English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English Persian
cession صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
Other Matches
To give up (overlook)something. از چیزی صرفنظر کردن
surrenders واگذاری صرفنظر
surrendered واگذاری صرفنظر
surrender واگذاری صرفنظر
assigned انتقال دادن وواگذار کردن
assigns انتقال دادن وواگذار کردن
assign انتقال دادن وواگذار کردن
assigning انتقال دادن وواگذار کردن
waives صرفنظر کردن از
call off صرفنظر کردن
waive صرفنظر کردن از
waived صرفنظر کردن از
withdrawal صرفنظر کردن بازگیری
withdrawals صرفنظر کردن بازگیری
withdraw صرفنظر کردن بازگیری
forget فراموشی صرفنظر کردن
cession of a right از حقی صرفنظر کردن
withdraws صرفنظر کردن بازگیری
back down از ادعایی صرفنظر کردن
forgets فراموشی صرفنظر کردن
waive one's claim از ادعای خود صرفنظر کردن
grant واگذار کردن تعهد کردن واگذاری به معنای اعم
granted واگذار کردن تعهد کردن واگذاری به معنای اعم
grants واگذار کردن تعهد کردن واگذاری به معنای اعم
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
pass up رد کردن صرفنظر کردن
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
assignation [of something] [to something] واگذاری [به چیزی] [از چیزی]
assignment [of something] [to something] واگذاری [به چیزی] [از چیزی]
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to regard something as something چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to see something as something [ to construe something to be something] چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
rectified درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it <idiom> به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectifies درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectify درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
transferring واگذاری سند انتقال و واگذاری حواله
transfers واگذاری سند انتقال و واگذاری حواله
transfer واگذاری سند انتقال و واگذاری حواله
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
denounces علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounce علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounced علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denouncing علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
to mind somebody [something] اعتنا کردن به کسی [چیزی] [فکر کسی یا چیزی را کردن]
flavorings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
lyophilization خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
flavoring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavouring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
to prescribe something [legal provision] چیزی را تعیین کردن [تجویز کردن] [ماده قانونی] [حقوق]
prejudged تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudging تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudges تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudge تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
to tarnish something [image, status, reputation, ...] چیزی را بد نام کردن [آسیب زدن] [خسارت وارد کردن] [خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
to pirate something چیزی را غیر قانونی چاپ کردن [دو نسخه ای کردن]
refers توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
fraise نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
to pull off something [contract, job etc.] چیزی را تهیه کردن [تامین کردن] [شغلی یا قراردادی]
set loose <idiom> رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
premeditate قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
referred توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
refer توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
fix می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fixes می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
quantify محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
valuate ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
quantified محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to throw light upon روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
quantifying محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifies محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
tasking سازمان بندی برای عملیات واگذار کردن ماموریت به یکانها واگذاری ماموریت تعیین ماموریت
briefed خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
brief خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefer خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
references توجه کردن یا کار کردن با چیزی
beck باسرتصدیق کردن یاحالی کردن چیزی
mind فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
to beg for a thing چیزی راخواهش کردن یاگدایی کردن
minding فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
reference توجه کردن یا کار کردن با چیزی
minds فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
briefest خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
quantize با تئوری و فرمول صفات وکیفیت چیزی را تعیین کردن نیرو را با فرمول اندازه گیری کردن
cash in <idiom> تبدیل به پول کردن ،خرد کردن چیزی برای پول
to add something [up or together] چیزی را جمع کردن [سرجمع کردن] [جمع زدن] [ریاضی]
to sum something up چیزی را جمع کردن [سرجمع کردن] [جمع زدن] [ریاضی]
to total something up چیزی را جمع کردن [سرجمع کردن] [جمع زدن] [ریاضی]
regardless صرفنظر از
no matter <idiom> صرفنظر
irrespective صرفنظر از
irregardless صرفنظر از
waiver صرفنظر اغماض
waiver فسخ صرفنظر
dispensable صرفنظر کردنی
deducts کم کردن چیزی از کل
defrosted یخ چیزی را اب کردن
to cut down [on] something چیزی را کم کردن
to cut something چیزی را کم کردن
fills پر کردن چیزی
defrosts یخ چیزی را اب کردن
deduct کم کردن چیزی از کل
to cut back [on] something چیزی را کم کردن
to reason out something چیزی را حل کردن
defrost یخ چیزی را اب کردن
to work out something چیزی را حل کردن
to smell at something چیزی را بو کردن
make do with something با چیزی تا کردن
fill پر کردن چیزی
deducted کم کردن چیزی از کل
to throw something overboard چیزی را ول کردن
deducting کم کردن چیزی از کل
defrosting یخ چیزی را اب کردن
make something do با چیزی تا کردن
locating جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
locate جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
locates جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
located جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
waiver بار قابل صرفنظر
To spit at someone (something). بکسی (چیزی ) تف کردن
to refuse somebody something چیزی را از کسی رد کردن
mean مشخص کردن چیزی
craving [for something] هوس [چیزی را] کردن
hunger [for something] هوس [چیزی را] کردن
evaluate چیزی رامعین کردن
to deny somebody something چیزی را از کسی رد کردن
to obtain something فراهم کردن چیزی
to take apart something چیزی را از هم جدا کردن
to touch something لمس کردن چیزی
unmasks چیزی رااشکار کردن
to agree on something سازش کردن با چیزی
to strain after anything در پی چیزی تقلا کردن
fill up کاملاگ پر کردن چیزی
to fall across anything به چیزی تصادف کردن
to lay stress on something چیزی راتاکید کردن
to obtain something کسب کردن چیزی
to make something چیزی را درست کردن
unmasked چیزی رااشکار کردن
unmask چیزی رااشکار کردن
endows چیزی راوقف کردن
endowing چیزی راوقف کردن
steals بلند کردن چیزی
to take apart something چیزی را از هم باز کردن
preparation آماده کردن چیزی
endow چیزی راوقف کردن
simplify ساده تر کردن چیزی
unmasking چیزی رااشکار کردن
simplifying ساده تر کردن چیزی
pass on <idiom> رد کردن چیزی که دیگر
preparations آماده کردن چیزی
to r. at something از چیزی ناله کردن
cleanest تمیز کردن چیزی
meanest مشخص کردن چیزی
meaner مشخص کردن چیزی
hurtles با چیزی تصادف کردن
hurtled با چیزی تصادف کردن
hurtle با چیزی تصادف کردن
simplifies ساده تر کردن چیزی
hurtling با چیزی تصادف کردن
To prepare something. To get somethings ready. چیزی را حاضر کردن
to avoid something دوری کردن از [چیزی]
to reason out something چیزی رامعین کردن
to demonstrate against something بر ضد چیزی تظاهرات کردن
to work out something حل چیزی را پیدا کردن
presume چیزی را فرض کردن
to tip something [British E] ته نشین کردن چیزی
premise چیزی را فرض کردن
assume چیزی را فرض کردن
to bring something فراهم کردن چیزی
to get [hold of] something فراهم کردن چیزی
to endeavor after anything در پی چیزی کوشش کردن
demystify سر چیزی را برطرف کردن
demystifies سر چیزی را برطرف کردن
cleans تمیز کردن چیزی
To give the meaning of something . to interpret something . چیزی را معنی کردن
demystified سر چیزی را برطرف کردن
to protest against something به چیزی اعتراض کردن
palletize چیزی را حمل کردن
steal بلند کردن چیزی
to point to something به چیزی اشاره کردن
to give credence to something به چیزی اعتقاد کردن
try (something) out <idiom> امتحان کردن(چیزی)
clean تمیز کردن چیزی
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com