English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (36 milliseconds)
English Persian
swear سوگند خوردن قسم یاد کردن سوگند دادن
swears سوگند خوردن قسم یاد کردن سوگند دادن
Other Matches
to swear an oath [on, to] , to take an oath [on; to] سوگند خوردن [به]
swear سوگند خوردن
to take an oath سوگند خوردن
to lift one's hand سوگند خوردن
swears سوگند خوردن
swear by سوگند خوردن به
take an oath سوگند خوردن
forswears سوگند دروغ خوردن
manswear سوگند دروغ خوردن
perjuring سوگند دروغ خوردن
perjure سوگند دروغ خوردن
to swore falsely سوگند دروغ خوردن
to swear like a trooper زیاد سوگند خوردن
forswearing سوگند دروغ خوردن
perjures سوگند دروغ خوردن
to forswear oneself سوگند دروغ خوردن
forswear سوگند دروغ خوردن
swear on سوگند به چیزی خوردن
attests سوگند دادن تصدیق کردن
attested سوگند دادن تصدیق کردن
attesting سوگند دادن تصدیق کردن
conjure سوگند دادن جادو کردن
attest سوگند دادن تصدیق کردن
conjured سوگند دادن جادو کردن
conjuring سوگند دادن جادو کردن
conjures سوگند دادن جادو کردن
to swear tre sonagainstany one سوگند برای خیانت بکسی خوردن
to swear in با سوگند دادن وارد کارکردن بامراسم تحلیف داخل کردن
swearing-in سوگند دادن
administrations سوگند دادن
administering an oath سوگند دادن
administration سوگند دادن
to administer سوگند دادن
adjure سوگند دادن
swearing in سوگند دادن
admirster an oath سوگند دادن
swearings-in سوگند دادن
put a person on his oath کسی را سوگند دادن
to perjure oneself سوگند شکنی کردن
attested سوگند یاد کردن
attesting سوگند یاد کردن
attest سوگند یاد کردن
abjeure با سوگند ترک کردن
attests سوگند یاد کردن
oath سوگند
attestation سوگند
adjuration سوگند
sacrament سوگند
oaths سوگند
sacraments سوگند
gar سوگند ملایم
loyalty oath [American E] سوگند وفاداری
abjures سوگند شکستن
odd :سوگند ملایم
odder :سوگند ملایم
false oath سوگند دروغ
oath of allegiance سوگند وفاداری
upon my honor به شرافتم سوگند
up my conscience به وجدانم سوگند
abjure سوگند شکستن
abjured سوگند شکستن
upon my world بشرافتم سوگند
affidavits سوگند نامه
oddest :سوگند ملایم
abjuring سوگند شکستن
od سوگند ملایم
abstention from taking an oath نکول سوگند
swearing اتیان سوگند
Hippocratic oath سوگند بقراطی
taking an oath اتیان سوگند
take oath سوگند یادکردن
adjurer سوگند دهنده
swearing formula سوگند نامه
by god سوگند بخدا
by g به جرجیس سوگند
sanctioning فتوای کلیسایی سوگند
abjurer or abjuror سوگند شکن ترک
sanction فتوای کلیسایی سوگند
official oath سوگند قانونی یا رسمی
to swear by all that is sacred بمقدسات عالم سوگند
to lift one's hand دست به سوگند برداشتن
sanctions فتوای کلیسایی سوگند
god-awful سوگند - قسم - برایبیانبدیونامطبوعبودنچیزی
wager of law تبری جستن با سوگند
goddammit سوگند - قسم - برایبیانناراحتیوعصبانیت
goddamn سوگند - قسم - برایبیانهیجانوعصبانیت
to keep an oath inviolate نقض نکردن سوگند
sanctioned فتوای کلیسایی سوگند
sanctity of an oath حرمت سوگند یا قسم
forsworn سوگند دروغ یاد کرده
to keep an oath inviolate معتبر نگه داشتن سوگند
perjury سوگند شکنی گواهی دروغ
coronation oath سوگند هنگام تاج گذاری
in my f. به ایین سوگند خدامی داند
they are sworn frends بیکدیگر سوگند دوستی خورده اند
compurgator یادکننده سوگند برای تبرئه دیگری
i swore him to secrecy او را سوگند دادم که راز راپوشیده نگاه دارد
perjured سوگند دروغ خورده دروغی داده شده
he swore off drinking سوگند خوردکه از نوشابه خوری دست بکشد
by the holy poker سوگند شوخی امیزی است چون به انروزهای غریب ومانندان
perjurer کسی که سوگند دروغ می خورد یا شهادت دروغ میدهد
abjuration عهد شکنی سوگند شکنی
jolting تکان دادن یا خوردن
jolted تکان دادن یا خوردن
jolt تکان دادن یا خوردن
to crop up ناگهان رخ دادن- اب خوردن
