Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (14 milliseconds)
English
Persian
jitter
عصبانی شدن عصبانی بودن
Search result with all words
down on (someone)
<idiom>
از چیزی عصبانی بودن
to be mad at somebody
[something]
از دست کسی
[چیزی]
عصبانی بودن
Other Matches
horn mad
عصبانی
red hot
عصبانی
maniac
عصبانی
out of temper
عصبانی
waxy
عصبانی
huffish
عصبانی
huffy
عصبانی
pins and needles
عصبانی
frenetic
عصبانی
jumpy
عصبانی
pissed
[at]
[American E]
<adj.>
عصبانی
[از]
uptight
<idiom>
عصبانی
wreakful
عصبانی
twittery
عصبانی
short tempered
عصبانی
maniacs
عصبانی
high strung
عصبانی
frantic
عصبانی
mad
[at]
<adj.>
عصبانی
[از]
angry
[with]
<adj.>
عصبانی
[از]
pissed off
[at]
[American E]
<adj.>
عصبانی
[از]
huffiest
عصبانی
wrathful
[literary]
<adj.>
عصبانی
pissed off
[vulgar]
<adj.>
عصبانی
mad
[coll.]
[very angry]
<adj.>
عصبانی
maddest
عصبانی
mad
عصبانی
pelting
عصبانی
ireful
[literary]
<adj.>
عصبانی
irate
<adj.>
عصبانی
angry
<adj.>
عصبانی
furious
<adj.>
عصبانی
indignant
<adj.>
عصبانی
choleric
عصبانی
wrathy
[colloquial]
<adj.>
عصبانی
nervy
عصبانی
wrathful
عصبانی
huffier
عصبانی
frenetical
عصبانی
feisty
عصبانی
wroth
[chiefly literary]
<adj.>
عصبانی
irritates
عصبانی کردن
get one's dander up
<idiom>
عصبانی شدن
outrageous
عصبانی کننده
irritated
عصبانی کردن
neurotic
ادم عصبانی
hit the roof
<idiom>
عصبانی شدن
nervously
بطور عصبانی
madly
با حال عصبانی
to get on one's nerve
عصبانی کردن
provocative
عصبانی کننده
hit the ceiling
<idiom>
عصبانی شدن
irritate
عصبانی کردن
blood
عصبانی کردن
nervousness
حالت عصبانی
funk
عصبانی کردن
enrages
عصبانی کردن
worked up
<idiom>
عصبانی ،نگران
mad as a hornet
<idiom>
خیلی عصبانی
enrage
عصبانی کردن
wear on
<idiom>
عصبانی شدن
wear on
عصبانی کردن
the fidgets
حالت عصبانی
enraged
عصبانی کردن
in a wrought up state
درحال عصبانی
steam up
عصبانی کردن
see red
عصبانی شدن
enraging
عصبانی کردن
furious
عصبانی متلاطم
the needle
حالت عصبانی
get someone's blood up
<idiom>
عصبانی کردن
blow up
ترکاندن عصبانی کردن
rub some one the wrong way
کسی را عصبانی کردن
He sounds angry.
او عصبانی به نظر میرسد.
get on one's nerves
<idiom>
عصبانی کردن شخص
in one's hair
<idiom>
عصبانی کردن شخصی
amok
شخص عصبانی و دیوانه
flare up
<idiom>
یک مرتبه عصبانی شدن
outraged
سخت عصبانی شدن
crabs
جرزدن عصبانی کردن
foam at the mouth
<idiom>
خیلی عصبانی شدن
to get on somebody's nerves
کسی را عصبانی کردن
piss off
<idiom>
عصبانی کردن کسی
fit to be tied
<idiom>
خیلی عصبانی وناامید
get (someone's) goat
<idiom>
عصبانی کردن شخص
neuropathist
متخصص ناخوشیهای عصبانی
neuropathic
وابسته بناخوشی عصبانی
crab
جرزدن عصبانی کردن
outraging
سخت عصبانی شدن
outrages
سخت عصبانی شدن
give someone a piece of your mind
<idiom>
عصبانی شدن از کسی
outrage
سخت عصبانی شدن
blow-ups
ترکاندن عصبانی کردن
blow-up
ترکاندن عصبانی کردن
make one's blood boil
<idiom>
کسی را خیلی عصبانی کردن
He got angry and banged the table.
عصبانی شد وزد روی میز
bag of nerves
آدم بی نهایت عصبانی و نگران
nervous
عصبی مربوط به اعصاب عصبانی
bundle of nerves
آدم بی نهایت عصبانی و نگران
nervous wreck
آدم بی نهایت عصبانی و نگران
This is a red rag for me.
این من را واقعا عصبانی میکند.
He is outrageous!
او
[مرد]
آدم را عصبانی می کند!
Don't let it get to you.
