English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (42 milliseconds)
English Persian
seize ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
seized ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
seizes ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
Search result with all words
secure تصرف کردن گرفتن هدف
secures تصرف کردن گرفتن هدف
hold جا گرفتن تصرف کردن
holds جا گرفتن تصرف کردن
Other Matches
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
occupies تصرف کردن سرگرم کردن
conquers فتح کردن تصرف کردن
occupy تصرف کردن سرگرم کردن
occupying تصرف کردن سرگرم کردن
to enter ضبط کردن تصرف کردن
conquering فتح کردن تصرف کردن
conquer فتح کردن تصرف کردن
seized تصرف کردن
grabs تصرف کردن
seize تصرف کردن
to come to تصرف کردن
to take possession of تصرف کردن
to get possession of تصرف کردن
take possession of تصرف کردن
deflowered تصرف کردن
deflowering تصرف کردن
occupies تصرف کردن
deflowers تصرف کردن
seizes تصرف کردن
occupying تصرف کردن
grabbing تصرف کردن
to come into تصرف کردن
occupations تصرف کردن
hold تصرف کردن
glom on to تصرف کردن
deflower تصرف کردن
grab تصرف کردن
grabbed تصرف کردن
come into تصرف کردن
holds تصرف کردن
occupation تصرف کردن
put in possession تصرف کردن
occupy تصرف کردن
deforce تصرف عدوانی کردن
dispossessed از تصرف محروم کردن
dispossess از تصرف محروم کردن
capture تصرف کردن ربایش
regain دوباره تصرف کردن
capturing تصرف کردن ربایش
regained دوباره تصرف کردن
dispossessing از تصرف محروم کردن
dispossesses از تصرف محروم کردن
regains دوباره تصرف کردن
disseise تصرف عدوانی کردن
deforce تصرف غاصبانه کردن
captures تصرف کردن ربایش
regaining دوباره تصرف کردن
preoccupy از پیش اشغال یا تصرف کردن
preoccupies از پیش اشغال یا تصرف کردن
possesses تصرف کردن دارا بودن
preoccupying از پیش اشغال یا تصرف کردن
possess تصرف کردن دارا بودن
possessing تصرف کردن دارا بودن
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
eviction چیزی را به حکم قانون از تصرف کسی خارج کردن
evictions چیزی را به حکم قانون از تصرف کسی خارج کردن
inflames اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflame اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflaming اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
escheat حق تصرف دارایی متوفی ازطرف دولت یا پادشاه درموردی که متوفی بی وارث یابی وصیت مرده باشد مصادره کردن
use and occupation عنوان دعوی که مالک علیه مستاجری که پس از انقضاء مدت اجاره ازملک استیفاء منفعت کردن به منظور مطالبه اجرت المثل این انتفاع و تصرف اقامه میکند
arrests جلب کردن توقیف کردن جلوی ادامه جریان دادرسی و علی الخصوص صدور حکم دادگاه را با حکم یا قرار همان دادگاه گرفتن
arrested جلب کردن توقیف کردن جلوی ادامه جریان دادرسی و علی الخصوص صدور حکم دادگاه را با حکم یا قرار همان دادگاه گرفتن
arrest جلب کردن توقیف کردن جلوی ادامه جریان دادرسی و علی الخصوص صدور حکم دادگاه را با حکم یا قرار همان دادگاه گرفتن
embrace در بر گرفتن بغل کردن
educe گرفتن استخراج کردن
surrenders پس گرفتن و تبدیل کردن
circles گرفتن احاطه کردن
embracing در بر گرفتن بغل کردن
embraces در بر گرفتن بغل کردن
engages گرفتن استخدام کردن
engage گرفتن استخدام کردن
to smell out گرفتن وپیدا کردن
surrender پس گرفتن و تبدیل کردن
surrendered پس گرفتن و تبدیل کردن
hunt down دنبال کردن و گرفتن
abalienate منتقل کردن پس گرفتن
embraced در بر گرفتن بغل کردن
obtained فراهم کردن گرفتن
obtained گرفتن یا دریافت کردن
obtains فراهم کردن گرفتن
circled گرفتن احاطه کردن
obtains گرفتن یا دریافت کردن
strike root ریشه کردن گرفتن
circling گرفتن احاطه کردن
bevel پخ کردن لبه گرفتن
obtain گرفتن یا دریافت کردن
obtain فراهم کردن گرفتن
circle گرفتن احاطه کردن
fog تیره کردن مه گرفتن
to fill up گرفتن تکمیل کردن
fogs تیره کردن مه گرفتن
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
passed سبقت گرفتن از خطور کردن
follow through گرفتن زه پس از رها کردن تیر
mourns ماتم گرفتن گریه کردن
occupy مشغول کردن به کار گرفتن
mourned ماتم گرفتن گریه کردن
holds دریافت کردن گرفتن توقف
hold دریافت کردن گرفتن توقف
occupying مشغول کردن به کار گرفتن
