Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (40 milliseconds)
English
Persian
stumble
سکندری خوردن سهو کردن
stumbled
سکندری خوردن سهو کردن
stumbles
سکندری خوردن سهو کردن
stumbling
سکندری خوردن سهو کردن
Other Matches
trips
لغزش خوردن سکندری خوردن
tripped
لغزش خوردن سکندری خوردن
trip
لغزش خوردن سکندری خوردن
tripped
سکندری
trips
سکندری
trip
سکندری
peakier
سکندری خورنده
pecky
سکندری خورنده
peakiest
سکندری خورنده
peaky
سکندری خورنده
to play a good knife and fork
ازروی اشتهاخوراک خوردن خوب چیز خوردن
swag
تاب خوردن تلوتلو خوردن بنوسان دراوردن
tumbles
غلت خوردن معلق خوردن
tumble
غلت خوردن معلق خوردن
tumbled
غلت خوردن معلق خوردن
dye
رنگ کردن یا خوردن
dyes
رنگ کردن یا خوردن
dig in
<idiom>
شروع به خوردن کردن
grog
دستهای از مردم که برای خوردن عرق گرد هم نشینند عرق خوردن
soaks
خیس خوردن رسوخ کردن
avow
قسم خوردن وقف کردن
soak
خیس خوردن رسوخ کردن
gutting
غارت کردن حریصانه خوردن
upstart
یکه خوردن روشن کردن
move
حرکت کردن تکان خوردن
upstarts
یکه خوردن روشن کردن
gut
غارت کردن حریصانه خوردن
begrudge
غبطه خوردن مضایقه کردن
begrudges
غبطه خوردن مضایقه کردن
moved
حرکت کردن تکان خوردن
avows
قسم خوردن وقف کردن
avowing
قسم خوردن وقف کردن
to i. on something
به چیزی خوردن یا تصادف کردن
to sustain a shock
ضربت خوردن وپایداری کردن
to abstain from meat
ازگوشت خوردن خوداری کردن
begrudged
غبطه خوردن مضایقه کردن
begrudging
غبطه خوردن مضایقه کردن
moves
حرکت کردن تکان خوردن
guts
غارت کردن حریصانه خوردن
to work by candle light
شب کاری کردن دود چراغ خوردن
scuffed
بامشت حمله کردن مشت خوردن
scuff
بامشت حمله کردن مشت خوردن
scuffing
بامشت حمله کردن مشت خوردن
off the wagon
<idiom>
دوباره شروع به خوردن الکل کردن
scuffs
بامشت حمله کردن مشت خوردن
surging
تکان خوردن لغزش پیدا کردن
to bump
[into]
برخورد کردن
[بهم خوردن ]
[با کسی یا چیزی]
To take away someones living .
کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
fails
عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
failed
عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
fail
عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
to freshen rope
جای طنابی راکه بواسطه خوردن بچیزی ساییده میشودعوض کردن
to drink wine
می خوردن شراب خوردن
clattering
جغ جغ یا تلق تلق کردن صدای بهم خوردن اشیایی مثل بشقاب
clatter
جغ جغ یا تلق تلق کردن صدای بهم خوردن اشیایی مثل بشقاب
clattered
جغ جغ یا تلق تلق کردن صدای بهم خوردن اشیایی مثل بشقاب
clatters
جغ جغ یا تلق تلق کردن صدای بهم خوردن اشیایی مثل بشقاب
bread and point
سیب زمینی و نانش برای خوردن و بقیه اش برای نگاه کردن است
potatoes and point
سیب زمینی یا نانش برای خوردن و بقیه اش برای نگاه کردن است
clicks
زنگ خوردن تیک تیک کردن قلاب یا ضامن در دستگاههای زمان سنجی
clicked
زنگ خوردن تیک تیک کردن قلاب یا ضامن در دستگاههای زمان سنجی
click
زنگ خوردن تیک تیک کردن قلاب یا ضامن در دستگاههای زمان سنجی
swears
سوگند خوردن قسم یاد کردن سوگند دادن
swear
سوگند خوردن قسم یاد کردن سوگند دادن
hitting
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hit
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hits
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
To swear . To take the oath .
