English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 251 (11 milliseconds)
English Persian
workable عملی
operational عملی
objective عملی
objectives عملی
operative عملی
operatives عملی
experimental عملی
de facto عملی
down to earth عملی
down-to-earth عملی
applied عملی
pragmatic عملی
feasible عملی
factual عملی
factually عملی
practicable عملی
practical <adj.> عملی
practicals عملی
empirical عملی
applicative عملی
applicatory <adj.> عملی
business like عملی
ex post عملی
operable عملی
performable عملی
pracitcable عملی
practic عملی
pragmatics عملی
achievable <adj.> عملی
contrivable <adj.> عملی
doable <adj.> عملی
feasible <adj.> عملی
makable [spv. makeable] <adj.> عملی
makeable <adj.> عملی
manageable <adj.> عملی
possible [doable, feasible] <adj.> عملی
practicable <adj.> عملی
executable <adj.> عملی
workable <adj.> عملی
makable <adj.> عملی
appropriate [for an occasion] <adj.> عملی
convenient <adj.> عملی
functional <adj.> عملی
proper <adj.> عملی
purpose-built <adj.> عملی
purposeful <adj.> عملی
purposive <adj.> عملی
suitable <adj.> عملی
useful <adj.> عملی
utilitarian [useful] <adj.> عملی
handy <adj.> عملی
Other Matches
feasibly بطور عملی
folderol غیر عملی
impracticable <adj.> غیر عملی
logical empiricism منطق عملی
logical empiricism فلسفه عملی
feasibilty عملی بودن
logical positivism منطق عملی
inexecutable <adj.> غیر عملی
unfeasible <adj.> غیر عملی
inapplicability عملی نبودن
defacto recognition شناسایی عملی
bring into being عملی کردن
practical joke شوخی عملی
application [applicability] عملی بودن
availability عملی بودن
activity catharsis پالایش عملی
positive یقین عملی
put ineffect عملی کردن
impractical غیر عملی
usability عملی بودن
applied research تحقیقات عملی
applied research تحقیق عملی
logical positivism فلسفه عملی
training آموزش عملی
accomplish عملی کردن
bring inbeing عملی کردن
carry out عملی کردن
execute عملی کردن
fulfill [American] عملی کردن
make a reality عملی کردن
put into practice عملی کردن
put into effect عملی کردن
actualise [British] عملی کردن
carry ineffect عملی کردن
implement عملی کردن
put inpractice عملی کردن
carry into effect عملی کردن
actualize عملی کردن
practical jokes شوخی عملی
airy-fairy غیر عملی
operationalism مکتب عملی
operationism مکتب عملی
performance test ازمون عملی
to give effect to عملی کردن
practicableness عملی بودن
practicably بطور عملی
practical art هنر عملی
practical capacity گنجایش عملی
practical unit واحدهای عملی
practicalness عملی بودن
pratique تمرین عملی
put in practice عملی کردن
self action خود عملی
to put in practice عملی کردن
usefulness عملی بودن
workability امر عملی
workable competition رقابت عملی
make something happen عملی کردن
feasible امکان عملی
compulsions وسواس عملی
applicability عملی بودن
compulsion وسواس عملی
worked عملی شدن
work عملی شدن
utilization استفاده عملی
inoperative غیر عملی
inapplicable غیر عملی
pragmatism فلسفه عملی
practicability عملی بودن
practicalities عملی بودن
viability امکان عملی
realpolitik سیاست عملی
practicality عملی بودن
fall to به عملی دست زدن
It is not possible ( feasible , practicable) . اینکار عملی نیست
on the job حین کار عملی
pragmatism جنبه عملی قطعیت
plan implementation عملی کردن برنامه
options عملی که انتخاب میشود
operatively بطور موثر یا عملی
