Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (32 milliseconds)
English
Persian
overweary
زیاده خسته کردن خسته شدن
Other Matches
wayworn
خسته و مانده در اثر سفر خسته و کوفته
strain
خسته کردن
bore
خسته کردن
harass
خسته کردن
harasses
خسته کردن
tire
خسته کردن
tires
خسته کردن
tiring
خسته کردن
bores
خسته کردن
jade
خسته کردن
overstrain
خسته کردن
fatigue
خسته کردن
fatigues
خسته کردن
strains
خسته کردن
fatigued
خسته کردن
to do up
خسته کردن
fag
خسته کردن
fags
خسته کردن
to overwork oneself
خود را خسته کردن
to overstrain oneself
خود را خسته کردن
wear out
کاملا خسته کردن
play out
خسته کردن ماهی
waste one's words
زبان خود را خسته کردن
waste one's breath
زبان خود را خسته کردن
overworked
خسته کردن به هیجان اوردن
overworking
خسته کردن به هیجان اوردن
exhausts
خسته کردن ازپای در اوردن
exhaust
خسته کردن ازپای در اوردن
overworks
خسته کردن به هیجان اوردن
overwork
خسته کردن به هیجان اوردن
to overrun oneself
از دویدن زیاد خود را خسته کردن
to overexert
خود را بیش از اندازه خسته کردن
to strain one's eyes
چشم خود رازیاد خسته کردن
to poreone's eyes out
چشم را از بسیاری مطالعه خسته کردن
wind
خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
tasks
زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
winds
خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
task
زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
burn off
خسته کردن رقیب باگرفتن سرعت اولیه دوچرخه
kill off
سرعت گرفتن غیرعادی درمسابقه دو استقامت برای خسته کردن حریفان
trachle
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
played out
خسته
washed-out
خسته
ennuied
خسته
jaded
خسته
washed out
خسته
wind broken
خسته
blown
خسته
footworn
خسته
tired
خسته
outworn
خسته
whacked
خسته
exhausted
خسته
spent
خسته
tire
خسته
tiring
خسته
tires
خسته
jadish
خسته
wearying
خسته
weary
خسته
wearies
خسته
wearied
خسته
tiredly
خسته
careworn
<adj.>
دل خسته
aweary
خسته
indefatigable
خسته نشدنی
sears
خسته خشکاندن
monotonous
خسته کننده
duller
خسته کننده
overworking
خود را خسته
overworks
خود را خسته
worn out
خسته و کوفته
worn-out
خسته و کوفته
to knock up
خسته شدن
tedious
خسته کننده
dullest
خسته کننده
it irks me
خسته شدم
fatiguing
خسته کننده
weariful
خسته کننده
dulled
خسته کننده
dull
خسته کننده
overwork
خود را خسته
dulls
خسته کننده
sear
خسته خشکاندن
way worn
خسته سفر
seared
خسته خشکاندن
blah
خسته کننده
fatig
خسته کننده
he seems to be tired
خسته مینماید
he seems to be tired
خسته بنظرمیرسد
wearing
خسته کننده
uninteresting
خسته کننده
pesthouse
خسته خانه
pest house
خسته خانه
dulling
خسته کننده
i am weary of writing
از نوشتن خسته
zonked
کاملا خسته
forworn
وامانده خسته
fatigable
خسته شدنی
fatiguable
خسته شدنی
prosish
خسته کننده
irks
خسته شدن
neurasthenia
خسته روانی
irking
خسته شدن
overworked
خود را خسته
irked
خسته شدن
irk
خسته شدن
forwearied
خسته فرسوده
dead alive
خسته کننده
way worn
خسته راه
wearisome
خسته کننده
lagging
خسته کننده
fatigue
خسته شدن
tired of writing
خسته از نوشتن
fatigued
خسته شدن
fatigues
خسته شدن
run ragged
<idiom>
خسته شدن
played out
<idiom>
خسته ،از پا درآمده
bores
خسته کننده
bore
خسته کننده
exhausting
خسته کننده
stump
خسته وکوفته
stumped
خسته وکوفته
stumping
خسته وکوفته
weed out
<idiom>
خسته شدن از
stumps
خسته وکوفته
insipid
خسته کننده
tiresome
خسته کننده
grueling
خسته کننده فرساینده
gruelling
خسته کننده فرساینده
he seems to be tired
بنظرمیایدکه خسته است
jade
یابو یا اسب خسته
prolixly
بطور خسته کننده
unwearied
بانشاط خسته نشده
langorous
خسته سستی اور
i am tired of that
از ان کار خسته شدم
nerve racking
خسته کننده اعصاب
wearisomely
بطور خسته کننده
longueur
قسمت خسته کننده
nerve-racking
خسته کننده اعصاب
tire out
<idiom>
خیلی خسته شدن
nerve wrack
خسته کننده اعصاب
longsome
مطول خسته کننده
I was so tired that …
آنقدر خسته بودم که ...
