English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English Persian
expanded , capacity زیاد کردن گنجایش
Other Matches
surcharges زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharge زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
overbuild زیاد ساختمان کردن در بخشی از شهرکه زیاد دران ساختمان کرده اند
load call وسیلهای مملو از سیال برای ایجاد نیروهای زیاد با دقت زیاد
compression ignition احتراق مخلوط سوخت و هوادر اثر دمای زیاد حاصل ازترکم و فشار زیاد در سیلندرموتور دیزل
I didnt get much sleep. زیاد خوابم نبرد ( زیاد نخوابیدم)
frequenting مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequents مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequent مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequented مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
overspend زیاد خرج یا مصرف کردن افراط کردن
heightens زیاد کردن
grnish زیاد کردن
overloaded زیاد پر کردن
propagating زیاد کردن
propagates زیاد کردن
propagated زیاد کردن
overloads زیاد پر کردن
propagate زیاد کردن
overload زیاد پر کردن
increase زیاد کردن
increased زیاد کردن
increases زیاد کردن
add زیاد کردن
overstock زیاد پر کردن
to run rup زیاد کردن
heightening زیاد کردن
heighten زیاد کردن
intensification زیاد کردن
heightened زیاد کردن
aptitude گنجایش
aptitudes گنجایش
volume capacity گنجایش
content گنجایش
burdens گنجایش
burden گنجایش
contenting گنجایش
capacities گنجایش
capaciousness گنجایش
inclusion گنجایش
capacity گنجایش
oversimplify زیاد ساده کردن
adds زیاد کردن برد
overfreight زیاد بار کردن
to overexert تقلای زیاد کردن
overheat زیاد گرم کردن
oversimplifying زیاد ساده کردن
overheated زیاد گرم کردن
overheats زیاد گرم کردن
over refine زیاد موشکافی کردن
over excite زیاد تحریک کردن
adding زیاد کردن برد
ransacking زیاد کاوش کردن
ransacked زیاد کاوش کردن
ransack زیاد کاوش کردن
overwork کار زیاد کردن
superheat گرم کردن زیاد
overworked کار زیاد کردن
overworking کار زیاد کردن
make much of استفاده زیاد کردن از
overworks کار زیاد کردن
elevation of security زیاد کردن تامین
overrating زیاد براورد کردن
overrates زیاد براورد کردن
overrated زیاد براورد کردن
overrate زیاد براورد کردن
add زیاد کردن برد
ransacks زیاد کاوش کردن
raise پروراندن زیاد کردن
to overstrain oneself تقلای زیاد کردن
overloaded زیاد بار کردن
raises پروراندن زیاد کردن
to overwork oneself زیاد کار کردن
overcharging زیاد حساب کردن
overcharges زیاد حساب کردن
overcharged زیاد حساب کردن
overcharge زیاد حساب کردن
propagate زیاد کردن پروردن
propagated زیاد کردن پروردن
propagates زیاد کردن پروردن
overload زیاد بار کردن
propagating زیاد کردن پروردن
overloads زیاد بار کردن
strains کوشش زیاد کردن
strain کوشش زیاد کردن
overestimate زیاد براورد کردن
overestimated زیاد براورد کردن
overestimates زیاد براورد کردن
overestimating زیاد براورد کردن
oversimplification زیاد ساده کردن
overpress زیاد پافشاری کردن در
oversimplified زیاد ساده کردن
oversimplifies زیاد ساده کردن
register capacity گنجایش ثبات
pulmometry سنجش گنجایش شش
field capacity گنجایش زراعی
capacities گنجایش استعداد
capacity توانایی گنجایش
channel capacit گنجایش مجرا
practical capacity گنجایش عملی
filed capacity گنجایش میدانه
possible capacity گنجایش ممکن
total reservoir storage گنجایش کل مخزن
storage capacity گنجایش انباره
gross tonnage گنجایش حجمی
capacities توانایی گنجایش
saturation capacity گنجایش اشباع
fan out گنجایش خروجی
bulk storage انباره پر گنجایش
incapacious بی گنجایش ناقص
caliber گنجایش استعداد
capacity گنجایش استعداد
channel capacity گنجایش کانال
active storage گنجایش مفید
effective storage گنجایش مفید
cranial capacity گنجایش جمجمه
at the top of one's bent تا سرحد گنجایش
basic capacity گنجایش مبنا