قسم خوردن ( قسم یاد کردن )
to take an oath
قسم خوردن قسم یاد کردن
to pick up a language.
<idiom>
زبانی را مثل آب خوردن یاد گرفتن.
[از روش های غیر رسمی مثل گوش کردن به حرف بومی های آن زبان]
buckled
تا خوردن
hit
خوردن
gormandize
پر خوردن
stir
جم خوردن
glided
سر خوردن
to go with
خوردن به
stirs
جم خوردن
stirrings
جم خوردن
stirred
جم خوردن
butt
خوردن
to makea meal of
خوردن
occlude
خوردن
glides
سر خوردن
lap vt
خوردن به
butted
خوردن
knock against
خوردن به
to overfeed oneself
پر خوردن
hurtling
خوردن
hurtles
خوردن
hurtled
خوردن
hurtle
خوردن
feed
خوردن
butts
خوردن
buckles
تا خوردن
to overload stomach
پر خوردن
to fall aboard
خوردن
corroded
خوردن
cares
غم خوردن
cared
غم خوردن
care
غم خوردن
corrode
خوردن
eating
خوردن
baet
خوردن
grubbed
خوردن
to get outside of
خوردن
slid
سر خوردن
grub
خوردن
eats
خوردن
eat
خوردن
To be crossed out ( eliminated , omitted ) .
خط خوردن
to drink water
اب خوردن
corrodes
خوردن
corroding
خوردن
budges
جم خوردن
to run a
خوردن
budged
جم خوردن
feeds
خوردن
budge
جم خوردن
to eat into
خوردن
budging
جم خوردن
trundling
غل خوردن
trundles
غل خوردن
trundled
غل خوردن
glide
سر خوردن
manducate
و خوردن
to swear by all that is sacred
خوردن
to break ones fast
خوردن
sample
خوردن
erode
خوردن
polish off
خوردن
hits
خوردن
gluttonize
پر خوردن
abutted
خوردن
abuts
خوردن
buckle
تا خوردن
abut
خوردن
eroded
خوردن
hitting
خوردن
glut
پر خوردن
sampled
خوردن
look back
سر خوردن
trundle
غل خوردن
grubs
خوردن
gluts
پر خوردن
eroding
خوردن
erodes
خوردن
gliding
سر خوردن
foulest
بهم خوردن
bonked
خوردن سر به چیزی
bonk
خوردن سر به چیزی
belly flops
با شکم به آب خوردن
to trun the corner
پیچ خوردن
belly flop
با شکم به آب خوردن
take an oath
سوگند خوردن
knock together
بهم خوردن
frounce
چین خوردن
to take rea
چای خوردن
take tea
چای خوردن
bonking
خوردن سر به چیزی
take an oath
قسم خوردن
sway
تاب خوردن
wag
تکان خوردن
dined
ناهار خوردن
dine
ناهار خوردن
wreathed
پیچ خوردن
wreathes
پیچ خوردن
wreathing
پیچ خوردن
devours
حریصانه خوردن
devouring
حریصانه خوردن
devoured
حریصانه خوردن
to lift one's hand
سوگند خوردن
foul
بهم خوردن
dines
ناهار خوردن
swayed
تاب خوردن
sways
تاب خوردن
fouls
بهم خوردن
engorge
حریصانه خوردن
swear by
<idiom>
قسم خوردن
dining
ناهار خوردن
fouler
بهم خوردن
wreathe
پیچ خوردن
fouled
بهم خوردن
to lick the dust
بزمین خوردن
lament
تاسف خوردن
swear by
سوگند خوردن به
jounce
تکان خوردن
swills
زود خوردن
bonks
خوردن سر به چیزی
fit to eat
قابل خوردن
swilling
زود خوردن
swilled
زود خوردن
swill
زود خوردن
lamented
تاسف خوردن
stragger
تلوتلو خوردن
devour
حریصانه خوردن
strave
گرسنگی خوردن
excessive eating
خوردن زیاد
beguile
فریب خوردن
beguiled
فریب خوردن
laments
تاسف خوردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com