Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
mutual terms
شرایطی که بموجب ان دو تن بجای اینکه پول بدهند کارمیکند
Other Matches
instead of doing
بجای اینکه انجام بدهند
interpleader
محاکمهای که بموجب ان دوکس ناگزیر میشونداز اینکه ....خاتمه دهند
instead
بجای اینکه
instead of working
بجای اینکه او کار بکند
interior label
بجای اینکه برچسب خارجی یا فیزیکی روی محفظه باشد
virtual
تصویر کامل ذخیره شده در حافظه بجای اینکه بخشی از آن که نمایش داده شده است
well behaved
که هیچ نوع فراخوانی سیستم غیر استاندارد انجام نمیدهد و فقط از فراخوانی ورودی /خروجی BIOS استفاده میکند بجای اینکه وسایل جانبی یا حافظه را مستقیماگ آدرس دهی کند
well-behaved
که هیچ نوع فراخوانی سیستم غیر استاندارد انجام نمیدهد و فقط از فراخوانی ورودی /خروجی BIOS استفاده میکند بجای اینکه وسایل جانبی یا حافظه را مستقیماگ آدرس دهی کند
spot bowler
بازیگری که بجای نشانه گیری به میلههای بولینگ بجای معینی روی مسیرهدفگیری میکند
brunch
غذایی که هم بجای ناشتا و هم بجای ناهارصرف شود
brunches
غذایی که هم بجای ناشتا و هم بجای ناهارصرف شود
burn the candle at both ends
<idiom>
یکسره کارمیکند
reliable
ناگ خوب کارمیکند
that watch is a good t. k
ان ساعت خوب کارمیکند
cameramen
ادمیکه بادوربین کارمیکند
cameraman
ادمیکه بادوربین کارمیکند
chiaroscurist
هنرمندی که سیاه قلم کارمیکند
keel block
تیر حمالی که به کشش کارمیکند
thereunder
بموجب ان
by of
بموجب
under the same conditions
شرایطی برابر
milk maid
زنی که درشیرخانه یا شیر فروشی کارمیکند
To lay down certain conditions .
شرایطی معین کردن
that depends
تا چه شرایطی درکار باشد
theory of epigensis
فرض اینکه نطفه بوجودمیایدنه اینکه ازپیش بوده وپس ازمواقعه
whereby
که بموجب ان بچه وسیله
under these rules
بموجب این قوانین
thereby
از ان راه بموجب ان در نتیجه
indicement
اتهام بموجب ادعانامه
attitude gyro
الت نشان دهنده پروازی که توسط ژایرو کارمیکند
constant speed unit
گاورنری که توسط موتور کارمیکند و ملخ را کنترل مینماید
eyeservant
نوکری که فقط هنگام موافبت اقایش خوب کارمیکند نوکرپیش رو
hereby
بموجب این نامه یا حکم یا سند
know allmen by these presents
بموجب این سندعموم را اگاهی میدهد
in one's element
<idiom>
شرایطی که به شکل طبیعی به سمت شخص بیاید
turbocharger
شارژری در موتورهای پیستونی که توسط توربینی درمسیر گازهای خروجی کارمیکند
psephism
حکمی که بموجب رای مجلس صادر میشد
turbosupercharger
سوپر شارژی در موتورهای پیستونی که توسط توربینی درمسیر گازهای خروجی کارمیکند
jussoli
قانونی که بموجب ان شخص تبعهء کشوریست که در ان متولد شده
plutonism
فرضیهای که بموجب ان خارههای پی در پی پوسته زمین دراثرگرمادرست شده اند
theory of preformation
فرضیهای که بموجب ان هربخشی ازموجودالی درنطفه موجودبوده بایدبزرگ شود
free fishery
حق انحصاری ماهی گیری درابهای عمومی بموجب فرمان شاه
fairness
شرایطی که تا اجرای هر عمل درخواستی در سیستم در یک محدوده زمان باقی می ماند
input output bound
شرایطی که در ان سرعت واحدپردازش مرکزی به دلیل عملیات ورودی و خروجی کم میشود
phonetic system of spelling
اصول املایی بموجب ان هرحرف نماینده همیشگی یک صدای معین میباشد
Two witnesses should testify.