نگذار این تو را عصبانی بکند.
maddened
عصبانی کردن دیوانه شدن
drive someone up a wall
<idiom>
از کوره در رفتن ،عصبانی شدن
madden
عصبانی کردن دیوانه شدن
maddens
عصبانی کردن دیوانه شدن
to get mad at somebody
[something]
از دست کسی
[چیزی]
عصبانی شدن
go into orbit
<idiom>
از کوره در رفتن ،خیلی عصبانی شدن
There were some angry looks in the crowd .
قیافه ها ؟ عصبانی دربین جمعیت دیده می شد
Whatever did he say to make you so angry .
مگر چه گفت که اینقدر عصبانی شدی ؟
to snap
یکدفعه عصبانی شدن و داد زدن
sorehead
شخص کم فرفیت که در اثر باخت یا شکست عصبانی میشود
to piss off the wrong people
<idiom>
آدمهای دارای نفوذ و قدرت زیاد را عصبانی کردن
I was absolutely infuriated.
کارد میزدی خونم در نمی آمد
[بی نهایت عصبانی بودم]
crabs
عصبانی شدن باعث تحریک وعصبانیت شدن ادم ترشرو
crab
عصبانی شدن باعث تحریک وعصبانیت شدن ادم ترشرو
inflames
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflame
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflaming
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
to rile
آزردن
[دمق کردن]
[عصبانی کردن]
flusters
دست پاچه کردن عصبانی کردن
to get annoyed
[at]
آزرده شدن
[عصبانی شدن]
[در باره]
flustering
دست پاچه کردن عصبانی کردن
flustered
دست پاچه کردن عصبانی کردن
fluster
دست پاچه کردن عصبانی کردن
to get riled
[to feel riled]
آزرده شدن
[عصبانی شدن]
maddest
عصبانی کردن دیوانه کردن
mad
عصبانی کردن دیوانه کردن
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person .
مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
peregrinate
سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
contain
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contains
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to have short views
د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
outnumbered
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbering
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
up to it/the job
<idiom>
مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
outnumber
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
to be in one's right mind
دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
outnumbers
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
correspond
بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponded
بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponds
بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
to mind
مراقب بودن
[مواظب بودن]
[احتیاط کردن]
fit
شایسته بودن برای مناسب بودن
look out
منتظر بودن گوش به زنگ بودن
lurk
در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
lurked
در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
lurking
در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
fits
شایسته بودن برای مناسب بودن
lurks
در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
validity of the credit
معتبر بودن یا پادار بودن اعتبار
belongs
مال کسی بودن وابسته بودن
to be in a habit
دارای خویاعادتی بودن دچارخویاعادتی بودن
to be hard put to it
درسختی وتنگی بودن درزحمت بودن
To be on top of ones job .
بر کار سوار بودن ( مسلط بودن )
reasonableness
موجه بودن عادلانه یا مناسب بودن
belong
مال کسی بودن وابسته بودن
to look out
اماده بودن گوش بزنگ بودن
belonged
مال کسی بودن وابسته بودن
fittest
شایسته بودن برای مناسب بودن
monitor
رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitors
رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitored
رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
agrees
متفق بودن همرای بودن
owe
مدیون بودن مرهون بودن
include
شامل بودن متضمن بودن
agree
متفق بودن همرای بودن
disagree
مخالف بودن ناسازگار بودن
inhere
جبلی بودن ماندگار بودن
agreeing
متفق بودن همرای بودن
stravaig
سرگردان بودن بی هدف بودن
disagreed
مخالف بودن ناسازگار بودن
stravage
سرگردان بودن بی هدف بودن
disagreeing
مخالف بودن ناسازگار بودن
disagrees
مخالف بودن ناسازگار بودن
look for
منتظر بودن درجستجو بودن
pertained
مربوط بودن متعلق بودن
depend
مربوط بودن منوط بودن
slouch
خمیده بودن اویخته بودن
slouched
خمیده بودن اویخته بودن
consists
شامل بودن عبارت بودن از
pertains
مربوط بودن متعلق بودن
slouches
خمیده بودن اویخته بودن
slouching
خمیده بودن اویخته بودن
pertain
مربوط بودن متعلق بودن
haze
گرفته بودن مغموم بودن
consist
شامل بودن عبارت بودن از
discord
ناجور بودن ناسازگار بودن
consisted
شامل بودن عبارت بودن از
have
مالک بودن ناگزیر بودن
having
مالک بودن ناگزیر بودن
depended
مربوط بودن منوط بودن
consisting
شامل بودن عبارت بودن از
depends
مربوط بودن منوط بودن
conditionality
شرطی بودن مشروط بودن
reside
ساکن بودن مقیم بودن
precedes
جلوتر بودن از اسبق بودن بر
appertaining
مربوط بودن متعلق بودن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com