English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (41 milliseconds)
English Persian
bring home the importance of something to someone <idiom> شیرفهم کردن -کاملا فهماندن چیزی به کسی
Other Matches
to stop cold something چیزی را فوری کاملا متوقف کردن
to try something completely new <idiom> چیزی [روشی ] کاملا متفاوت امتحان کردن
far cry <idiom> چیزی کاملا متفاوت
to read over something چیزی را کاملا خواندن
to read through something چیزی را کاملا خواندن
swear by <idiom> کاملا از چیزی اطمینان داشتن
appressed کاملا نزدیک و مجاور چیزی
perfected ساختن چیزی که کاملا درست است
perfecting ساختن چیزی که کاملا درست است
perfect ساختن چیزی که کاملا درست است
perfects ساختن چیزی که کاملا درست است
wear out <idiom> پوشیدن چیزی تا کاملا بیفایده شود
You can say that again. من کاملا با چیزی که گفتی موافقم. [اصطلاح]
fiefdoms هر چیزی که کاملا تحت اختیار شخص باشد
fiefdom هر چیزی که کاملا تحت اختیار شخص باشد
express دلالت کردن بر فهماندن صریح
expressed دلالت کردن بر فهماندن صریح
expresses دلالت کردن بر فهماندن صریح
expressing دلالت کردن بر فهماندن صریح
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
to wipe the slate clean <idiom> شروع تازه ای کردن [تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن] [اصطلاح]
shake down جیب کسی را کاملا خالی کردن بیتوته کردن
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to wreck کاملا خراب کردن
wear out کاملا خسته کردن
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
to knock somebody's socks off <idiom> <verb> کسی را کاملا غافلگیر کردن
to blow somebody's mind <idiom> <verb> کسی را کاملا غافلگیر کردن
perfecting کاملا رسیده تکمیل کردن
perfects کاملا رسیده تکمیل کردن
rub out <idiom> کاملا ویرا کردن ،کشتن
perfected کاملا رسیده تکمیل کردن
perfect کاملا رسیده تکمیل کردن
to bowl somebody over <idiom> <verb> کسی را کاملا غافلگیر کردن
purporting فهماندن
show فهماندن
purported فهماندن
showed فهماندن
shows فهماندن
get across to فهماندن
purports فهماندن
instill کم کم فهماندن
get across فهماندن
to give to understand فهماندن
purport فهماندن
instilling کم کم فهماندن
clear فهماندن
purporst فهماندن
clearer فهماندن
clearest فهماندن
instil کم کم فهماندن
instils کم کم فهماندن
instilled کم کم فهماندن
put across فهماندن
clears فهماندن
instills کم کم فهماندن
to see something as something [ to construe something to be something] چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to regard something as something چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
gesticulating باژست فهماندن
insinuate به اشاره فهماندن
represents نمایاندن فهماندن
gesticulates باژست فهماندن
gesticulated باژست فهماندن
insinuated به اشاره فهماندن
gesticulate باژست فهماندن
expessible قابل فهماندن
represent نمایاندن فهماندن
inspeak با سخن فهماندن
insinuates به اشاره فهماندن
represented نمایاندن فهماندن
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
insinuate بطور ضمنی فهماندن
to express one self مقاصد خودرا فهماندن
insinuated بطور ضمنی فهماندن
insinuates بطور ضمنی فهماندن
inexpessive فاقد قوه فهماندن
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
to smack of something <idiom> ضمنا فهماندن [اصطلاح مجازی]
signifies حاکی بودن از باشاره فهماندن
signifying حاکی بودن از باشاره فهماندن
signify حاکی بودن از باشاره فهماندن
rectified درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectifies درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it <idiom> به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectify درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
shrugged بالا انداختن شانه مطلبی را فهماندن
to i. obedience intoa child فرمان برداری را کم کم به بچه ایی فهماندن
shrugging بالا انداختن شانه مطلبی را فهماندن
shrug بالا انداختن شانه مطلبی را فهماندن
to draw a moral معنی یا نتیجه اخلاقی داستانی را فهماندن
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
to mind somebody [something] اعتنا کردن به کسی [چیزی] [فکر کسی یا چیزی را کردن]
fixes می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fix می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
flavouring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavorings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
lyophilization خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
flavoring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
prejudge تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudged تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudges تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudging تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to prescribe something [legal provision] چیزی را تعیین کردن [تجویز کردن] [ماده قانونی] [حقوق]
to tarnish something [image, status, reputation, ...] چیزی را بد نام کردن [آسیب زدن] [خسارت وارد کردن] [خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
to pirate something چیزی را غیر قانونی چاپ کردن [دو نسخه ای کردن]
fraise نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
set loose <idiom> رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
premeditate قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
refer توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
refers توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
to pull off something [contract, job etc.] چیزی را تهیه کردن [تامین کردن] [شغلی یا قراردادی]
referred توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
valuate ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
quantifies محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantified محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
cession صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
quantifying محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantify محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
to throw light upon روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
purely کاملا"
completely <adv.> کاملا
utterly کاملا
richly کاملا"
open and shut کاملا
in full کاملا
absolutely dry کاملا
altogether کاملا
scot ant lot کاملا
totally کاملا
quite کاملا
sound کاملا
sounded کاملا
whole hog کاملا
de- کاملا
thru کاملا
jam-packed کاملا پر
absolutely کاملا"
spankings کاملا
sopping کاملا
egregiously کاملا
partitur کاملا
root and branch کاملا
all around کاملا
spanking کاملا
open-and-shut کاملا
perfectly کاملا"
in its entirety کاملا
sounds کاملا
stone deaf کاملا کر
soundest کاملا
by all means <adv.> کاملا
to a turn کاملا
smack کاملا
to the full کاملا
exactly کاملا
wholly کاملا
smacks کاملا
replete کاملا پر
smacked کاملا
well <adv.> کاملا
to the quick کاملا
absolutely <adv.> کاملا
partitura کاملا
quite [completely, perfectly] <adv.> کاملا
definitely <adv.> کاملا
entirely کاملا
comprehensive <adv.> کاملا
to its full extent <adv.> کاملا
fully کاملا
thoroughly کاملا"
to perfection کاملا
hand and foot کاملا
to a t کاملا
intoto کاملا
teetotally کاملا
brand new کاملا نو
denounce علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denouncing علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounced علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounces علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
minding فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
brief خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
mind فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
briefed خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com