effected عملی کردن معلول
option عملی که انتخاب میشود
practical system دستگاه یکانهای عملی
ism سیستم عملی گرایش
pragmatist پیرو فلسفه عملی
verbs دستورالعمل انجام عملی
impracticability غیر عملی بودن
sensibleness عملی بودن اگاهی
verb دستورالعمل انجام عملی
effecting عملی کردن معلول
functional residual capacity فرفیت باقیمانده عملی
effect عملی کردن معلول
applied economics علم اقتصاد عملی
stopped انجام ندادن عملی
stops انجام ندادن عملی
stopping انجام ندادن عملی
registering انجام عملی به یک محرک
positivism فلسفه عملی ومثبت
stop انجام ندادن عملی
register انجام عملی به یک محرک
registers انجام عملی به یک محرک
top-heavy افتادنی غیر عملی
skill مهارت عملی داشتن
utopian خیالی و غیر عملی
top heavy افتادنی غیر عملی
impracticable غیر عملی بیهوده
interrupting انجام عملی پس از تشخیص وقفه
infeasible غیر عملی اجراء نشدنی
interrupt انجام عملی پس از تشخیص وقفه
popped بسرعت عملی انجام دادن
pops بسرعت عملی انجام دادن
polytechnical وابسته به علوم عملی مختلف
pop بسرعت عملی انجام دادن
businesslike دارای صورت کار عملی
polytechnics وابسته به علوم عملی مختلف
polytechnic وابسته به علوم عملی مختلف
pull-in نقشه یا عملی را متوقف ساختن
cyclic عملی که مرتب تکرار میشود
obsessive compulsive state حالت وسواس فکری- عملی
pull in نقشه یا عملی را متوقف ساختن
pull-ins نقشه یا عملی را متوقف ساختن
interrupts انجام عملی پس از تشخیص وقفه
waste instruction دستوری که عملی انجام نمیدهد.
Suit the action to the word. حرفی را فورا" عملی کردن
obsessive compupsive disorer روان رنجوری وسواسی فکری- عملی
overt act عملی که در عالم خارج محسوس باشد
wherewithal چیزی که بوسیله ان عملی قابل اجراست
That's out of the question. این غیرممکن است که عملی بشود.
His wish was fulfI'lled. آرزویش عملی شد (جامه عمل گرفت )
Your proposal has little practical value . پیشنهادتان ارزش عملی چندانی ندارد
tie up <idiom> آرام یا متوقف کردن حرکت یا عملی
logistic curve منحنی نمایش عملی که بیشتربشکل S است
leiter international performance test ازمون عملی بین المللی لایتر
fasts عملی که در آن فاکتور زمان کمتر از یک است
logging عملی باز کردن عملیات در یک سیستم
fastest عملی که در آن فاکتور زمان کمتر از یک است
fasted عملی که در آن فاکتور زمان کمتر از یک است
fast عملی که در آن فاکتور زمان کمتر از یک است
biologic بدست امده اززیست شناسی عملی
boomeranged عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
tort عملی که میتواندموجب موضوع دعوی مدنی باشد
boomerangs عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
torts عملی که میتواندموجب موضوع دعوی مدنی باشد
boomerang عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
utopianism تهیه طرحهای غیر عملی برای اصلاحات
pragamatist کسیکه عملی بودن هر چیز راضر ر میداند
avalanches عملی که باعث انجام عملهای بعدی میشود
boomeranging عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
backwash اضطراب یااشفتگی بعداز انجام عملی عواقب
avalanche عملی که باعث انجام عملهای بعدی میشود
acetiam برای عملی تا قاضی بتواند رای خود را بدهد
interrupt توقف ارسال طبق عملی در مرحله نهایی سیستم
monadic operator عملی که از یک عملوند برای تولید نتیجه استفاده میکند
positive control کنترل عملی عبور و مرورهواپیماهای خودی در فضای هوایی
wait loop پردازندهای که یک حلقه برنامه را تکرار میکند تا عملی رخ دهد
pintner patterson scale of Tests Performance مقیاس ازمونهای عملی پینتر- پترسون
