English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 220 (73 milliseconds)
English Persian
associate شریک کردن
associated شریک کردن
associates شریک کردن
associating شریک کردن
Search result with all words
partake شرکت کردن شریک شدن در
partaken شرکت کردن شریک شدن در
partakes شرکت کردن شریک شدن در
partaking شرکت کردن شریک شدن در
lift بلند کردن شریک رقص اززمین
lifted بلند کردن شریک رقص اززمین
lifting بلند کردن شریک رقص اززمین
lifts بلند کردن شریک رقص اززمین
partner شریک کردن شریک
partnered شریک کردن شریک
partnering شریک کردن شریک
partners شریک کردن شریک
associate شریک کردن همدست
associated شریک کردن همدست
associates شریک کردن همدست
associating شریک کردن همدست
Other Matches
yokefellow شریک شریک زندگی
ostensible شریک فاهری در CL کسی را گویند که اسمش در ضمن اسم شرکتی اعلام شود و یا عملا" در اداره ان دخالت کند که در این حالت مشئوولیت او در برابر کسانی که به ایت اعتبار او را شریک پنداشته اند درست مانند شرکاواقعی است هر چند که درواقع سهمی نداشته باشد
he was a partner with me با من شریک یا انباز بود شریک من بود
consorting شریک
partner شریک
consorted شریک
accessorial شریک
consort شریک
complier شریک
consorts شریک
backers شریک
coagent شریک
backer شریک
copratner شریک
accessory شریک
privy شریک
partaker شریک
associates شریک
company شریک
pardner شریک
associated شریک
associate شریک
companies شریک
participator شریک
pal شریک
pals شریک
associating شریک
partnering شریک
sharer شریک
joint شریک
participant شریک
conpanion شریک
partners شریک
coparcener شریک
participants شریک
copartner شریک
counterpart شریک
partnered شریک
compatriot شریک
counterparts شریک
compatriots شریک
parcener شریک مشاع
coheir شریک ارث
nominal partner شریک اسمی
participates شریک شدن
participants شریک در جرم
general partner شریک ضامن
aider and abettor شریک در جرم
fellow heir شریک ارث
fellow or foint heir شریک الارث
particeps criminis شریک جرم
participated شریک شدن
participant شریک در جرم
conspirator شریک فتنه
coheir شریک در ارث
joint hands شریک شدن
p in the second degree شریک جرم
fllowheir شریک ارث
party طرف شریک
chip in <idiom> شریک شدن
corespondent شریک جرم
partnering شریک شدن
ostensible شریک اسمی
partner شریک شدن
partnered شریک شدن
half شریک ناقص
joint heir شریک ارث
abetter شریک جرم
conspirators شریک فتنه
partners شریک شدن
duumvir شریک مقام
cosignatory شریک در امضا
devil's advocates شریک شیطان
devil's advocate شریک شیطان
joint owner شریک ملک
he partook of fare در خوراک ما شریک شد
participate شریک شدن
silent partner شریک سرمایه رسان
part owners افراد شریک المال
accomplice شریک یا معاون جرم
accomplices شریک یامعاون جرم
sleeping partner شریک سرمایه رسان
sleeping partners شریک سرمایه رسان
to be an accessory to murder شریک در قتل بودن
jack on both sides شریک دزدورفیق قافله
enter into partnership with someone با کسی شریک شدن
cobelligerent شریک درتجاوز یا خصومت
coauthor شریک در تالیف ونگارش
Why did you give away your business patern ? چرا شریک خودت را لو دادی ؟
to have an interest [in] سهم داشتن [شریک بودن] [در]
partook شریک شدن سهم گرفتن
partake شریک شدن بهره داشتن
duumvir شریک رتبه حکومت دو نفری
partaking شریک شدن بهره داشتن
A partner of the robber and a companion of the ca. <proverb> شریک دزد و رفیق قافله .
to become an accessory to a crime در جرمی شریک شدن [قانون ]
partaken شریک شدن بهره داشتن
partakes شریک شدن بهره داشتن
to be complicit in [with] something [در جرمی] شریک بودن [قانون ]
directs مستقیم یابدون شریک سوم
directed مستقیم یابدون شریک سوم
pools شریک شدن باهم اتحادکردن
direct مستقیم یابدون شریک سوم
pooled شریک شدن باهم اتحادکردن
non-resident partner شریک غیر مقیم [اقتصاد]
life long شریک عمر مادام العمری
preemptor شریک دارای حق تقدم در خرید
pool شریک شدن باهم اتحادکردن
to p with others in something درچیزی بادیگران شریک شدن
to throw one's lot با بخت یا سهم دیگران شریک شدن
sole tenant مستاجر انحصاری مستاجری که شریک ندارد
double up در اطاق یاتختخواب یک نفره شریک شدن
double up <idiom> اتاق خود را باکسی شریک بودن
corporative state حکومتی که صاحبان کلیه مشاغل در ان شریک باشند
cohabitant شریک زندگی یا عمل جنسی بغل خواب
pacer شریک نوبتی بازیگروقتی که شرکت کننده کم باشد
A man who pays promplty shares in others . <proverb> آدم خوش یساب شریک مال مردم است .
king's evidence گواهی واعتراف شریک گناه برضدهمدستان خودرادرامریکا.....گویند
pace شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
paced شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
paces شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
forwarding merchant حق الزحمهای دریافت می دارد بدون انکه دروسیله حمل یا پرداخت کرایه شریک باشد
associating شریک شدن همراه شدن
associates شریک شدن همراه شدن
associated شریک شدن همراه شدن
coparcener شریک مشاع دارای حق مشاع
associate شریک شدن همراه شدن
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
preached وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
sterilized گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilizes گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
exploit استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
infringed تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
correct تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
exploits استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
withstood مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
sterilize گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
exploiting استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
sterilised گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
support حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
infringing تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
crossest تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
withstanding مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
sterilizing گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
times تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
to wipe out پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
sterilises گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
corrects تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com