Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (38 milliseconds)
English
Persian
to start
[for]
شروع کردن رفتن
[به]
Search result with all words
to push off
شروع کردن بیرون رفتن
Other Matches
gather headway
شروع به جلو رفتن
gather sternway
شروع به عقب رفتن
He is trying to run before he has learned do walk.
<proverb>
او مى خواهد قبل از آنکه راه رفتن را یاد بگیرد شروع به دویدن کند.
start off
شروع کردن شروع شدن
pussyfoot
دزدکی راه رفتن اهسته ودزدکی کاری کردن طفره رفتن
goose step
رژه رفتن بدون زانو خم کردن قدم اهسته رفتن
set up
مدت زمان بین سیگنال شروع یک برنامه و شروع آن
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
set up
مشخص کردن یا مقدار دهی اولیه کردن یا شروع یک برنامه کاربردی یاسیستم
to wipe the slate clean
<idiom>
شروع تازه ای کردن
[تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن]
[اصطلاح]
embarks
شروع کردن
set in
شروع کردن
commencing
شروع کردن
tee off
شروع کردن
commences
شروع کردن
embarking
شروع کردن
streek
شروع کردن
kick off
<idiom>
شروع کردن
commenced
شروع کردن
commence
شروع کردن
set about
<idiom>
شروع کردن
embark
شروع کردن
get one's feet wet
<idiom>
شروع کردن
get off on the wrong foot
<idiom>
بد شروع کردن
embark upon
شروع کردن
to strike into
شروع کردن
put in hand
شروع کردن
take up
<idiom>
شروع کردن
embarked
شروع کردن
warm up
شروع کردن به کار
come to blows
<idiom>
شروع به جنگیدن کردن
blast off
شروع بپرواز کردن
launches
شروع کردن حمله
to f. a laughing
شروع بخنده کردن
start up
<idiom>
بازی را شروع کردن
To start from scratch .
از هیچ شروع کردن
attempting to steal
شروع کردن به سرقت
set-to
با اشتیاق شروع کردن
to start from the beginning
[to start afresh]
از آغاز شروع کردن
launch
شروع کردن حمله
set to
با اشتیاق شروع کردن
open fire
شروع به تیراندازی کردن
to go
[fall]
together by the ears
[outdated]
<idiom>
شروع به دعوی کردن
to break into a run
شروع کردن به دویدن
do up
شروع بکار کردن
set-tos
با اشتیاق شروع کردن
blast-off
شروع بپرواز کردن
tune up
شروع باواز کردن
launched
شروع کردن حمله
to gather way
شروع بحرکت کردن
dig in
<idiom>
شروع به خوردن کردن
get in on the ground floor
<idiom>
ازابتدا شروع کردن
to start
شروع کردن به دویدن
launching
شروع کردن حمله
pipe up
شروع به نی زدن کردن
to open fire
شروع به اتش کردن
to set about
شروع کردن مبادرت کردن بکاری
turn on
<idiom>
روشن کردن،بازکردن،شروع کردن
attempting to commit murder
شروع کردن به قتل عمد
attempting to commit rape
شروع کردن به تجاوز جنسی
to come to one's senses
شروع به فکر عاقلانه کردن
attempting
قصد کردن شروع به جرم
attempted
قصد کردن شروع به جرم
attempts
قصد کردن شروع به جرم
triggers
شروع کردن حمله یاکار
attempt
قصد کردن شروع به جرم
come to one's senses
<idiom>
شروع به فکر صحیح کردن
restart
بازاغازی دوباره شروع کردن
triggered
شروع کردن حمله یاکار
begin
اغاز نهادن شروع کردن
to get to
شروع کردن دست گرفتن
begins
اغاز نهادن شروع کردن
scratch the surface
<idiom>
تازه شروع به کار کردن
back to the drawing board
<idiom>
کاری را از اول شروع کردن
go off
<idiom>
شروع به زنگ زدن کردن
trigger
شروع کردن حمله یاکار
to get cracking
شروع کردن
[به کاری]
[اصطلاح روزمره]
take off
جهش کردن شروع به پرواز به پروازدرامدن
to tie into something
[ American E]
با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
pick up
<idiom>
ادامه دادن ،دوباره شروع کردن
to be fever began to a bate
تب شروع کردبه فروکش کردن یا فرونشستن
off the wagon
<idiom>
دوباره شروع به خوردن الکل کردن
to start quarrelling
<idiom>
شروع به دعوی کردن
[اصطلاح روزمره]
to struck up
بهم زدن شروع بزدن کردن
wake up
تنظیم کردن یا شروع یا مقدار اولیه دادن
to start a fight with somebody
با کسی شروع به بگو و مگو
[جر و بحث]
کردن
to get down to business
کار و بار را شروع کردن
[اصطلاح روزمره]
to turn on the waters
یکدفعه شروع به گریه کردن
[اصطلاح روزمره]
indent
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
cancellation
عمل متوقف کردن فرآیند شروع شده
to start an argument with somebody
با کسی شروع به بگو و مگو
[جر و بحث]
کردن
indents
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
indenting
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
load point
شروع بخش ضبط کردن در نوار مغناطیسی
launching area
منطقه شروع پرواز منطقه شروع عملیات اب خاکی
initiating
اغاز کردن شروع کردن
push off
<idiom>
ترک کردن ،شروع کردن
launching
شروع کردن اقدام کردن
launch
شروع کردن اقدام کردن
initiate
اغاز کردن شروع کردن
initiates
اغاز کردن شروع کردن
launches
شروع کردن اقدام کردن
initiated
اغاز کردن شروع کردن
lead off
<idiom>
شروع کردن ،باز کردن
launched
شروع کردن اقدام کردن
cold
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colder
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colds
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
coldest
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
debuts
نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
groups
کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
debut
نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
staging area
فاصله بین منطقه اماده کردن اتومبیل و نقطه شروع
group
کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
initiation
شروع کار شروع
run-up
[start-up]
نزدیکی به مکان شروع با دویدن
[برای جهش یا پرتاب کردن]
[ورزش]
mode
وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
modes
وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
To quibble and equivocate.
