English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 231 (37 milliseconds)
English Persian
put in practice عملی کردن
to give effect to عملی کردن
to put in practice عملی کردن
actualize عملی کردن
accomplish عملی کردن
bring inbeing عملی کردن
carry out عملی کردن
execute عملی کردن
fulfill [American] عملی کردن
make a reality عملی کردن
put into practice عملی کردن
put into effect عملی کردن
bring into being عملی کردن
actualise [British] عملی کردن
carry ineffect عملی کردن
implement عملی کردن
put ineffect عملی کردن
put inpractice عملی کردن
carry into effect عملی کردن
make something happen عملی کردن
Search result with all words
post وارد کردن داده در رکورد فایل . عملی که پس از دیگری رخ میدهد
post- وارد کردن داده در رکورد فایل . عملی که پس از دیگری رخ میدهد
posted وارد کردن داده در رکورد فایل . عملی که پس از دیگری رخ میدهد
posts وارد کردن داده در رکورد فایل . عملی که پس از دیگری رخ میدهد
effect عملی کردن معلول
effected عملی کردن معلول
effecting عملی کردن معلول
logging عملی باز کردن عملیات در یک سیستم
plan implementation عملی کردن برنامه
Suit the action to the word. حرفی را فورا" عملی کردن
tie up <idiom> آرام یا متوقف کردن حرکت یا عملی
Other Matches
de facto عملی
possible [doable, feasible] <adj.> عملی
business like عملی
appropriate [for an occasion] <adj.> عملی
functional <adj.> عملی
proper <adj.> عملی
manageable <adj.> عملی
pragmatic عملی
purpose-built <adj.> عملی
executable <adj.> عملی
practicable <adj.> عملی
practical <adj.> عملی
operable عملی
purposive <adj.> عملی
practicable عملی
applicative عملی
purposeful <adj.> عملی
feasible <adj.> عملی
handy <adj.> عملی
doable <adj.> عملی
ex post عملی
contrivable <adj.> عملی
achievable <adj.> عملی
down-to-earth عملی
applied عملی
makable [spv. makeable] <adj.> عملی
applicatory <adj.> عملی
suitable <adj.> عملی
useful <adj.> عملی
utilitarian [useful] <adj.> عملی
down to earth عملی
makeable <adj.> عملی
makable <adj.> عملی
workable <adj.> عملی
empirical عملی
practic عملی
experimental عملی
convenient <adj.> عملی
operatives عملی
operative عملی
feasible عملی
factually عملی
factual عملی
pragmatics عملی
pracitcable عملی
workable عملی
practicals عملی
objectives عملی
objective عملی
operational عملی
performable عملی
logical positivism منطق عملی
unfeasible <adj.> غیر عملی
logical empiricism فلسفه عملی
logical empiricism منطق عملی
inexecutable <adj.> غیر عملی
impracticable <adj.> غیر عملی
positive یقین عملی
utilization استفاده عملی
work عملی شدن
defacto recognition شناسایی عملی
practical jokes شوخی عملی
self action خود عملی
worked عملی شدن
realpolitik سیاست عملی
usefulness عملی بودن
usability عملی بودن
availability عملی بودن
practical joke شوخی عملی
application [applicability] عملی بودن
training آموزش عملی
inoperative غیر عملی
logical positivism فلسفه عملی
feasible امکان عملی
operationism مکتب عملی
operationalism مکتب عملی
practicableness عملی بودن
performance test ازمون عملی
practicalities عملی بودن
applicability عملی بودن
practicality عملی بودن
folderol غیر عملی
impractical غیر عملی
compulsions وسواس عملی
activity catharsis پالایش عملی
compulsion وسواس عملی
workability امر عملی
workable competition رقابت عملی
airy-fairy غیر عملی
practicably بطور عملی
practicability عملی بودن
applied research تحقیقات عملی
pratique تمرین عملی
inapplicability عملی نبودن
viability امکان عملی
pragmatism فلسفه عملی
inapplicable غیر عملی
practicalness عملی بودن
practical unit واحدهای عملی
feasibilty عملی بودن
practical capacity گنجایش عملی
practical art هنر عملی
feasibly بطور عملی
applied research تحقیق عملی
stop انجام ندادن عملی
operatively بطور موثر یا عملی
pragmatism جنبه عملی قطعیت
on the job حین کار عملی
top-heavy افتادنی غیر عملی
utopian خیالی و غیر عملی
stopped انجام ندادن عملی
pragmatist پیرو فلسفه عملی
stopping انجام ندادن عملی
stops انجام ندادن عملی
practical system دستگاه یکانهای عملی
sensibleness عملی بودن اگاهی
top heavy افتادنی غیر عملی
positivism فلسفه عملی ومثبت
registers انجام عملی به یک محرک
impracticability غیر عملی بودن
applied economics علم اقتصاد عملی
skill مهارت عملی داشتن
fall to به عملی دست زدن
register انجام عملی به یک محرک
verbs دستورالعمل انجام عملی
ism سیستم عملی گرایش
option عملی که انتخاب میشود
registering انجام عملی به یک محرک
options عملی که انتخاب میشود
It is not possible ( feasible , practicable) . اینکار عملی نیست
functional residual capacity فرفیت باقیمانده عملی
verb دستورالعمل انجام عملی
impracticable غیر عملی بیهوده
interrupts انجام عملی پس از تشخیص وقفه
polytechnics وابسته به علوم عملی مختلف
interrupting انجام عملی پس از تشخیص وقفه
pull-ins نقشه یا عملی را متوقف ساختن
interrupt انجام عملی پس از تشخیص وقفه
infeasible غیر عملی اجراء نشدنی
polytechnic وابسته به علوم عملی مختلف
obsessive compulsive state حالت وسواس فکری- عملی
pull-in نقشه یا عملی را متوقف ساختن
waste instruction دستوری که عملی انجام نمیدهد.
