English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (26 milliseconds)
English Persian
launch شروع کردن اقدام کردن
launched شروع کردن اقدام کردن
launches شروع کردن اقدام کردن
launching شروع کردن اقدام کردن
Other Matches
emprize اقدام کردن
deal with اقدام کردن
start out اقدام کردن
deal اقدام کردن
to take of a اقدام کردن
to take steps اقدام کردن
enterprises اقدام کردن
proceeded اقدام کردن
enterprise اقدام کردن
deals اقدام کردن
proceed اقدام کردن
to bend effort اقدام کردن
to take measures اقدام کردن
start off شروع کردن شروع شدن
venturing اقدام یا مبادرت کردن به
to start out to do something اقدام بکاری کردن
venture اقدام یا مبادرت کردن به
ventures اقدام یا مبادرت کردن به
ventured اقدام یا مبادرت کردن به
proceed اقدام کردن پرداختن به
adventurism اقدام به کاری کردن
proceeded اقدام کردن پرداختن به
to put in hand دایرکردن اقدام کردن
enterprise اقدام به اجرای قوانین کردن
enterprises اقدام به اجرای قوانین کردن
to play at خواهی نخواهی اقدام کردن
launching به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
to wipe the slate clean <idiom> شروع تازه ای کردن [تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن] [اصطلاح]
set up مشخص کردن یا مقدار دهی اولیه کردن یا شروع یک برنامه کاربردی یاسیستم
to act in self-defence دفاع از خود اقدام [حرکت] کردن
turn on <idiom> روشن کردن،بازکردن،شروع کردن
to set about شروع کردن مبادرت کردن بکاری
to take action to prevent [stop] such practices اقدام کردن برای اینکه از چنین شیوه هایی جلوگیری شود
initiate اغاز کردن شروع کردن
lead off <idiom> شروع کردن ،باز کردن
push off <idiom> ترک کردن ،شروع کردن
initiated اغاز کردن شروع کردن
initiating اغاز کردن شروع کردن
initiates اغاز کردن شروع کردن
commence شروع کردن
get one's feet wet <idiom> شروع کردن
commencing شروع کردن
kick off <idiom> شروع کردن
embarking شروع کردن
set about <idiom> شروع کردن
tee off شروع کردن
commences شروع کردن
get off on the wrong foot <idiom> بد شروع کردن
to strike into شروع کردن
commenced شروع کردن
put in hand شروع کردن
embark upon شروع کردن
embark شروع کردن
embarked شروع کردن
set in شروع کردن
streek شروع کردن
take up <idiom> شروع کردن
embarks شروع کردن
reopen دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopened دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopening دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopens دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
do up شروع بکار کردن
pipe up شروع به نی زدن کردن
attempting to steal شروع کردن به سرقت
open fire شروع به تیراندازی کردن
start up <idiom> بازی را شروع کردن
to open fire شروع به اتش کردن
to start from the beginning [to start afresh] از آغاز شروع کردن
launching شروع کردن حمله
launched شروع کردن حمله
launches شروع کردن حمله
to start شروع کردن به دویدن
to f. a laughing شروع بخنده کردن
warm up شروع کردن به کار
to go [fall] together by the ears [outdated] <idiom> شروع به دعوی کردن
tune up شروع باواز کردن
to break into a run شروع کردن به دویدن
blast-off شروع بپرواز کردن
blast off شروع بپرواز کردن
To start from scratch . از هیچ شروع کردن
dig in <idiom> شروع به خوردن کردن
come to blows <idiom> شروع به جنگیدن کردن
get in on the ground floor <idiom> ازابتدا شروع کردن
to gather way شروع بحرکت کردن
set-tos با اشتیاق شروع کردن
launch شروع کردن حمله
set-to با اشتیاق شروع کردن
to start [for] شروع کردن رفتن [به]
set to با اشتیاق شروع کردن
triggered شروع کردن حمله یاکار
attempting قصد کردن شروع به جرم
go off <idiom> شروع به زنگ زدن کردن
to push off شروع کردن بیرون رفتن
triggers شروع کردن حمله یاکار
attempts قصد کردن شروع به جرم
back to the drawing board <idiom> کاری را از اول شروع کردن
come to one's senses <idiom> شروع به فکر صحیح کردن
to come to one's senses شروع به فکر عاقلانه کردن
attempt قصد کردن شروع به جرم
