English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (20 milliseconds)
English Persian
overpress زیاداصرار کردن در زیاد فشاراوردن بر
Other Matches
surcharges زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharge زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
wrest فشاراوردن
presses فشاراوردن
tax فشاراوردن بر
taxed فشاراوردن بر
taxes فشاراوردن بر
wrests فشاراوردن
wresting فشاراوردن
wrested فشاراوردن
press فشاراوردن
overbuild زیاد ساختمان کردن در بخشی از شهرکه زیاد دران ساختمان کرده اند
load call وسیلهای مملو از سیال برای ایجاد نیروهای زیاد با دقت زیاد
compression ignition احتراق مخلوط سوخت و هوادر اثر دمای زیاد حاصل ازترکم و فشار زیاد در سیلندرموتور دیزل
I didnt get much sleep. زیاد خوابم نبرد ( زیاد نخوابیدم)
frequents مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequenting مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequent مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequented مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
overspend زیاد خرج یا مصرف کردن افراط کردن
increased زیاد کردن
intensification زیاد کردن
propagating زیاد کردن
overload زیاد پر کردن
increase زیاد کردن
overloaded زیاد پر کردن
overloads زیاد پر کردن
heighten زیاد کردن
grnish زیاد کردن
increases زیاد کردن
to run rup زیاد کردن
propagates زیاد کردن
heightens زیاد کردن
propagate زیاد کردن
heightening زیاد کردن
add زیاد کردن
heightened زیاد کردن
overstock زیاد پر کردن
propagated زیاد کردن
oversimplified زیاد ساده کردن
overrates زیاد براورد کردن
over refine زیاد موشکافی کردن
overestimates زیاد براورد کردن
oversimplification زیاد ساده کردن
overrated زیاد براورد کردن
overestimating زیاد براورد کردن
overestimate زیاد براورد کردن
overestimated زیاد براورد کردن
overrate زیاد براورد کردن
oversimplifies زیاد ساده کردن
oversimplify زیاد ساده کردن
overheats زیاد گرم کردن
overheated زیاد گرم کردن
overheat زیاد گرم کردن
make much of استفاده زیاد کردن از
add زیاد کردن برد
ransacked زیاد کاوش کردن
ransacking زیاد کاوش کردن
ransacks زیاد کاوش کردن
adding زیاد کردن برد
adds زیاد کردن برد
ransack زیاد کاوش کردن
strain کوشش زیاد کردن
oversimplifying زیاد ساده کردن
strains کوشش زیاد کردن
overfreight زیاد بار کردن
overworks کار زیاد کردن
superheat گرم کردن زیاد
overcharge زیاد حساب کردن
overloads زیاد بار کردن
overloaded زیاد بار کردن
expanded , capacity زیاد کردن گنجایش
overwork کار زیاد کردن
overload زیاد بار کردن
propagating زیاد کردن پروردن
propagates زیاد کردن پروردن
propagated زیاد کردن پروردن
overworked کار زیاد کردن
overworking کار زیاد کردن
to overexert تقلای زیاد کردن
elevation of security زیاد کردن تامین
overpress زیاد پافشاری کردن در
overcharged زیاد حساب کردن
overcharges زیاد حساب کردن
overrating زیاد براورد کردن
overcharging زیاد حساب کردن
over excite زیاد تحریک کردن
raises پروراندن زیاد کردن
raise پروراندن زیاد کردن
propagate زیاد کردن پروردن
to overstrain oneself تقلای زیاد کردن
to overwork oneself زیاد کار کردن
give or take <idiom> از مقدار چیزی کم یا زیاد کردن
gaps اختلاف زیاد شکافدار کردن
To live a long life . عمر طولانی (زیاد ) کردن
to bolt با سرعت زیاد حرکت کردن
extorts اخاذی کردن زیاد ستاندن
to lavisheffort زیاد تلاش یا کوشش کردن
to rummage out با جستجوی زیاد پیدا کردن
extort اخاذی کردن زیاد ستاندن
extorted اخاذی کردن زیاد ستاندن
extorting اخاذی کردن زیاد ستاندن
ingurgitate فرا گرفتن زیاد پر کردن
call of more حق تقاضای زیاد کردن مبیع
gap اختلاف زیاد شکافدار کردن
slash تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
overbear مغلوب کردن زیاد میوه دادن
overset زینت دادن زیاد بار کردن
enlarges توسعه دادن زیاد بحث کردن
to overrun oneself از دویدن زیاد خود را خسته کردن
to overeach oneself زیاد جلو افتادن و خودراخسته کردن
enlarging توسعه دادن زیاد بحث کردن
enlarge توسعه دادن زیاد بحث کردن
enlarged توسعه دادن زیاد بحث کردن
slashes تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
haunt زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
haunts زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
tasks زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
task زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
slashed تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
to hold somebody in great respect کسی را زیاد محترم داشتن [احترام زیاد گذاشتن به کسی]
overwind بیش از اندازه کوک کردن زیاد پیچیدن
overstay بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstayed بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
to occupy much space فضای زیادی را اشغال کردن زیاد جا بردن
overstaying بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
to dwell on زیاد وقت صرف کردن روی کشیدن
overstays بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
pick and choose در سوا کردن چیزی دقت ووسواس زیاد داشتن
to piss off the wrong people <idiom> آدمهای دارای نفوذ و قدرت زیاد را عصبانی کردن
inflate پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
inflates پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
inflating پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
to work hard سخت و با زحمت زیاد کار کردن [اصطلاح روزمره]
overstock زیاد ذخیره کردن موجودی بیش از حدلزوم داشتن
lionize مورد توجه زیاد قرار گرفتن شیر کردن
overrate بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
decimated از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimates از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
overrated بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
decimate از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
overrating بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
decimating از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
multiple حاوی قط عات زیاد بودن یا عمل کردن به روشهای مختلف
overrates بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
religionize دینداری زیاد نشان دادن مذهبی یا مذهب دار کردن
shim واشر نازکی از جنس فلز بادقت زیاد جهت پر کردن فاصله بین دو قطعه
keypad مجموعه ده کلید با طرح . شامل شده در بیشتر صفحه کلیدها به صورت کلیدهای جداگانه برای وارد کردن حجم زیاد داده عددی
high speed با سرعت زیاد راندن با سرعت زیاد
overloads زیاد بار کردن اضافه بار
overloaded زیاد بار کردن اضافه بار
overload زیاد بار کردن اضافه بار
extortionate زیاد
too زیاد
heavily زیاد
for all the world بی کم و زیاد
egregiously زیاد
overmuch زیاد
excessive زیاد
thicker زیاد
intensely زیاد
high زیاد
squeamishly زیاد
populous زیاد
plethoric زیاد
greatest زیاد
great- زیاد
great زیاد
much زیاد
to a large extent زیاد
vastly زیاد
profoundly زیاد
heartbreak غم زیاد
too much زیاد
squeamishness زیاد
extortionary زیاد
plaguily زیاد
very زیاد
swingeing زیاد
quite a few <idiom> زیاد
ranksack زیاد
extensive زیاد
no end of زیاد
mortally زیاد
generous زیاد
hugely زیاد
over and above زیاد
large adv زیاد
rife زیاد
tremendously زیاد
immoderate زیاد
intensively زیاد
not a lettle زیاد
muckle زیاد
mickle or muckle زیاد
greatly زیاد
heart break غم زیاد
thick زیاد
thickest زیاد
profusely زیاد
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com