دو شاهد باید شهادت بدهند
wit's end
<idiom>
ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
copyhold
تصرف زمین بموجب رونوشت صورتی که درمحکمه ارباب تیول تنظیم میش
plutonic theory
فرضیهای که بموجب ان خارههای پی درپی پوسته زمین دراثرگرمای درست شده اند
process bound
برنامه عملیاتی و محاسباتی شرایطی که در ان سیستم کامپیوتری توسط سرعت پردازنده محدود میشود
to be in a position to do something
موقعیتش باشد که کاری را انجام بدهند
hung start
شرایطی در استارت توربینهای گاز که در ان احتراق صورت میگیرد ولی موتور به سرعت خودکفایی نمیرسد
portions
سهمی که والدین به یکی از فرزندانشان از مالشان بدهند
portion
سهمی که والدین به یکی از فرزندانشان از مالشان بدهند
blow-ups
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow up
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
zero lash
شرایطی در مکانیزم کنترل سوپاپهای موتور پیستونی که در ان با استفاده از ثابت هیدرولیکی مقدار لقی به صفر میرسد
blow-up
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
provided he goes at once
بشرط اینکه بی درنگ برود مشروط بر اینکه فورا برود
to be at a loss as to what to advise
آنقدر بهت زده بودن که نتوانند نصیحتی بدهند
to opt in
[something]
تصمیم گرفتن که کاری را انجام بدهند یا همکاری بکنند
ES IS
امکان مکان یابی router سیستم میانی بدهند
They must give not less than 2 weeks' notice.
آنها باید این را کم کمش دو هفته قبلش آگاهی بدهند.
The doctors cannot understand why I am suddenly so well again.
پزشکان نمیتونن تشخیص بدهند که چرا حال من یکدفعه خوب شد.
limit state
حالت خاص یک ساختمان که دیگر وفیفه خودرا انجام نمیدهد و یا شرایطی که برای ان طرح شده است جایز نمیباشد
inns of court
کانون چهار انجمن قانونی درلندن که حق دارندمردم رااجازه وکالت بدهند
luck penny
پولی که بطور دست لاف هنگام خرید و فروش بکسی بدهند
luck money
پولی که بطور دست لاف هنگام خرید و فروش بکسی بدهند
The regulations prescribe that all employees must undergo a medical examination.
آیین نامه تجویز می کند که همه کارکنان باید آزمایش پزشکی بدهند.
jus sanguinis
قانونی که بموجب ان تابعیت فرزند از روی تابعیت والدینش معین میگردد
for the world
<idiom>
تحت تاثیر هرشرایطی ،تحت هر شرایطی
like a duck takes the water
[Idiom]
کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
to have something made
[by somebody]
بدهند
[به کسی]
چیزی را برای کسی بسازند
vice
بجای
Instead of you
بجای تو
vice-
بجای
in his stead
بجای او
in the room of
بجای
lieu
بجای
in return for
بجای
vices
بجای
vises
بجای
in exchange for
بجای
in lieu of
بجای
in payment of
بجای
per pro
بجای
instead of
بجای
intuitivism
اصولی که بموجب ان مبادی اخلاقی را حسی میدانند اصول اخلاقی حسی
elsewhere
بجای دیگر
in place of
بجای درعوض
he succeeded his father
بجای پدرنشست
instead of celebrating
بجای جشن
stead
بجای بعوض
quid pro quo
بجای عوض
quid pro quos
بجای عوض
instead of
<conj.>
بجای
[بعوض]
to pass for
قلمدادشدن بجای
for
بجای از طرف
in somebody's place
بجای کسی
back to your seats
برگردید بجای خود
O.K.
اصط لاحی که بجای
were i in his skin
اگر بجای او بودم
hardwired connection
می بجای ورودی و سوکت
impersonify
بجای شخص گرفتن
instead of the other way around
بجای برعکس این
instead of the reverse
بجای وارونه این
on your marks
فرمان بجای خود
take your mirks
فرمان بجای خود
instead of vice versa
بجای برعکس این
phraseography
نشان گذاری بجای عبارت
push pass
پاس با فشارچوب بجای ضربه
If I were in your place. . .
