Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 220 (35 milliseconds)
English
Persian
associate
شریک کردن
associated
شریک کردن
associates
شریک کردن
associating
شریک کردن
Search result with all words
partake
شرکت کردن شریک شدن در
partaken
شرکت کردن شریک شدن در
partakes
شرکت کردن شریک شدن در
partaking
شرکت کردن شریک شدن در
lift
بلند کردن شریک رقص اززمین
lifted
بلند کردن شریک رقص اززمین
lifting
بلند کردن شریک رقص اززمین
lifts
بلند کردن شریک رقص اززمین
partner
شریک کردن شریک
partnered
شریک کردن شریک
partnering
شریک کردن شریک
partners
شریک کردن شریک
associate
شریک کردن همدست
associated
شریک کردن همدست
associates
شریک کردن همدست
associating
شریک کردن همدست
Other Matches
yokefellow
شریک شریک زندگی
ostensible
شریک فاهری در CL کسی را گویند که اسمش در ضمن اسم شرکتی اعلام شود و یا عملا" در اداره ان دخالت کند که در این حالت مشئوولیت او در برابر کسانی که به ایت اعتبار او را شریک پنداشته اند درست مانند شرکاواقعی است هر چند که درواقع سهمی نداشته باشد
he was a partner with me
با من شریک یا انباز بود شریک من بود
consorting
شریک
partner
شریک
consorted
شریک
accessorial
شریک
consort
شریک
complier
شریک
consorts
شریک
backers
شریک
coagent
شریک
backer
شریک
copratner
شریک
accessory
شریک
privy
شریک
partaker
شریک
associates
شریک
company
شریک
pardner
شریک
associated
شریک
associate
شریک
companies
شریک
participator
شریک
pal
شریک
pals
شریک
associating
شریک
partnering
شریک
sharer
شریک
joint
شریک
participant
شریک
conpanion
شریک
partners
شریک
coparcener
شریک
participants
شریک
copartner
شریک
counterpart
شریک
partnered
شریک
compatriot
شریک
counterparts
شریک
compatriots
شریک
parcener
شریک مشاع
coheir
شریک ارث
nominal partner
شریک اسمی
participates
شریک شدن
participants
شریک در جرم
general partner
شریک ضامن
aider and abettor
شریک در جرم
fellow heir
شریک ارث
fellow or foint heir
شریک الارث
particeps criminis
شریک جرم
participated
شریک شدن
participant
شریک در جرم
conspirator
شریک فتنه
coheir
شریک در ارث
joint hands
شریک شدن
p in the second degree
شریک جرم
fllowheir
شریک ارث
party
طرف شریک
chip in
<idiom>
شریک شدن
corespondent
شریک جرم
partnering
شریک شدن
ostensible
شریک اسمی
partner
شریک شدن
partnered
شریک شدن
half
شریک ناقص
joint heir
شریک ارث
abetter
شریک جرم
conspirators
شریک فتنه
partners
شریک شدن
duumvir
شریک مقام
cosignatory
شریک در امضا
devil's advocates
شریک شیطان
devil's advocate
شریک شیطان
joint owner
شریک ملک
he partook of fare
در خوراک ما شریک شد
participate
شریک شدن
silent partner
شریک سرمایه رسان
part owners
افراد شریک المال
accomplice
شریک یا معاون جرم
accomplices
شریک یامعاون جرم
sleeping partner
شریک سرمایه رسان
sleeping partners
شریک سرمایه رسان
to be an accessory to murder
شریک در قتل بودن
jack on both sides
شریک دزدورفیق قافله
enter into partnership with someone
با کسی شریک شدن
cobelligerent
شریک درتجاوز یا خصومت
coauthor
شریک در تالیف ونگارش
Why did you give away your business patern ?
چرا شریک خودت را لو دادی ؟
to have an interest
[in]
سهم داشتن
[شریک بودن]
[در]
partook
شریک شدن سهم گرفتن
partake
شریک شدن بهره داشتن
duumvir
شریک رتبه حکومت دو نفری
partaking
شریک شدن بهره داشتن
A partner of the robber and a companion of the ca.
<proverb>
شریک دزد و رفیق قافله .
to become an accessory to a crime
در جرمی شریک شدن
[قانون ]
partaken
شریک شدن بهره داشتن
partakes
شریک شدن بهره داشتن
to be complicit in
[with]
something
[در جرمی]
شریک بودن
[قانون ]
directs
مستقیم یابدون شریک سوم
directed
مستقیم یابدون شریک سوم
pools
شریک شدن باهم اتحادکردن
direct
مستقیم یابدون شریک سوم
pooled
شریک شدن باهم اتحادکردن
non-resident partner
شریک غیر مقیم
[اقتصاد]
life long
شریک عمر مادام العمری
preemptor
شریک دارای حق تقدم در خرید
pool
شریک شدن باهم اتحادکردن
to p with others in something
درچیزی بادیگران شریک شدن
to throw one's lot
با بخت یا سهم دیگران شریک شدن
sole tenant
مستاجر انحصاری مستاجری که شریک ندارد
double up
در اطاق یاتختخواب یک نفره شریک شدن
double up
<idiom>
اتاق خود را باکسی شریک بودن
corporative state
حکومتی که صاحبان کلیه مشاغل در ان شریک باشند
cohabitant
شریک زندگی یا عمل جنسی بغل خواب
pacer
شریک نوبتی بازیگروقتی که شرکت کننده کم باشد
A man who pays promplty shares in others .
<proverb>
آدم خوش یساب شریک مال مردم است .
king's evidence
گواهی واعتراف شریک گناه برضدهمدستان خودرادرامریکا.....گویند
pace
شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
paced
شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
paces
شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
forwarding merchant
حق الزحمهای دریافت می دارد بدون انکه دروسیله حمل یا پرداخت کرایه شریک باشد
associating
شریک شدن همراه شدن
associates
شریک شدن همراه شدن
associated
شریک شدن همراه شدن
coparcener
شریک مشاع دارای حق مشاع
associate
شریک شدن همراه شدن
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
soft-pedalled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
preached
وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
sterilized
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilizes
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
exploit
استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
infringed
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
point
اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
correct
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
preach
وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
exploits
استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
withstood
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
sterilize
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
exploiting
استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
sterilised
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
support
حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
married under a contract unlimited perio
زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
infringing
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
crossest
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
withstanding
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
sterilizing
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
crosser
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
times
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
to wipe out
پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
to use effort
کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
withstands
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
sterilises
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
corrects
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
preaches
وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com