passes سبقت گرفتن از خطور کردن
borrows وام گرفتن اقتباس کردن
bathed ابتنی کردن حمام گرفتن
bath ابتنی کردن حمام گرفتن
rise ترقی کردن سرچشمه گرفتن
rises ترقی کردن سرچشمه گرفتن
frame چارچوب گرفتن طرح کردن
occupies مشغول کردن به کار گرفتن
gather نتیجه گرفتن استباط کردن
gathered نتیجه گرفتن استباط کردن
mourn ماتم گرفتن گریه کردن
borrow وام گرفتن اقتباس کردن
borrowed وام گرفتن اقتباس کردن
run down <idiom> انتقاد کردن ،ایراد گرفتن
to set a اندازه گرفتن باطل کردن
hug بغل کردن محکم گرفتن
hugged بغل کردن محکم گرفتن
hugging بغل کردن محکم گرفتن
hugs بغل کردن محکم گرفتن
fined جریمه گرفتن از صاف کردن
wailing ناله کردن ماتم گرفتن
jest ببازی گرفتن شوخی کردن
jests ببازی گرفتن شوخی کردن
resign کناره گرفتن تفویض کردن
to split the difference میانه را گرفتن مصالحه کردن
ingurgitate فرا گرفتن زیاد پر کردن
employed مشغول کردن بکار گرفتن
finest جریمه گرفتن از صاف کردن
wails ناله کردن ماتم گرفتن
employing مشغول کردن بکار گرفتن
conclude نتیجه گرفتن استنتاج کردن
to go to school to یاد گرفتن یا تقلید کردن از
wailed ناله کردن ماتم گرفتن
wail ناله کردن ماتم گرفتن
overlie قرار گرفتن خفه کردن
embeds دور گرفتن جاسازی کردن
stack up جمع کردن اندازه گرفتن
employ مشغول کردن بکار گرفتن
embed دور گرفتن جاسازی کردن
to run over مرور کردن زیر گرفتن
employs مشغول کردن بکار گرفتن
concludes نتیجه گرفتن استنتاج کردن
resigns کناره گرفتن تفویض کردن
to get to شروع کردن دست گرفتن
take on گرفتن کارگر هیاهو کردن
fine جریمه گرفتن از صاف کردن
pass سبقت گرفتن از خطور کردن
to release for a ransom با گرفتن فدیه ازاد کردن
slur مطلبی را حذف کردن طاس گرفتن
early weaning از شیر گرفتن زودرس شیرسوز کردن
slurring مطلبی را حذف کردن طاس گرفتن
slurred مطلبی را حذف کردن طاس گرفتن
takle به قلاب اویزان کردن با چنگک گرفتن
titrate عیارچیزی را معین کردن عیار گرفتن
gets حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
get حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
getting حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
slurs مطلبی را حذف کردن طاس گرفتن
overestimate غلو کردن دست بالا گرفتن
fuss ایراد گرفتن خرده گیری کردن
fussed ایراد گرفتن خرده گیری کردن
track down a person رد پای کسی را گرفتن و او رادستگیر کردن
fusses ایراد گرفتن خرده گیری کردن
overestimated غلو کردن دست بالا گرفتن
overestimates غلو کردن دست بالا گرفتن
overestimating غلو کردن دست بالا گرفتن
to mediate a result وسیله گرفتن نتیجهای فراهم کردن
boot خراب کردن توپ هنگام گرفتن ان
fussing ایراد گرفتن خرده گیری کردن
To take an invevtory. صورت برداری کردن ( موجودی گرفتن )
To pick up (to lose) the thread of conversation. رشته سخن را بدست گرفتن ( گم کردن )
throttles جلو را گرفتن جریان بنزین را کنترل کردن
appose موردانتقاد و ایراد قرار گرفتن رسیدگی کردن
to bolt somebody out [با قفل کردن] جلوی راه کسی را گرفتن
question موضوع قضیه شکنجه کردن به منظوراقرار گرفتن
emplace جا گذاشتن موضع گرفتن مستقر کردن یاشدن
questioned موضوع قضیه شکنجه کردن به منظوراقرار گرفتن
questions موضوع قضیه شکنجه کردن به منظوراقرار گرفتن
throttle جلو را گرفتن جریان بنزین را کنترل کردن
throttling جلو را گرفتن جریان بنزین را کنترل کردن
throttled جلو را گرفتن جریان بنزین را کنترل کردن
environ دورزدن دورکسی یا چیزی را گرفتن محاصره کردن
interfered توقف کار کردن چیزی در راه قرار گرفتن
interferes توقف کار کردن چیزی در راه قرار گرفتن
to make a long arm [برای برداشتن یا گرفتن چیزی دست دراز کردن]
floats ذخیره کردن انرژی برای سرعت گرفتن پایانی
lionize مورد توجه زیاد قرار گرفتن شیر کردن
integrates یکی کردن تابعه اولیه چیزی را گرفتن اختلاط
bear arms سلاح به دست گرفتن خود را به خدمت معرفی کردن
integrate یکی کردن تابعه اولیه چیزی را گرفتن اختلاط
interfere توقف کار کردن چیزی در راه قرار گرفتن
to secure a debtby a mortagage با گرفتن گرو بستانکاری خودرا ازدیگران تامین کردن
integrating یکی کردن تابعه اولیه چیزی را گرفتن اختلاط
float ذخیره کردن انرژی برای سرعت گرفتن پایانی
floated ذخیره کردن انرژی برای سرعت گرفتن پایانی
tackles از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com