attempted قصد کردن شروع به جرم
scratch the surface <idiom> تازه شروع به کار کردن
begin اغاز نهادن شروع کردن
begins اغاز نهادن شروع کردن
trigger شروع کردن حمله یاکار
attempting to commit murder شروع کردن به قتل عمد
to get to شروع کردن دست گرفتن
attempting to commit rape شروع کردن به تجاوز جنسی
restart بازاغازی دوباره شروع کردن
to tie into something [ American E] با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
to start quarrelling <idiom> شروع به دعوی کردن [اصطلاح روزمره]
pick up <idiom> ادامه دادن ،دوباره شروع کردن
to get cracking شروع کردن [به کاری] [اصطلاح روزمره]
to struck up بهم زدن شروع بزدن کردن
take off جهش کردن شروع به پرواز به پروازدرامدن
to be fever began to a bate تب شروع کردبه فروکش کردن یا فرونشستن
off the wagon <idiom> دوباره شروع به خوردن الکل کردن
indent شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
cancellation عمل متوقف کردن فرآیند شروع شده
to start an argument with somebody با کسی شروع به بگو و مگو [جر و بحث] کردن
to start a fight with somebody با کسی شروع به بگو و مگو [جر و بحث] کردن
wake up تنظیم کردن یا شروع یا مقدار اولیه دادن
to turn on the waters یکدفعه شروع به گریه کردن [اصطلاح روزمره]
load point شروع بخش ضبط کردن در نوار مغناطیسی
indents شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
indenting شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
to get down to business کار و بار را شروع کردن [اصطلاح روزمره]
colds روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colder روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
coldest روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
cold روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
debut نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
staging area فاصله بین منطقه اماده کردن اتومبیل و نقطه شروع
groups کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
debuts نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
group کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
modes وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
run-up [start-up] نزدیکی به مکان شروع با دویدن [برای جهش یا پرتاب کردن] [ورزش]
mode وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
clicked دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicks دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
click دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
set up مدت زمان بین سیگنال شروع یک برنامه و شروع آن
To start from scratch. از اول شروع کردن ( از اول بسم الله )
to fall to شروع بخوردن یاجنگ کردن بخوردن افتادن
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
launching area منطقه شروع پرواز منطقه شروع عملیات اب خاکی
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
initiation شروع کار شروع
proceeding اقدام
emprise اقدام
procedure اقدام
action اقدام
actionless بی اقدام
interventions اقدام
esteem اقدام
actions اقدام
intervention اقدام
enterprise اقدام
enforcement اقدام
ploy اقدام
ploys اقدام
moves اقدام
moved اقدام
move اقدام
enterprises اقدام
preparation اقدام مقدماتی
enterprises قدرت اقدام
social action اقدام اجتماعی
in hand در دست اقدام
counter-measure اقدام متقابل
counter-measures اقدام متقابل
expediency اقدام مهم
preparations اقدام مقدماتی
counteraction اقدام متقابل
enterprise قدرت اقدام
regular procedure اقدام قانونی
countermeasure اقدام متقابل
action فعل اقدام
initial movement نخستین اقدام
intercommunion اقدام مشترک
under way دردست اقدام
it wasprologue to the nextmove اقدام بعدبود
expedience اقدام مهم
action for cancellation اقدام به لغو
protective measure اقدام حمایتی
appropriate action اقدام مقتضی
proceed with deliberations اقدام به مذاکره
actions فعل اقدام
action at low اقدام قانونی
legal action اقدام قانونی
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com