پشت هم اندازی کردن ( طفره رفتن ،دوپهلو صحبت کردن )
boot out
<idiom>
اخراج کردن ،کسی را مجبوربه ترک یا رفتن کردن
you have no option but to go
چارهای جز رفتن ندارید کاری جز رفتن نمیتوانیدبکنید
reopens
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopening
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopen
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopened
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
clicks
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
click
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicked
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
slant
کج رفتن کج کردن
slants
کج رفتن کج کردن
slanted
کج رفتن کج کردن
to take a walk
گردش کردن یا رفتن
mopping up
پاک کردن رفتن
ducked
زیر اب رفتن غوض کردن
duck
زیر اب رفتن غوض کردن
get on
پیش رفتن کار کردن
set on
پیش رفتن حمله کردن
get a wiggle on
<idiom>
عجله کردن با شتاب رفتن
ducks
زیر اب رفتن غوض کردن
put off
تاخیر کردن طفره رفتن
get off
روانه کردن عقب رفتن از
to go along
همراه رفتن همراهی کردن
duckings
زیر اب رفتن غوض کردن
pierce
رخنه کردن فرو رفتن
walk
گردش کردن پیاده رفتن
walks
گردش کردن پیاده رفتن
to go on
جلوتر رفتن سلوک کردن
cabbages
کش رفتن رشد پیدا کردن
walked
گردش کردن پیاده رفتن
pierces
رخنه کردن فرو رفتن
cabbage
کش رفتن رشد پیدا کردن
mouch
راه رفتن دولادولاراه رفتن
wastes
بی نیرو و قوت کردن ازبین رفتن
bypasses
از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
bypassing
از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
fluctuates
نوسان کردن بالا وپایین رفتن
drifts
بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
drifting
بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
fluctuated
نوسان کردن بالا وپایین رفتن
nose dive
ناگهان شیرجه رفتن یا تنزل کردن
drift
بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
bypass
از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
drifted
بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
waste
بی نیرو و قوت کردن ازبین رفتن
to go places
گردش کردن
[رفتن به جاهای دیدنی]
fluctuate
نوسان کردن بالا وپایین رفتن
bypassed
از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
sinuating
حرکت کردن به طور قیقاجی قیقاج رفتن
canvassing
مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
to go away
ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
seesaw
بالا وپایین رفتن الله کلنگ کردن
to go to
ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
marching
نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
canvass
مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
marches
نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
canvassed
مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
marched
نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
tramps
باصدا راه رفتن پیاده روی کردن
march
نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
tramp
باصدا راه رفتن پیاده روی کردن
canvasses
مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
tramped
باصدا راه رفتن پیاده روی کردن
to abscond
[from]
<idiom>
ناگهان ترک کردن
[در رفتن ]
[اصطلاح مجازی]
To start from scratch.
از اول شروع کردن ( از اول بسم الله )
to fall to
شروع بخوردن یاجنگ کردن بخوردن افتادن
to go catting
[to look for sexual partners]
<idiom>
رفتن برای دختر بلند کردن
[اصطلاح روزمره]
To quicken ones pace .
قدمهای خود را سریع تر کردن ( تندتر راه رفتن )
lead the way
<idiom>
جلو رفتن ونشان دادن مسیر،راهنماییی کردن
to go on a picnic
بگردش دسته جمعی رفتن درسوردانگی شرکت کردن
turn out
<idiom>
بیرون کردنکسی ،کسی را مجبور به ترک یا رفتن کردن
extending
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extends
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
to go one better
برکسی پیش دستی کردن روی دست کسی رفتن
extend
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
pace lap
دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
to jink
[colloquial]
[British English]
در دویدن
[راه رفتن]
[رانندگی کردن]
ناگهان مسیر را تغییر دادن
to keep pace with something
<idiom>
با چیزی برابر راه رفتن
[یاد گرفتن]
[تغییر کردن]
[اصطلاح]
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com