English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (40 milliseconds)
English Persian
associate شریک کردن همدست
associated شریک کردن همدست
associates شریک کردن همدست
associating شریک کردن همدست
Other Matches
consociate همدست کردن
partnering شریک کردن شریک
partners شریک کردن شریک
partnered شریک کردن شریک
partner شریک کردن شریک
one's accomplice چغلی همدست خود را کردن
associate شریک کردن
associated شریک کردن
associates شریک کردن
associating شریک کردن
partake شرکت کردن شریک شدن در
partaking شرکت کردن شریک شدن در
partakes شرکت کردن شریک شدن در
partaken شرکت کردن شریک شدن در
yokefellow شریک شریک زندگی
lifted بلند کردن شریک رقص اززمین
lifting بلند کردن شریک رقص اززمین
lift بلند کردن شریک رقص اززمین
lifts بلند کردن شریک رقص اززمین
ostensible شریک فاهری در CL کسی را گویند که اسمش در ضمن اسم شرکتی اعلام شود و یا عملا" در اداره ان دخالت کند که در این حالت مشئوولیت او در برابر کسانی که به ایت اعتبار او را شریک پنداشته اند درست مانند شرکاواقعی است هر چند که درواقع سهمی نداشته باشد
accessary همدست
partner همدست
complice همدست
partnered همدست
accessory همدست
partnering همدست
partners همدست
accomplices همدست
cooperator همدست
confederate همدست
adjoint همدست
assistant همدست
assistants همدست
collaborator همدست
collaborators همدست
confederates همدست
pals همدست
pal همدست
accomplice همدست
aiding همدست بردست
aid همدست بردست
accessory to a riot همدست درفتنه
aided همدست بردست
helpmeet همدست زن زن یاور
conspirator همدست در توط ئه و فتنه
conspirators همدست در توط ئه و فتنه
fall in with <idiom> بابدکاران همدست شدن
complier قبول کننده همدست
gangsters همدست تبه کاران
gangster همدست تبه کاران
one's accomplice همدست خودرا لودادن
whipper همدست شکارچی که تازی ها راباشلاق میراند
he was a partner with me با من شریک یا انباز بود شریک من بود
copratner شریک
consort شریک
accessory شریک
participator شریک
backers شریک
backer شریک
partaker شریک
consorted شریک
associates شریک
pardner شریک
compatriot شریک
compatriots شریک
complier شریک
conpanion شریک
accessorial شریک
coparcener شریک
associating شریک
copartner شریک
consorts شریک
consorting شریک
partner شریک
partners شریک
pal شریک
associate شریک
coagent شریک
associated شریک
joint شریک
companies شریک
participant شریک
sharer شریک
company شریک
participants شریک
pals شریک
counterpart شریک
counterparts شریک
partnered شریک
privy شریک
partnering شریک
corespondent شریک جرم
fllowheir شریک ارث
he partook of fare در خوراک ما شریک شد
duumvir شریک مقام
cosignatory شریک در امضا
particeps criminis شریک جرم
fellow heir شریک ارث
party طرف شریک
general partner شریک ضامن
ostensible شریک اسمی
fellow or foint heir شریک الارث
half شریک ناقص
conspirators شریک فتنه
chip in <idiom> شریک شدن
joint heir شریک ارث
partners شریک شدن
devil's advocates شریک شیطان
partner شریک شدن
devil's advocate شریک شیطان
participate شریک شدن
partnered شریک شدن
participated شریک شدن
joint hands شریک شدن
partnering شریک شدن
joint owner شریک ملک
participants شریک در جرم
parcener شریک مشاع
participant شریک در جرم
coheir شریک ارث
abetter شریک جرم
p in the second degree شریک جرم
coheir شریک در ارث
aider and abettor شریک در جرم
participates شریک شدن
conspirator شریک فتنه
nominal partner شریک اسمی
sleeping partner شریک سرمایه رسان
accomplice شریک یا معاون جرم
accomplices شریک یامعاون جرم
enter into partnership with someone با کسی شریک شدن
sleeping partners شریک سرمایه رسان
silent partner شریک سرمایه رسان
to be an accessory to murder شریک در قتل بودن
cobelligerent شریک درتجاوز یا خصومت
part owners افراد شریک المال
jack on both sides شریک دزدورفیق قافله
coauthor شریک در تالیف ونگارش
pooled شریک شدن باهم اتحادکردن
direct مستقیم یابدون شریک سوم
pool شریک شدن باهم اتحادکردن
directed مستقیم یابدون شریک سوم
directs مستقیم یابدون شریک سوم
to p with others in something درچیزی بادیگران شریک شدن
partaking شریک شدن بهره داشتن
partakes شریک شدن بهره داشتن
partake شریک شدن بهره داشتن
Why did you give away your business patern ? چرا شریک خودت را لو دادی ؟
partook شریک شدن سهم گرفتن
A partner of the robber and a companion of the ca. <proverb> شریک دزد و رفیق قافله .
duumvir شریک رتبه حکومت دو نفری
to have an interest [in] سهم داشتن [شریک بودن] [در]
non-resident partner شریک غیر مقیم [اقتصاد]
preemptor شریک دارای حق تقدم در خرید
to be complicit in [with] something [در جرمی] شریک بودن [قانون ]
partaken شریک شدن بهره داشتن
life long شریک عمر مادام العمری
pools شریک شدن باهم اتحادکردن
to become an accessory to a crime در جرمی شریک شدن [قانون ]
to throw one's lot با بخت یا سهم دیگران شریک شدن
sole tenant مستاجر انحصاری مستاجری که شریک ندارد
double up <idiom> اتاق خود را باکسی شریک بودن
double up در اطاق یاتختخواب یک نفره شریک شدن
corporative state حکومتی که صاحبان کلیه مشاغل در ان شریک باشند
cohabitant شریک زندگی یا عمل جنسی بغل خواب
pacer شریک نوبتی بازیگروقتی که شرکت کننده کم باشد
A man who pays promplty shares in others . <proverb> آدم خوش یساب شریک مال مردم است .
king's evidence گواهی واعتراف شریک گناه برضدهمدستان خودرادرامریکا.....گویند
pace شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
forwarding merchant حق الزحمهای دریافت می دارد بدون انکه دروسیله حمل یا پرداخت کرایه شریک باشد
paces شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
paced شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
associate شریک شدن همراه شدن
associates شریک شدن همراه شدن
coparcener شریک مشاع دارای حق مشاع
associated شریک شدن همراه شدن
associating شریک شدن همراه شدن
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com