circuit ارتباط بین عناصر الکترونیکی که عملی را انجام می دهند
roadwork تمرین عملی برای مسابقات مشت زنی و غیره
circuits ارتباط بین عناصر الکترونیکی که عملی را انجام می دهند
No way! این غیرممکن است که عملی بشود. [اصطلاح روزمره]
interrupts توقف ارسال طبق عملی در مرحله نهایی سیستم
interrupting توقف ارسال طبق عملی در مرحله نهایی سیستم
service practice مشق پای قبضه جنگ افزار تمرین عملی
utopism خیالبافی تهیه طرحهای غیر عملی برای اصلاحات
concerted action عمل مرسوم عملی که عدهای برای انجام ان توافق کنند
posts وارد کردن داده در رکورد فایل . عملی که پس از دیگری رخ میدهد
operation عملی منط قی روی تعداد عملوند مربوط به قوانین جبربول
time 1-مدت زمان بین وقتی که کاربر عملی را آغاز میکند
timed 1-مدت زمان بین وقتی که کاربر عملی را آغاز میکند
times 1-مدت زمان بین وقتی که کاربر عملی را آغاز میکند
post وارد کردن داده در رکورد فایل . عملی که پس از دیگری رخ میدهد
post- وارد کردن داده در رکورد فایل . عملی که پس از دیگری رخ میدهد
posted وارد کردن داده در رکورد فایل . عملی که پس از دیگری رخ میدهد
thresholds سطح تنظیم که اگر سیگنال از آن پایین تر برود عملی انجام میدهد
threshold سطح تنظیم که اگر سیگنال از آن پایین تر برود عملی انجام میدهد
threshholds سطح تنظیم که اگر سیگنال از آن پایین تر برود عملی انجام میدهد
unlocking عملی که به کاربران دیگر امکان نوشتن فایل یا دستیابی به سیستم میدهد
unlocks عملی که به کاربران دیگر امکان نوشتن فایل یا دستیابی به سیستم میدهد
unlock عملی که به کاربران دیگر امکان نوشتن فایل یا دستیابی به سیستم میدهد
estopel عملی که باعث میشود عامل از طرح دعوی یاادعا یا تکذیب و انکار
operated بخشی از دستور کد ماشین که عملی که باید انجام شود را معرفی میکند
operate بخشی از دستور کد ماشین که عملی که باید انجام شود را معرفی میکند
operates بخشی از دستور کد ماشین که عملی که باید انجام شود را معرفی میکند
operation بخشی از دستور کد ماشین که عملی باید انجام شود را مشخص میکند
op code بخشی از دستور کد ماشین که عملی که باید انجام شود را مشخص میکند
kernels توابع دستوری ابتدایی اصلی که پایهای برای هر عملی در سیستم کامپیوتری است
cases دستور یا عملی که وقتی عمل میکند که حروف به صورت مشخصی وارد شوند
case دستور یا عملی که وقتی عمل میکند که حروف به صورت مشخصی وارد شوند
kernel توابع دستوری ابتدایی اصلی که پایهای برای هر عملی در سیستم کامپیوتری است
protection عملی که مانع کپی گرفتن از دادههای محرمانه افراد بدون اجازه میشود.
connective نشانه بین دو عملوند که نشان دهنده عملی است که باید انجام شود
stated مدار یا وسیله یا برنامهای که نشان میدهد هیچ عملی رخ نداده ولی ورودی می پذیرد
states مدار یا وسیله یا برنامهای که نشان میدهد هیچ عملی رخ نداده ولی ورودی می پذیرد
stating مدار یا وسیله یا برنامهای که نشان میدهد هیچ عملی رخ نداده ولی ورودی می پذیرد
repetitive stress injury دردی دربازو کسی که عملی را چندین بارانجام دهد مثل وقتی که ترمینال کامپیوترکارمیکند
repetitive strain injury دردی دربازو کسی که عملی را چندین بارانجام دهد مثل وقتی که ترمینال کامپیوترکارمیکند
state- مدار یا وسیله یا برنامهای که نشان میدهد هیچ عملی رخ نداده ولی ورودی می پذیرد
black book دفتر ثبت نام تبه کاران ومجرمین یاکسانی که از انجام عملی ممنوع میشوند
state مدار یا وسیله یا برنامهای که نشان میدهد هیچ عملی رخ نداده ولی ورودی می پذیرد
steady state مدار یا وسیله یا برنامهای که در وضعیتی می ماند که هیچ عملی انجام نمیدهد ولی ورودی می پذیرد و..
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com