basic capacity گنجایش پایه
bearing capacity گنجایش تحمل
net register tonnage گنجایش خالص
dead storage گنجایش مرده
producing گنجایش تولید
dead weight tonnage گنجایش باری
active capacity گنجایش مفید
vital capacity گنجایش حیاتی
code capacity گنجایش رمزرسانی
effective capacity گنجایش مفید
modules حوزه گنجایش
memory capacity گنجایش حافظه
energy content گنجایش انرژی
module حوزه گنجایش
fan in گنجایش ورودی
to bolt با سرعت زیاد حرکت کردن
gap اختلاف زیاد شکافدار کردن
to rummage out با جستجوی زیاد پیدا کردن
call of more حق تقاضای زیاد کردن مبیع
give or take <idiom> از مقدار چیزی کم یا زیاد کردن
gaps اختلاف زیاد شکافدار کردن
to lavisheffort زیاد تلاش یا کوشش کردن
To live a long life . عمر طولانی (زیاد ) کردن
ingurgitate فرا گرفتن زیاد پر کردن
overpress زیاداصرار کردن در زیاد فشاراوردن بر
extorting اخاذی کردن زیاد ستاندن
extorted اخاذی کردن زیاد ستاندن
extort اخاذی کردن زیاد ستاندن
extorts اخاذی کردن زیاد ستاندن
tonnage گنجایش کشتی برحسب تن
truckloads به گنجایش یک ماشین باری
truckload به گنجایش یک ماشین باری
useable reservoir storage گنجایش مفید مخزن
available storage capacity گنجایش مفید مخزن
tankage گنجایش تانک یا مخزن
block coefficient ضریب گنجایش ناو
pulmometer الت سنجش گنجایش شش
capacious گنجایش دار گشاد
farad واحد گنجایش برق
to overrun oneself از دویدن زیاد خود را خسته کردن
to overeach oneself زیاد جلو افتادن و خودراخسته کردن
tasks زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
haunts زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
enlarges توسعه دادن زیاد بحث کردن
slash تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
slashed تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
slashes تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
enlarged توسعه دادن زیاد بحث کردن
enlarge توسعه دادن زیاد بحث کردن
task زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
haunt زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
overset زینت دادن زیاد بار کردن
overbear مغلوب کردن زیاد میوه دادن
enlarging توسعه دادن زیاد بحث کردن
to gauge a person گنجایش یا اخلاق کسیراسنجیدن یا ازمودن
to hold somebody in great respect کسی را زیاد محترم داشتن [احترام زیاد گذاشتن به کسی]
overstayed بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overwind بیش از اندازه کوک کردن زیاد پیچیدن
to dwell on زیاد وقت صرف کردن روی کشیدن
overstays بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstaying بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstay بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
to occupy much space فضای زیادی را اشغال کردن زیاد جا بردن
fluid ounces واحد گنجایش مایعات معادل 61/1 پینت
pneumatoneter الت سنجش گنجایش تنفس ریه
fluid ounce واحد گنجایش مایعات معادل 61/1 پینت
unformatted گنجایش دیسک مغناطیسی پیش از فرمت
to piss off the wrong people <idiom> آدمهای دارای نفوذ و قدرت زیاد را عصبانی کردن
inflating پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
inflate پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
inflates پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
overstock زیاد ذخیره کردن موجودی بیش از حدلزوم داشتن
to work hard سخت و با زحمت زیاد کار کردن [اصطلاح روزمره]
pick and choose در سوا کردن چیزی دقت ووسواس زیاد داشتن
lionize مورد توجه زیاد قرار گرفتن شیر کردن
load برای انتقال برنامه به حافظه با گنجایش بالا
gauger کسیکه گنجایش چلیک وغیره رامعین میکند
loads برای انتقال برنامه به حافظه با گنجایش بالا
overrates بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
decimates از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
overrating بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
decimate از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com