اگر بجای شما بودم …
ghost-writers
کسیکه بجای دیگران چیزمینویسد
he could p for an englishman
بجای یک نفرانگلیسی قلمداد میشود
ghost writer
کسیکه بجای دیگران چیزمینویسد
ghost-writer
کسیکه بجای دیگران چیزمینویسد
foist
چیزی را بجای دیگری جا زدن
to pass for
پذیرفته یا شناخته شدن بجای
I wI'll sign for him .
من بجای اوامضاء خواهم کرد
implied trust
امانت فرضی حالتی است که کسی به حکم مندرج در قانون و یاجمع شدن شرایطی که قانون پیش بینی کردن عنوان امین می یابد و یا در موردی مسئول تلقی میشود بدون انکه شخصا" به این امرتمایل داشته باشد
to take the fall for somebody
مسئولیت خطایی را بجای کسی پذیرفتن
recuperation
عمل برگرداندن لوله بجای خود
ampersand
کاراکتر & است که بجای and بکار می رود
eat the ball
اسیر شدن با توپ بجای پرتاب
Ferdowsi left a good name behind.
نام نیکی از فردوسی بجای مانده
conscription of weath
گرفتن پول و مال بجای سرباز
things have come to a pretty pass
کار بجای باریک رسیده است
i wish you would go
بجای ماضی استمراری در موردتمنی یا ارزو
enallage
بکاربردن صیغهای بجای صیغه دیگر
wicks
چیزی که بجای فتیله بکار رود
rational dress
نیم شلواری که زن بجای دامن بپوشد
to touch ground
بجای ثابت یابموضوع اصلی رسیدن
wick
چیزی که بجای فتیله بکار رود
commodity money
پولی که در تهاتر بجای کالابه کار رود
persepolis
شهر باستانی که بعداشهر استخر بجای ان ساخته شد
pinsetter
وسیله گذاشتن میلههای بولینگ بجای خود
to make one's mark
مشهور شدن نشان بجای امضا گذاشتن
cheats
تکمیل چرخش روی زمین بجای هوا
ventriloquistic
کسیکه بجای عروسک یاجانوری تکلم کند
ants
: پیشوندیست بمعنی >ضد< و >مخالف < و>درعوض < و >بجای < وغیره
oaf
بچهای که پریان بجای بچه حقیقی بگذارند
oafs
بچهای که پریان بجای بچه حقیقی بگذارند
ventriloquist
کسیکه بجای عروسک یاجانوری تکلم کند
ventriloquists
کسیکه بجای عروسک یاجانوری تکلم کند
grillage
شبکهای از تیرهای سنگین که بجای پی ساختمان قرارمیدهند
succedaneum
دوایی که بجای دوای دیگر تجویز شود
whipping boy
بچه تازیانه خور بجای شاهزاده در مدرسه
ant
: پیشوندیست بمعنی >ضد< و >مخالف < و>درعوض < و >بجای < وغیره
He left a great name behid him .
