English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 301 (40 milliseconds)
English Persian
to switch on طرف صحبت کردن
Search result with all words
phone شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phone صحبت کردن با کسی از طریق تلفن
phoned شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phoned صحبت کردن با کسی از طریق تلفن
phones شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phones صحبت کردن با کسی از طریق تلفن
phoning شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phoning صحبت کردن با کسی از طریق تلفن
lisp نوک زبانی صحبت کردن
lisped نوک زبانی صحبت کردن
lisping نوک زبانی صحبت کردن
lisps نوک زبانی صحبت کردن
talk صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talk صحبت کردن
talked صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talked صحبت کردن
talks صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talks صحبت کردن
converse : صحبت کردن محاوره کردن
conversed : صحبت کردن محاوره کردن
converses : صحبت کردن محاوره کردن
conversing : صحبت کردن محاوره کردن
carp از روی خرده گیری صحبت کردن
squeak با صدای جیغ صحبت کردن
squeaked با صدای جیغ صحبت کردن
squeaking با صدای جیغ صحبت کردن
squeaks با صدای جیغ صحبت کردن
say سخن گفتن صحبت کردن سخن
says سخن گفتن صحبت کردن سخن
speech صحبت کردن یا ایجاد کلمات با صدا
speeches صحبت کردن یا ایجاد کلمات با صدا
brief خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
briefed خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
briefer خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
briefest خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
declaim با حرارت علیه کسی صحبت کردن
declaimed با حرارت علیه کسی صحبت کردن
declaiming با حرارت علیه کسی صحبت کردن
declaims با حرارت علیه کسی صحبت کردن
hobnob صحبت دوستانه کردن
hobnobbed صحبت دوستانه کردن
hobnobbing صحبت دوستانه کردن
hobnobs صحبت دوستانه کردن
sniffle تودماغی صحبت کردن
sniffle درحال عطسه صحبت کردن
sniffle با فن فن صحبت یاگریه کردن
sniffled تودماغی صحبت کردن
sniffled درحال عطسه صحبت کردن
sniffled با فن فن صحبت یاگریه کردن
sniffles تودماغی صحبت کردن
sniffles درحال عطسه صحبت کردن
sniffles با فن فن صحبت یاگریه کردن
sniffling تودماغی صحبت کردن
sniffling درحال عطسه صحبت کردن
sniffling با فن فن صحبت یاگریه کردن
speak صحبت کردن
speaks صحبت کردن
gesticulate با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulated با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulates با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulating با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
telephone ماشین برای صحبت کردن با کسی یا اتباط با کامپیوتر دیگر
telephoned ماشین برای صحبت کردن با کسی یا اتباط با کامپیوتر دیگر
telephones ماشین برای صحبت کردن با کسی یا اتباط با کامپیوتر دیگر
telephoning ماشین برای صحبت کردن با کسی یا اتباط با کامپیوتر دیگر
adlib بدون مقدمه صحبت کردن بمیل خود
bespeak قبلا درباره چیزی صحبت کردن
blather حرف بی ارزش زدن صحبت بی معنی کردن
cant باناله سخن گفتن بالهجه مخصوصی صحبت کردن
confabulate صحبت کردن
sass بابی احترامی صحبت کردن با گستاخانه سخن گفتن با بیشرمانه گفتگو کردن
sound off باصدای بلند صحبت کردن
to interrupt any one's speech صحبت کسیرا قطع کردن
to take the floor حرف زدن صحبت کردن
to talk shop در باره کار صحبت کردن
ad-lib بدون نوشته صحبت کردن
ad-libbed بدون نوشته صحبت کردن
ad-libbing بدون نوشته صحبت کردن
ad-libs بدون نوشته صحبت کردن
To speak elaborately. با آب وتاب صحبت کردن
To speak with freedom. آزادانه صحبت کردن .