polytechnical وابسته به علوم عملی مختلف
cyclic عملی که مرتب تکرار میشود
businesslike دارای صورت کار عملی
pull in نقشه یا عملی را متوقف ساختن
pop بسرعت عملی انجام دادن
popped بسرعت عملی انجام دادن
pops بسرعت عملی انجام دادن
wherewithal چیزی که بوسیله ان عملی قابل اجراست
Your proposal has little practical value . پیشنهادتان ارزش عملی چندانی ندارد
overt act عملی که در عالم خارج محسوس باشد
That's out of the question. این غیرممکن است که عملی بشود.
fasts عملی که در آن فاکتور زمان کمتر از یک است
logistic curve منحنی نمایش عملی که بیشتربشکل S است
His wish was fulfI'lled. آرزویش عملی شد (جامه عمل گرفت )
fast عملی که در آن فاکتور زمان کمتر از یک است
fasted عملی که در آن فاکتور زمان کمتر از یک است
obsessive compupsive disorer روان رنجوری وسواسی فکری- عملی
leiter international performance test ازمون عملی بین المللی لایتر
biologic بدست امده اززیست شناسی عملی
fastest عملی که در آن فاکتور زمان کمتر از یک است
utopianism تهیه طرحهای غیر عملی برای اصلاحات
pragamatist کسیکه عملی بودن هر چیز راضر ر میداند
boomerangs عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
tort عملی که میتواندموجب موضوع دعوی مدنی باشد
backwash اضطراب یااشفتگی بعداز انجام عملی عواقب
torts عملی که میتواندموجب موضوع دعوی مدنی باشد
boomeranging عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
avalanche عملی که باعث انجام عملهای بعدی میشود
boomerang عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
boomeranged عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
avalanches عملی که باعث انجام عملهای بعدی میشود
pintner patterson scale of Tests Performance مقیاس ازمونهای عملی پینتر- پترسون
interrupts توقف ارسال طبق عملی در مرحله نهایی سیستم
interrupt توقف ارسال طبق عملی در مرحله نهایی سیستم
circuits ارتباط بین عناصر الکترونیکی که عملی را انجام می دهند
monadic operator عملی که از یک عملوند برای تولید نتیجه استفاده میکند
interrupting توقف ارسال طبق عملی در مرحله نهایی سیستم
positive control کنترل عملی عبور و مرورهواپیماهای خودی در فضای هوایی
acetiam برای عملی تا قاضی بتواند رای خود را بدهد
utopism خیالبافی تهیه طرحهای غیر عملی برای اصلاحات
service practice مشق پای قبضه جنگ افزار تمرین عملی
circuit ارتباط بین عناصر الکترونیکی که عملی را انجام می دهند
No way! این غیرممکن است که عملی بشود. [اصطلاح روزمره]
roadwork تمرین عملی برای مسابقات مشت زنی و غیره
wait loop پردازندهای که یک حلقه برنامه را تکرار میکند تا عملی رخ دهد
times 1-مدت زمان بین وقتی که کاربر عملی را آغاز میکند
concerted action عمل مرسوم عملی که عدهای برای انجام ان توافق کنند
timed 1-مدت زمان بین وقتی که کاربر عملی را آغاز میکند
time 1-مدت زمان بین وقتی که کاربر عملی را آغاز میکند
operation عملی منط قی روی تعداد عملوند مربوط به قوانین جبربول
operated بخشی از دستور کد ماشین که عملی که باید انجام شود را معرفی میکند
op code بخشی از دستور کد ماشین که عملی که باید انجام شود را مشخص میکند
operate بخشی از دستور کد ماشین که عملی که باید انجام شود را معرفی میکند
operates بخشی از دستور کد ماشین که عملی که باید انجام شود را معرفی میکند
operation بخشی از دستور کد ماشین که عملی باید انجام شود را مشخص میکند
unlocking عملی که به کاربران دیگر امکان نوشتن فایل یا دستیابی به سیستم میدهد
unlocks عملی که به کاربران دیگر امکان نوشتن فایل یا دستیابی به سیستم میدهد
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com