش ایالتی
intrastate درون ایالتی
statehouse مجلس ایالتی
state university دانشگاه ایالتی
house of assembly مجلس ایالتی
statehouses مجلس ایالتی
interstates بین ایالتی
interstate بین ایالتی
statehouses مجلس مقننه ایالتی
Capitol عمارت پارلمان ایالتی
statehouse مجلس مقننه ایالتی
statehood حالت ایالتی داشتن
state guard نیروی نظامی ایالتی
Goa ایالتی ساحلی در غرب هندوستان
fcc شبکههای تلفنی و رسانههای ارتباط جمعی میان ایالتی میباشد
hothouse زندان
grates زندان
dungeons زندان
imprisonment زندان
grate زندان
grated زندان
hothouses زندان
bridewell زندان
slammer زندان
tollbooth زندان
tolbooth زندان
quod زندان
qoud زندان
presidio زندان
pokey زندان
house of correction زندان
hoosegow زندان
gaol زندان
calaboose زندان
prison زندان
jails زندان
jailing زندان
gaoled زندان
jail زندان
dungeon زندان
prisons زندان
gaoling زندان
gaols زندان
jailed زندان
penology اداره زندان
cell زندان تکی
cell زندان انفرادی
prison breaker زندان گریز
prison breaking زندان گریزی
put in jail در زندان افکندن
put in jail به زندان انداختن
serve time در زندان به سر بردن
from out the prison از توی زندان
cells زندان انفرادی
cells زندان تکی
state prison زندان دولتی
sweatbox زندان مجرد
ward سلول زندان
to cage up در زندان افکندن
wards سلول زندان
to break the prison گریختن از زندان
to serve time در زندان بسربردن
prison camp زندان صحرایی
prison camps زندان صحرایی
jailbreaks فرار از زندان
solitary confinement زندان انفرادی
solitary confinement زندان مجرد
jailbreak فرار از زندان
life sentence حکم زندان
maximum security prison زندان فوق امنیتی
prison وابسته به زندان
lockups زندان کردن
confinement facility تاسیسات زندان
close confinement زندان انفرادی
incarcerate در زندان نهادن
black hole زندان تاریک
incarcerated در زندان نهادن
incarcerates در زندان نهادن
black holes زندان تاریک
incarcerating در زندان نهادن
warden رئیس زندان
wardens رئیس زندان
cans زندان کردن
canning زندان کردن
can زندان کردن
confinement زندان بودن
prison زندان کردن
lockup زندان کردن
imprisons زندان کردن
house of d. زندان موقتی
dunggeon زندان زیرزمین
prisons وابسته به زندان
prisons زندان کردن
bagnio زندان شرقی
imprison زندان کردن
imprisoning زندان کردن
disprison از زندان دراوردن
disciplinary barracks زندان انضباطی
disciplinary segregation زندان انضباطی
disciplinary barracks زندان دژبان
dungeons سیاه چال ها [در زندان]
oubliettes سیاه چال ها [در زندان]
governor حاکم رئیس زندان
oubliette سیاه چال [در زندان]
dungeon سیاه چال [در زندان]
ward حیاط محوطه زندان
clink زندان [اصطلاح روزمره]
jug زندان [اصطلاح روزمره]
wards حیاط محوطه زندان
prisoner of war cage زندان زندانیان جنگی
to bail out با ضمانت از زندان دراوردن
lay by the heels در بند یا زندان نهادن
prison psychosis روان پریشی زندان
wardress نگهبان و محافظ زن در زندان
extra good time وقت معافیت از زندان
governors حاکم رئیس زندان
breach of prison جرم فرار از زندان
extra good time معافی مشروط از زندان
coop اغل گوسفند زندان
To beak jail . از زندان فرار کردن
He was sent to jail. اورابه زندان انداختند
lay fast by the heels در بند یا زندان نهادن
recommit دوباره زندان کردن
bastille زندان عمومی سابق در
marshall مارشال رئیس زندان
quads زندانی کردن در زندان افکندن
send up <idiom> حکم به زندان انداختن کسی
quad زندانی کردن در زندان افکندن
to dungeon somebody به زندان انداختن کسی [تاریخ]
diversion استفاده ازجایگزین جزابه جای زندان
diversion law استفاده ازجایگزین جزابه جای زندان
run (someone) in <idiom> به زندان بردن ،دستگیر کردن
to cast [throw] somebody into the dungeon به زندان انداختن کسی [تاریخ]
jailŠetc کسیکه زندان خانه اوشده است
prison bird کسیکه زندان خانه او شده است
penitentiaries دار التادیب بازداشتگاه یا زندان مجرمین
penitentiary دار التادیب بازداشتگاه یا زندان مجرمین
negligent escape فرار از زندان بدون اطلاع ورضایت مامور محافظش
oubiette زندان پنهان که در بالای ان یک روزنه هست و بس سیاه چال
turnkey کلید دار زندان دستگاه انحراف سنج زاویه
colony موسسه ای دور از تمدن برای گروهی از مردم [مانند زندان]
court of record در CL فقط اینگونه محاکم حق صدور حکم جریمه و زندان را دارند
The law prescribes a prison sentence of at least five years for such an offence. قانون کم کمش پنج سال حکم زندان برای چنین جرمی تجویزمی کند.
contempt در CLممکن است این جرم به وسیله جریمه یا زندان یا هردو کیفر داده شود اهانت
Hard architecture [ساختمان محکم، غیر شخصی و بدون پنجره که معمولا زندان ها و بیمارستان های روانی به این سبک ساخته می شده است.]
habeas corpus دستور احضار زندانی دستوری که دادگاه به زندان محل توقیف زندانی یی که توقیفش را غیر قانونی می داند
to release آزاد کردن [رها کردن ] [از زندان]
ransom وجهی که جهت ازادکردن اسیر یا خریداری مدت زندان قابل خرید پرداخت شودوجهی که جهت احتراز ازتنبیهات جزایی از طرف مجرم و به جای تقبل ان تنبیهات پرداخت شود
ransoms وجهی که جهت ازادکردن اسیر یا خریداری مدت زندان قابل خرید پرداخت شودوجهی که جهت احتراز ازتنبیهات جزایی از طرف مجرم و به جای تقبل ان تنبیهات پرداخت شود
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com