نام خوبی از خود بجای گذاشت ( پس از مرگ )
pinspotter
وسیله گذاشتن میلههای بولینگ بجای خود
cheat
تکمیل چرخش روی زمین بجای هوا
put the ball on the floor
به زمین انداختن توپ کریکت بجای بل گرفتن
cheated
تکمیل چرخش روی زمین بجای هوا
overstand
بیش از حد ماندن قایق در یک مسیر بجای چرخاندن
ack
علامتی در ارتباطات و بی سیم و تلفن که بجای حرف A بکارمیرود
rickshaw
کالسکه چینی که بجای اسب انسان انرا میبرد
rickshaws
کالسکه چینی که بجای اسب انسان انرا میبرد
scratch pad
یک حافظه کوچک و سریع که بجای ثبات ها بکار می رود
order arms
فرمان بجای خود در حال مسلح بودن با تفنگ
ricksha
کالسکه چینی که بجای اسب انسان انرا میبرد
scratch pads
یک حافظه کوچک و سریع که بجای ثبات ها بکار می رود
Molotov cocktail
بطری محتوی مواد منفجره که بجای نارنجک بکار میرود
wampun
خر مهرهای که هندیهای امریکای شمالی بجای زر وزیور بکار می برند
light
هریک از چراغهای رنگین که در مسابقه بجای پرچم بکارمی رود
spot pass
پاسی که بجای فرستادن به بازیگر به نقطه معینی فرستاده میشود
manrope
طناب کنار نردبان که بجای نرده یا دستگیره بکار میرود
kinnikinnic
برگ وپوست برخی گیاهان که هندیهای امریکایی بجای تنباکوبکارمیبرند
Molotov cocktails
بطری محتوی مواد منفجره که بجای نارنجک بکار میرود
hendiadys
عطف دوکلمه بجای استعمال صفت وموصوف مانندپیالههای زرین
mince pie
نوعی دسرغذا که بجای میوه دران گوشت قرار دارد
designated hitter
بازیگر تعیین شده بعنوان توپزن بجای توپ انداز
lighted
هریک از چراغهای رنگین که در مسابقه بجای پرچم بکارمی رود
lightest
هریک از چراغهای رنگین که در مسابقه بجای پرچم بکارمی رود
hydroplanes
نوعی قایق موتوری برای حرکت روی اب بجای شکافتن اب
hydroplaning
نوعی قایق موتوری برای حرکت روی اب بجای شکافتن اب
mince pies
نوعی دسرغذا که بجای میوه دران گوشت قرار دارد
hydroplaned
نوعی قایق موتوری برای حرکت روی اب بجای شکافتن اب
hydroplane
نوعی قایق موتوری برای حرکت روی اب بجای شکافتن اب
the piping time
زمان صلح که بجای موزیک جنگی نی وسازهای دیگرمی نوازند
anti
:پیشوندهاییست بمعنی >ضد< و>مخالف < و >درعوض < و>بجای < و غیره مثل :NTIchrist A
anth
:پیشوندهاییست بمعنی >ضد<و >مخالف < و >درعوض <و>بجای < و غیره مثل :ANTIchrist
puncheon
ستونی کوتاه که بجای تحمل بار تیر در بین دو پایه بکارمیرود
netball
بازی شبیه به والیبال با گرفتن و انداختن توپ بجای ضربه زدن
jelutong
ماده رزینی درخت شاهدانه ک ه بجای صمغ ادامس بکار میرود
rebounds
دوباره بجای اول برگشتن حرکت ارتجاعی داشتن منعکس شدن
grillage
شبکهای از تیرهای سنگین که در جاهای سست بجای پی ساختمان قرار میدهند
rebounded
دوباره بجای اول برگشتن حرکت ارتجاعی داشتن منعکس شدن
rebound
دوباره بجای اول برگشتن حرکت ارتجاعی داشتن منعکس شدن
rebounding
دوباره بجای اول برگشتن حرکت ارتجاعی داشتن منعکس شدن
kauri
کاج بلند زلاند جدیدکه صمغ ان برای روغن جلاو بجای کهربابکارمیرود
wampum
صدف براق و زیبایی که سرخ پوستان امریکایی بجای پول مصرف میکردند
wampumpeag
صدف براق وزیبایی که سرخ پوستان امریکایی بجای پول مصرف میکردند
antimatter
جسمی که حاوی مادهء ضد خود نیز باشد مثل ضدالکترون بجای الکترون
hi
فریاد خوش امد مثل هالو وچطوری و همچنین بجای اهای بکار میرود
Use this command to send the output to a file instead of to the screen.
برای فرستادن بازده به یک فایل بجای به صفحه نمایش این دستور را بکار ببرید.
partial carry
فضای ذخیره سازی موقت تمام ارقام نقلی جمع کننده موازی بجای ارسال مستقیم
streamers
یک دسته نوار که بجای شروع و توقف در میان بلوکهای مجزای داده با سرعتی بالا ومستمر عمل میکند
streamer
یک دسته نوار که بجای شروع و توقف در میان بلوکهای مجزای داده با سرعتی بالا ومستمر عمل میکند
up to/till/until
<idiom>
تا اینکه
in order that
تا اینکه
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com