To speak in a low voice. آهسته صحبت کردن ( با صدای کوتاه ،یواش )
To speak slowly. آهسته صحبت کردن (شمرده)
to speak candidly <idiom> بی پرده صحبت کردن
To pay money. To make a payment. بی پرده صحبت کردن
To refer to implicitly. To hint. درپرده صحبت کردن
To quibble and equivocate. پشت هم اندازی کردن ( طفره رفتن ،دوپهلو صحبت کردن )
To speake broken French. فرانسه دست وپ؟ شکسته صحبت کردن
To strick up a conversation with somebody. سر صحبت را با کسی باز کردن
To talk in measured terms . To talk slowly. شمرده صحبت کردن
To talk like a book . لفظ قلم صحبت کردن
beat around the bush <idiom> غیره مستقیم وبا طفره صحبت کردن
go on <idiom> زیادی صحبت کردن
harp on <idiom> بانارضایتی صحبت کردن
have a word with <idiom> بطورخلاصه صحبت ومذاکره کردن
hold forth <idiom> صحبت کردن درمورد
pipe up <idiom> بلندتر صحبت کردن
straight from the shoulder <idiom> راست وپوست کنده گفتن ،بیغل غش صحبت کردن
take exception to <idiom> مخاف صحبت کردن
talk shop <idiom> درموردکار شخصی صحبت کردن
Other Matches
to talk [to] صحبت کردن [با]
to speak to somebody با کسی صحبت کردن
to speak [about] صحبت کردن [در باره]
tell (someone) off <idiom> با عصبانیت صحبت کردن
waste one's breath <idiom> بی نتیجه صحبت کردن
break in upon قطع کردن صحبت کسی
to speak fluently بطور روان صحبت کردن
to speak fluent Farsi روان صحبت کردن زبان پارسی
in touch <idiom> بایکدیگر صحبت کردن،درارتباط داشتن
to speak on behalf of [as representative] از طرف [کسی] صحبت کردن [به عنوان نماینده]
to talk insistently to somebody با کسی به اصرار صحبت کردن [تا قانع شود]
to ask somebody to say a few words خواهش کردن از کسی کمی [در باره کسی یا چیزی] صحبت کند
talked صحبت
mouthing صحبت
mouths صحبت
mouthed صحبت
colloquy صحبت
converses صحبت
conversed صحبت
conversing صحبت
converse صحبت
talks صحبت
colloquies صحبت
mouth صحبت
parle صحبت
talk صحبت
chitchat صحبت
collocutor هم صحبت
confabulation صحبت
natters صحبت دوستانه
nattered صحبت دوستانه
natter صحبت دوستانه
articulate ماهر در صحبت
shoptald صحبت بازاری
conversable خوش صحبت
cross talk تداخل صحبت
private talk صحبت خصوصی
dialogues گفتگو صحبت
nattering صحبت دوستانه
dialogue گفتگو صحبت
well spoken خوش صحبت
well-spoken خوش صحبت
articulating ماهر در صحبت
articulates ماهر در صحبت
duologue صحبت دونفری
conversationalists خوش صحبت
conversationalist خوش صحبت
sniffles صحبت تودماغی
coze صحبت خودمانی
sniffling صحبت تودماغی
She refused to open her oips . لب به صحبت بازنکرد
chatty خوش صحبت
sniffled صحبت تودماغی
chitchat صحبت کوتاه
talk up <idiom> صحبت درمورد
chit chat صحبت کوتاه
telephone frequency فرکانس صحبت
sniffle صحبت تودماغی
chit-chat صحبت کوتاه
aside صحبت تنها
asides صحبت تنها
pillow talk صحبت خودمانی
speech صحبت نطق
conversationist خوش صحبت
my inter locvtor طرف صحبت من
speeches صحبت نطق
Sh spoke in such a way that… طوری صحبت کرد که
interlocutors طرف صحبت هم سخن
interlocutor طرف صحبت هم سخن
geste کار نمایان هم صحبت
he was talking about me درخصوص من صحبت می کرد
gest کار نمایان هم صحبت
They have got engrossed in conversation . صحبت آها گه انداخته
dialog صحبت با شخص دیگر
cramp one's style <idiom> محدودکردن صحبت یارفتارشخصی
dialogues صحبت با شخص دیگر
whispery اهسته صحبت کننده
blather صحبت بی معنی واحمقانه
monologues تک سخنگویی صحبت یک نفری
monologue تک سخنگویی صحبت یک نفری
monolog تک سخنگویی صحبت یک نفری
At this point of the conversation. صحبت که به اینجا رسید
weigh one's words <idiom> مراقب صحبت بودن
dialogue صحبت با شخص دیگر
There is some talk of his resigning. صحبت از استعفای اوست
break in درمیان صحبت کسی دویدن
talking of ... حال که صحبت از...... بمیان امد
There is talk [mention] of something [somebody] . صحبت از چیزی یا کسی است.
break-in درمیان صحبت کسی دویدن
break-ins درمیان صحبت کسی دویدن
Speaking. [on the phone] [من] پشت تلفن صحبت می کنم.