world-weary
بیزارازجهان بیزاراززندگی خسته از زندگی
world weary
بیزارازجهان بیزاراززندگی خسته از زندگی
I'm tired of it.
<idiom>
ازش بریدم.
[من و خسته ام کرده.]
I'm sick of it.
<idiom>
ازش بریدم.
[من و خسته ام کرده.]
I'm fed up with it.
<idiom>
ازش بریدم.
[من و خسته ام کرده.]
pooped out
<idiom>
خسته کننده،از پای درآوردن
I'm tired of it.
<idiom>
من و خسته ام کرده.
[ازش بریدم.]
I'm sick of it.
<idiom>
من و خسته ام کرده.
[ازش بریدم.]
used up
تمامامصرف شده زیاد خسته
I'm fed up with it.
<idiom>
من و خسته ام کرده.
[ازش بریدم.]
dead tired
<idiom>
خیلی خسته واز پا افتاده
do not waste your breath
خودتان را بیخود خسته نکنید
climb the wall
<idiom>
از محیط خسته وعصبانی شدن
prolix
خسته کننده روده دراز
do in
<idiom>
خسته شدن ،از پای درآمدن
exhausts
تمام شدن انرژی خسته شدن یا کردن
exhaust
تمام شدن انرژی خسته شدن یا کردن
flag
خسته شدن دونده دراخر مسابقه
turn on someone
<idiom>
به طور ناگهانی از بکی خسته شدن
flags
خسته شدن دونده دراخر مسابقه
fed up with
<idiom>
از دست کسی یا چیزی خسته شدن
homely
[British E]
<adj.>
عادی و خسته کننده
[واژه تحقیری]
to get into a rut
یکنواخت تکراری و خسته کننده شدن
[کاری]
this work is palling on me
اینکاردارد برای من خسته کننده یابیمزه میشود
iam so tired that i cannot eat
چندان خسته هستم که نمیتوانم چیزی بخورم
sing-songs
تناوب یکجور و خسته کنندهی نواخت یا تن صدا
sing-song
تناوب یکجور و خسته کنندهی نواخت یا تن صدا
mondayish
بیحال در روز دوشنبه بواسطه بیکاری یکشنبه خسته از کار
as dull as a ditch-water
مثل فیلم های تکراری
[خسته کننده و ملال آور]
Enough already!
[American E]
کافیه دیگه!
[خسته شدم از این همه حرف]
[اصطلاح روزمره]
bore
موی دماغ کسی شدن خسته شدن
bores
موی دماغ کسی شدن خسته شدن
poop
خسته ومانده شدن تمام شدن
poops
خسته ومانده شدن تمام شدن
run out
خسته شدن مردود شدن
superheat
زیاده از حد گرم کردن
hypercriticize
زیاده خرده گیری کردن
indulged
زیاده روی کردن شوخی کردن
indulges
زیاده روی کردن شوخی کردن
indulge
زیاده روی کردن شوخی کردن
indulging
زیاده روی کردن شوخی کردن
to push your luck
[British English]
to press your luck
[American English]
زیاده روی کردن
[شورکاری را در آوردن]
[اصطلاح مجازی]
supernumerary
زیاده
kow-tow
زیاده
more and more
زیاده و زیاده
overly
زیاده
kow-towing
زیاده
kow-towed
زیاده
infrugal
زیاده رو
kow-tows
زیاده
distemperate
زیاده رو
de trop
زیاده
fulsomely
زیاده از حد
excesses
زیاده از حد
excess
زیاده از حد
intemperate
زیاده رو
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com