jolts تکان دادن یا خوردن
gobbles تند خوردن قورت دادن
gobbled تند خوردن قورت دادن
gobbling تند خوردن قورت دادن
shellac شکست مفتضحانه خوردن یا دادن
gobble تند خوردن قورت دادن
shellack شکست مفتضحانه خوردن یا دادن
wiggled وول خوردن تکان دادن
wiggle وول خوردن تکان دادن
wiggling وول خوردن تکان دادن
wiggles وول خوردن تکان دادن
underfeed غذای غیر کافی خوردن یا دادن
swag تاب خوردن تلوتلو خوردن بنوسان دراوردن
to play a good knife and fork ازروی اشتهاخوراک خوردن خوب چیز خوردن
wag تکان خوردن جنبانیدن تکان دادن
wagging تکان خوردن جنبانیدن تکان دادن
wags تکان خوردن جنبانیدن تکان دادن
wagged تکان خوردن جنبانیدن تکان دادن
tumbles غلت خوردن معلق خوردن
trips لغزش خوردن سکندری خوردن
trip لغزش خوردن سکندری خوردن
tripped لغزش خوردن سکندری خوردن
tumble غلت خوردن معلق خوردن
tumbled غلت خوردن معلق خوردن
dig in <idiom> شروع به خوردن کردن
dyes رنگ کردن یا خوردن
dye رنگ کردن یا خوردن
grog دستهای از مردم که برای خوردن عرق گرد هم نشینند عرق خوردن
gut غارت کردن حریصانه خوردن
to sustain a shock ضربت خوردن وپایداری کردن
to i. on something به چیزی خوردن یا تصادف کردن
stumble سکندری خوردن سهو کردن
moves حرکت کردن تکان خوردن
stumbled سکندری خوردن سهو کردن
stumbles سکندری خوردن سهو کردن
soaks خیس خوردن رسوخ کردن
to abstain from meat ازگوشت خوردن خوداری کردن
soak خیس خوردن رسوخ کردن
guts غارت کردن حریصانه خوردن
moved حرکت کردن تکان خوردن
stumbling سکندری خوردن سهو کردن
begrudging غبطه خوردن مضایقه کردن
avowing قسم خوردن وقف کردن
begrudges غبطه خوردن مضایقه کردن
begrudged غبطه خوردن مضایقه کردن
avow قسم خوردن وقف کردن
move حرکت کردن تکان خوردن
begrudge غبطه خوردن مضایقه کردن
upstart یکه خوردن روشن کردن
gutting غارت کردن حریصانه خوردن
upstarts یکه خوردن روشن کردن
avows قسم خوردن وقف کردن
discipline نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
disciplines نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
disciplining نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
off the wagon <idiom> دوباره شروع به خوردن الکل کردن
scuff بامشت حمله کردن مشت خوردن
surging تکان خوردن لغزش پیدا کردن
scuffing بامشت حمله کردن مشت خوردن
scuffs بامشت حمله کردن مشت خوردن
to work by candle light شب کاری کردن دود چراغ خوردن
scuffed بامشت حمله کردن مشت خوردن
dining شام خوردن شام دادن
dine شام خوردن شام دادن
dines شام خوردن شام دادن
dined شام خوردن شام دادن
shog تکان خوردن تکان دادن
to bump [into] برخورد کردن [بهم خوردن ] [با کسی یا چیزی]
To take away someones living . کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
fails عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
fail عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
failed عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
to freshen rope جای طنابی راکه بواسطه خوردن بچیزی ساییده میشودعوض کردن
to drink wine می خوردن شراب خوردن
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
clatter جغ جغ یا تلق تلق کردن صدای بهم خوردن اشیایی مثل بشقاب
clattered جغ جغ یا تلق تلق کردن صدای بهم خوردن اشیایی مثل بشقاب
clattering جغ جغ یا تلق تلق کردن صدای بهم خوردن اشیایی مثل بشقاب
clatters جغ جغ یا تلق تلق کردن صدای بهم خوردن اشیایی مثل بشقاب
clicked زنگ خوردن تیک تیک کردن قلاب یا ضامن در دستگاههای زمان سنجی
clicks زنگ خوردن تیک تیک کردن قلاب یا ضامن در دستگاههای زمان سنجی
click زنگ خوردن تیک تیک کردن قلاب یا ضامن در دستگاههای زمان سنجی
bread and point سیب زمینی و نانش برای خوردن و بقیه اش برای نگاه کردن است
potatoes and point سیب زمینی یا نانش برای خوردن و بقیه اش برای نگاه کردن است
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
hits اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com