So much for theory! <idiom> به اندازه کافی از تئوری صحبت شد.
kaffeeklatsch صحبت دوستانه یامذاکرات غیررسمی
I had a long talk with him. با ایشان مفصلا" صحبت کردم
telephone frequency characteristic منحنی مشخصه فرکانس صحبت
They were stI'll talking away at midnight. تا نیمه شب یک بند صحبت می کرد ند
He is a good speaker . He speaker well. خیلی خوب صحبت می کند
He speaks English fluently. انگلیسی راروان صحبت می کند
Well discuss it at dinner. سر شام صحبت خواهیم کرد
throw in مطلبی بر صحبت کسی افزودن
Dont talk to all and sundry. با این وآن صحبت نکن
They were talking in Spanish . بزبان اسپانیولی صحبت می کردند
She was talking to (with ) a friend . داشت با دوستش صحبت می کرد
He talked in this connection (vein). دراین زمینه صحبت کرد
She is the talk of the town . همه راجع به او ( پشت او ) صحبت می کنند
The line is busy (engaged). صحبت می کند (خط تلفن مشغول است )
We should not indulge in personalities. نبا ید راجع با شخاص صحبت کنیم
The professor knows what he is talking about. استاد ازروی اطلاع صحبت می کند
yakety-yak <idiom> صحبت زیاد درمود چیزی بیارزش
She had an aside with me . She took me aside and spoke to me مراکنار کشید وبا من صحبت کرد
We talked until midnight. and then separated. تانیمه شب صحبت کردیم وبعد از هم جداشدیم
Talk a lot without saying much خیلی صحبت بشود ولی کم معنی
i will speak to him about it در این خصوص با او صحبت خواهم کرد
get hold of (someone) <idiom> (برای صحبت)به گیر انداختن شخص
Lets talk man to man . بیا مرد ومردانه با هم صحبت کنیم
Talking of Europe ,please allow me … حالا که صحبت از اروپ؟ است اجازه می خواهم ...
Could I have a word with you ? عرضی داشتم (چند کلمه صحبت دارم )
go off half-cocked <idiom> صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی
phone تلفن یا ماشین برای صحبت با کی در مسافت طولانی
I'll speak at length on this subject. دراین باره مفصل صحبت خواهم کرد
pre audience ترتیب تقدم صحبت اصحاب دعوی در محکمه
phones تلفن یا ماشین برای صحبت با کی در مسافت طولانی
phoned تلفن یا ماشین برای صحبت با کی در مسافت طولانی
To be a good conversationalist . دهان گرمی داشتن ( خوش صحبت بودن )
Please face me when I'm talking to you. لطفا وقتی که با تو صحبت می کنم رویت را به من بکن.
phoning تلفن یا ماشین برای صحبت با کی در مسافت طولانی
talking is not permitted سخن گفتن مجاز نیست صحبت ممنوع است
to get a word in edgewise طرفی را میان صحبت شخص پرچانه دیگر انداختن
hang up ماندن به صحبت تلفنی خاتمه دادن زنگ زدن
hang-up ماندن به صحبت تلفنی خاتمه دادن زنگ زدن
hang-ups ماندن به صحبت تلفنی خاتمه دادن زنگ زدن
speeches که وقتی باسم اجرا شود و مشابه صحبت افراد میشود
feel out <idiom> صحبت یا انجام باشخص به صورتیکه متوجه بشوی که چه فکری میکند
speech که وقتی باسم اجرا شود و مشابه صحبت افراد میشود
prolepsis فرض قبلی صحبت از اینده چنانچه گویی گذشته است
get a word in <idiom> یافتن فرصتی برای گفتن چیزی بقیه دارند صحبت میکنند
rub something in <idiom> دست گرفتن (صحبت درموردحرفی که شخص گفته یاکاری کهکرده به مسخره )
So much for that. <idiom> اینقدر [کار یا صحبت و غیره ] کافی است درباره اش. [اصطلاح روزمره]
She speaks French as if it were her mother tongue . She speaks Frinch like a native . فرانسه را آنقدر قشنگ صحبت می کند گویی زبان مادریش است
a hot potato <idiom> [بحث داغ که خیلی از مردم در موردش صحبت میکنند و مورد جدال هست]
lady help زنی که بابانوی خانه هم صحبت است واورادرکارهای خانه یاری میکن
speeches بررسی کلمات صحبت به طوری که کامپیوتر کلمات و دستورات را تشخیص دهد
speech بررسی کلمات صحبت به طوری که کامپیوتر کلمات و دستورات را تشخیص دهد
phoneme برای بررسی صدای ورودی برای تشخیص کلمات یا تولید صحبت با تکرار چندین صدا
anthropography علم ساختمان بدن انسان رشتهای از علم انسان شناسی که درباره تاثیراوضاع جغرافیایی بر روی نژادها صحبت میکند
irredentism نهضت استرداد منظور جنبشی است که هدف ان پیوستن قسمتی از اراضی مجاور یک کشورکه اهالی ان به زبان اهالی کشور منشاء نهضت صحبت می کنند به این مملکت باشد
speaking with prosecutor در جرایم علیه افراد که از نوع جنحه باشددادگاه به متهم اجازه میدهد که پیش از شروع رسیدگی با شاکی صحبت کند وهر گاه او رضایت خود رااعلام کند مجازات مرتکب تخفیف کلی پیدا میکند
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
sterilizing گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
exploits استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
infringed تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
check بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
sterilizes گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilized گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com