Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (19 milliseconds)
English
Persian
associate
شریک کردن همدست
associated
شریک کردن همدست
associates
شریک کردن همدست
associating
شریک کردن همدست
Other Matches
consociate
همدست کردن
partnering
شریک کردن شریک
partners
شریک کردن شریک
partnered
شریک کردن شریک
partner
شریک کردن شریک
one's accomplice
چغلی همدست خود را کردن
associate
شریک کردن
associated
شریک کردن
associates
شریک کردن
associating
شریک کردن
partake
شرکت کردن شریک شدن در
partaking
شرکت کردن شریک شدن در
partakes
شرکت کردن شریک شدن در
partaken
شرکت کردن شریک شدن در
yokefellow
شریک شریک زندگی
lifted
بلند کردن شریک رقص اززمین
lifting
بلند کردن شریک رقص اززمین
lift
بلند کردن شریک رقص اززمین
lifts
بلند کردن شریک رقص اززمین
ostensible
شریک فاهری در CL کسی را گویند که اسمش در ضمن اسم شرکتی اعلام شود و یا عملا" در اداره ان دخالت کند که در این حالت مشئوولیت او در برابر کسانی که به ایت اعتبار او را شریک پنداشته اند درست مانند شرکاواقعی است هر چند که درواقع سهمی نداشته باشد
accessary
همدست
partner
همدست
complice
همدست
partnered
همدست
accessory
همدست
partnering
همدست
partners
همدست
accomplices
همدست
cooperator
همدست
confederate
همدست
adjoint
همدست
assistant
همدست
assistants
همدست
collaborator
همدست
collaborators
همدست
confederates
همدست
pals
همدست
pal
همدست
accomplice
همدست
aiding
همدست بردست
aid
همدست بردست
accessory to a riot
همدست درفتنه
aided
همدست بردست
helpmeet
همدست زن زن یاور
conspirator
همدست در توط ئه و فتنه
conspirators
همدست در توط ئه و فتنه
fall in with
<idiom>
بابدکاران همدست شدن
complier
قبول کننده همدست
gangsters
همدست تبه کاران
gangster
همدست تبه کاران
one's accomplice
همدست خودرا لودادن
whipper
همدست شکارچی که تازی ها راباشلاق میراند
he was a partner with me
با من شریک یا انباز بود شریک من بود
copratner
شریک
consort
شریک
accessory
شریک
participator
شریک
backers
شریک
backer
شریک
partaker
شریک
consorted
شریک
associates
شریک
pardner
شریک
compatriot
شریک
compatriots
شریک
complier
شریک
conpanion
شریک
accessorial
شریک
coparcener
شریک
associating
شریک
copartner
شریک
consorts
شریک
consorting
شریک
partner
شریک
partners
شریک
pal
شریک
associate
شریک
coagent
شریک
associated
شریک
joint
شریک
companies
شریک
participant
شریک
sharer
شریک
company
شریک
participants
شریک
pals
شریک
counterpart
شریک
counterparts
شریک
partnered
شریک
privy
شریک
partnering
شریک
corespondent
شریک جرم
fllowheir
شریک ارث
he partook of fare
در خوراک ما شریک شد
duumvir
شریک مقام
cosignatory
شریک در امضا
particeps criminis
شریک جرم
fellow heir
شریک ارث
party
طرف شریک
general partner
شریک ضامن
ostensible
شریک اسمی
fellow or foint heir
شریک الارث
half
شریک ناقص
conspirators
شریک فتنه
chip in
<idiom>
شریک شدن
joint heir
شریک ارث
partners
شریک شدن
devil's advocates
شریک شیطان
partner
شریک شدن
devil's advocate
شریک شیطان
participate
شریک شدن
partnered
شریک شدن
participated
شریک شدن
joint hands
شریک شدن
partnering
شریک شدن
joint owner
شریک ملک
participants
شریک در جرم
parcener
شریک مشاع
participant
شریک در جرم
coheir
شریک ارث
abetter
شریک جرم
p in the second degree
شریک جرم
coheir
شریک در ارث
aider and abettor
شریک در جرم
participates
شریک شدن
conspirator
شریک فتنه
nominal partner
شریک اسمی
sleeping partner
شریک سرمایه رسان
accomplice
شریک یا معاون جرم
accomplices
شریک یامعاون جرم
enter into partnership with someone
با کسی شریک شدن
sleeping partners
شریک سرمایه رسان
silent partner
شریک سرمایه رسان
to be an accessory to murder
شریک در قتل بودن
cobelligerent
شریک درتجاوز یا خصومت
part owners
افراد شریک المال
jack on both sides
شریک دزدورفیق قافله
coauthor
شریک در تالیف ونگارش
pooled
شریک شدن باهم اتحادکردن
direct
مستقیم یابدون شریک سوم
pool
شریک شدن باهم اتحادکردن
directed
مستقیم یابدون شریک سوم
directs
مستقیم یابدون شریک سوم
to p with others in something
درچیزی بادیگران شریک شدن
partaking
شریک شدن بهره داشتن
partakes
شریک شدن بهره داشتن
partake
شریک شدن بهره داشتن
Why did you give away your business patern ?
چرا شریک خودت را لو دادی ؟
partook
شریک شدن سهم گرفتن
A partner of the robber and a companion of the ca.
<proverb>
شریک دزد و رفیق قافله .
duumvir
شریک رتبه حکومت دو نفری
to have an interest
[in]
سهم داشتن
[شریک بودن]
[در]
non-resident partner
شریک غیر مقیم
[اقتصاد]
preemptor
شریک دارای حق تقدم در خرید
to be complicit in
[with]
something
[در جرمی]
شریک بودن
[قانون ]
partaken
شریک شدن بهره داشتن
life long
شریک عمر مادام العمری
pools
شریک شدن باهم اتحادکردن
to become an accessory to a crime
در جرمی شریک شدن
[قانون ]
to throw one's lot
با بخت یا سهم دیگران شریک شدن
sole tenant
مستاجر انحصاری مستاجری که شریک ندارد
double up
<idiom>
اتاق خود را باکسی شریک بودن
double up
در اطاق یاتختخواب یک نفره شریک شدن
corporative state
حکومتی که صاحبان کلیه مشاغل در ان شریک باشند
cohabitant
شریک زندگی یا عمل جنسی بغل خواب
pacer
شریک نوبتی بازیگروقتی که شرکت کننده کم باشد
A man who pays promplty shares in others .
<proverb>
آدم خوش یساب شریک مال مردم است .
king's evidence
گواهی واعتراف شریک گناه برضدهمدستان خودرادرامریکا.....گویند
pace
شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
forwarding merchant
حق الزحمهای دریافت می دارد بدون انکه دروسیله حمل یا پرداخت کرایه شریک باشد
paces
شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
paced
شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
associate
شریک شدن همراه شدن
associates
شریک شدن همراه شدن
coparcener
شریک مشاع دارای حق مشاع
associated
شریک شدن همراه شدن
associating
شریک شدن همراه شدن
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com