English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (30 milliseconds)
English Persian
while سپری کردن گذراندن
Other Matches
surviving سپری کردن
survived سپری کردن
survive سپری کردن
survives سپری کردن
fared گذراندن گذران کردن
get on گذران کردن گذراندن
faring گذراندن گذران کردن
fares گذراندن گذران کردن
fare گذراندن گذران کردن
hang out <idiom> به بطالت گذراندن روزگار کردن
stand-offs دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand-off دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand off دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
clypeate سپری
elapse سپری شدن
elapsing سپری شدن
expired سپری شده
elapses سپری شدن
t beam تیر سپری
cesser سپری شدن
to run on سپری شدن
expirations سپری شدن
passages سپری شدن
passage سپری شدن
expiration سپری شدن
lapse زوال سپری شدن
upped سپری شده سربالایی
lapsing زوال سپری شدن
elapsed time مدت سپری شده
up سپری شده سربالایی
lapses زوال سپری شدن
upping سپری شده سربالایی
expire سپری شدن بپایان رسیدن
expiring سپری شدن بپایان رسیدن
expires سپری شدن بپایان رسیدن
hold زمان سپری شده توسط مدار ارتباطی حین تماس
holds زمان سپری شده توسط مدار ارتباطی حین تماس
branch cutoff دیواری است که معمولا درجهت عمود بر دیوار سپری ساخته میشود
block time زمان سپری شده ا لحظه شروع حرکت هواپیما تالحظه توقف
interval timer شیوهای که بوسیله ان زمان سپری شده میتواند توسط یک سیستم کامپیوتری بررسی شود
infltrate با تراوش گذراندن تراوش کردن
pass گذراندن
surviving گذراندن
survives گذراندن
to rime away one's time گذراندن
survived گذراندن
passed گذراندن
survive گذراندن
averted گذراندن
to make a shift گذراندن
averts گذراندن
averting گذراندن
to have a rough time بد گذراندن
avert گذراندن
passes گذراندن
to be at ease به گذراندن
niggle وقت گذراندن
to enjoy oneself خوش گذراندن
temporising وقت گذراندن
leach از صافی گذراندن
idle وقت گذراندن
interlace ازهم گذراندن
temporalize وقت گذراندن
niggled وقت گذراندن
niggles وقت گذراندن
to gain time به بهانه گذراندن
temporises وقت گذراندن
temporize وقت گذراندن
belate ازموقع گذراندن
to rough it سخت گذراندن
Sundays یکشنبه را گذراندن
play away به بازی گذراندن
to laugh away با خنده گذراندن
to sleep away one's time بخواب گذراندن
aestivate تابستان را گذراندن
Sunday یکشنبه را گذراندن
laugh away با خنده گذراندن
token passing گذراندن نشانه
to rub through or along بسختی گذراندن
piddled وقت گذراندن
temporized وقت گذراندن
idles وقت گذراندن
piddles وقت گذراندن
temporised وقت گذراندن
To overstep the mark. To go too far. از حد معمول گذراندن
filtration از صافی گذراندن
idlest وقت گذراندن
temporizes وقت گذراندن
idled وقت گذراندن
temporizing وقت گذراندن
filrate از صافی گذراندن
piddle وقت گذراندن
filtering از صافی گذراندن
expirations انتهای مهلت منقصی شدن سپری شدن
expiration انتهای مهلت منقصی شدن سپری شدن
grips بریدگی برای گذراندن اب
moon بیهوده وقت گذراندن
procrastinated بدفع الوقت گذراندن
temporizing بدفع الوقت گذراندن
to stay overnight مدت شب را [جایی] گذراندن
to talk away بصحبت یاگفتگو گذراندن
moons بیهوده وقت گذراندن
weekends تعطیل اخرهفته را گذراندن
serve one's term of imprisonment حبس خود را گذراندن
weekend تعطیل اخرهفته را گذراندن
lobbied برای گذراندن لایحهای
dillydally بیهوده وقت گذراندن
passes گذراندن تصویب شدن
gripped بریدگی برای گذراندن اب
hang around وقت را به بطالت گذراندن
to mope a way به افسردگی و پکری گذراندن
to muck a bout بیهوده وقت گذراندن
lobbies برای گذراندن لایحهای
outwear کهنه شدن گذراندن
lobby برای گذراندن لایحهای
infltrate از سوراخهای صافی گذراندن
To pass a bI'll through parliament . لایحه یی را از مجلس گذراندن
temporalize بدفع الوقت گذراندن
temporized بدفع الوقت گذراندن
grip بریدگی برای گذراندن اب
temporize بدفع الوقت گذراندن
pass گذراندن تصویب شدن
get through به پایان رساندن گذراندن
dawdled بیهوده وقت گذراندن
temporises بدفع الوقت گذراندن
To review the past in ones minds eye . گذشته را از نظر گذراندن
gripping بریدگی برای گذراندن اب
dawdling بیهوده وقت گذراندن
To go too far . To exceed the limit . To overexend oneself . از حد گذراندن ( شورش را در آوردن )
temporizes بدفع الوقت گذراندن
passed گذراندن تصویب شدن
temporising بدفع الوقت گذراندن
while away the time <idiom> زمان خوشی را گذراندن
loaf وقت را بیهوده گذراندن
to lop a bout بیهوده وقت گذراندن
jauk بیهوده وقت گذراندن
dawdle بیهوده وقت گذراندن
procrastinate بدفع الوقت گذراندن
procrastinates بدفع الوقت گذراندن
procrastinating بدفع الوقت گذراندن
temporised بدفع الوقت گذراندن
to loaf a way one's time بیهوده وقت گذراندن
dawdles بیهوده وقت گذراندن
to loaf a way one's time وقت خود را ببطالت گذراندن
to p at or in an occpation بیهوده بر سر کاری وقت گذراندن
reeve طناب را ازشکاف یا سوراخ گذراندن
To bring something to someones attention . چیزی را ازنظر کسی گذراندن
To get a pass. امتحانی را گذراندن ( قبول شدن )
pass گذرگاه کارت عبور گذراندن
testamur گواهی نامه گذراندن امتحانات
passed گذرگاه کارت عبور گذراندن
passes گذرگاه کارت عبور گذراندن
escutcheon سپری که دارای نشانهای نجابت خانوادگی باشد صفحهای که روی ان اسم چیزی نقش شده باشد سپرارم دار
snoozes خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
convalesced بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
dallying وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
convalesce بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
dally وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
peels گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
peel گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
dallies وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
convalescing بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
dallied وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
to pull any one across a river کسی را با کرجی پارویی ازرودخانه گذراندن
snoozing خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
snooze خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
snoozed خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
convalesces بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
to d. a way one's time وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
serve گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
served گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
serves گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
pass گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
pase گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
to keep a person company پیش کسی بودن وبا او وقت گذراندن
passes گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
passed گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
reeve ازتنگنا یا جای باریکی گذشتن نخ را از سوراخ سوزن گذراندن
make a living <idiom> پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
lapse vi سپری شدن منتقل شدن
push ball بازی که منظورازان گذراندن توپ است ازدروازه طرف مقابل بزورتنه و دست
passes رد شدن سپری شدن
passed رد شدن سپری شدن
pass رد شدن سپری شدن
point after touchdown [یک امتیاز با گذراندن توپ بر فراز دروازه با ضربه پا پس از کسب شش امتیاز با رسیدن به پشت خط پایان]
aestivate رخوت تابستانی داشتن تابستان را بحال رخوت گذراندن
slugged یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
slug یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
slugs یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
wear stripes دوره زندانی را گذراندن زندانی بودن
throughput capacity فرفیت عبور دهی کالا فرفیت تخلیه و عبوردهی بارانداز یا اسکله فرفیت گذراندن کالا
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com