Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 232 (34 milliseconds)
English
Persian
spoil
فاسد کردن فاسد شدن
spoiled
فاسد کردن فاسد شدن
spoiling
فاسد کردن فاسد شدن
spoils
فاسد کردن فاسد شدن
Search result with all words
corrupt
فاسد کردن
corrupted
فاسد کردن
corrupting
فاسد کردن
corrupts
فاسد کردن
decay
فاسد شدن تنزل کردن
decayed
فاسد شدن تنزل کردن
decaying
فاسد شدن تنزل کردن
decays
فاسد شدن تنزل کردن
taint
ملوث کردن فاسد کردن
tainting
ملوث کردن فاسد کردن
taints
ملوث کردن فاسد کردن
spoil
فاسد کردن
spoiled
فاسد کردن
spoiling
فاسد کردن
spoils
فاسد کردن
vitiate
فاسد کردن
vitiated
فاسد کردن
vitiates
فاسد کردن
vitiating
فاسد کردن
ruin
فاسد کردن
ruining
فاسد کردن
ruins
فاسد کردن
addle
فاسد کردن
antimateriel agent
عامل مخصوص فاسد کردن اماد
deprave
فاسد کردن
inquinate
فاسد یا پلید کردن
to be spoiled
فاسد کردن
to be off
[British E]
فاسد کردن
Other Matches
to be corrupt to the bones
<idiom>
تا مغز استخوان فاسد بودن
[کسی که ذاتا فاسد است]
vicious
فاسد
abandoned
فاسد
corrupt
فاسد
peccant
فاسد
rantipole
فاسد
rammish
فاسد
reprobates
فاسد
reprobate
فاسد
peat
زن فاسد
reechy
فاسد
perverse
فاسد
dissolute
فاسد
depraved
فاسد
roue
فاسد
irregular
فاسد
villainous
فاسد
sinister
فاسد
reprobatory
فاسد
immoral
فاسد
sedition
فاسد
corrupting
فاسد
spoilt
فاسد
corrupted
فاسد
rotten
فاسد
corrupts
فاسد
putrid
فاسد
gamy
فاسد
defective
فاسد
untoward
فاسد
gamey
فاسد
vitiating
فاسد شدن
invalid contract
عقد فاسد
Adegenerate ( decadent ) race .
نژاد فاسد
vendible
پولکی فاسد
eroding
فاسد شدن
invalid sale
بیع فاسد
vitiate
فاسد شدن
raking
بد اخلاق فاسد
to go to the bad
فاسد شدن
erodes
فاسد شدن
rakes
بد اخلاق فاسد
rake
بد اخلاق فاسد
vitiates
فاسد شدن
invalids
نامعتبر فاسد
vitiated
فاسد شدن
heretics
فاسد العقیده
rotter
ادم فاسد
rotters
ادم فاسد
viciously
بطور فاسد
love alce
ادم فاسد
invalid
نامعتبر فاسد
imperishable
فاسد نشدنی
incorruptible
فاسد نشدنی
perishable
فاسد شدنی
fox wood
چوب فاسد
harlots
فاسد الاخلاق
heretic
فاسد العقیده
harlot
فاسد الاخلاق
putrefactive
فاسد کننده
tainted
فاسد دارایکیفیتپائین
vile
فاسد بداخلاق
to be spoiled
فاسد شدن
to be off
[British E]
فاسد شدن
disintegrate
فاسد شدن
cankery
فاسد کننده
disintegrates
فاسد شدن
disintegrating
فاسد شدن
addle
فاسد شدن
rankly
بطور فاسد
spoiler
فاسد سازنده
vendable
پولکی فاسد
addle
گندیده فاسد
foxed
فاسد شده
viler
فاسد بداخلاق
vilest
فاسد بداخلاق
decomposable
فاسد شدنی
corrosive
فاسد کننده
degenerative
فاسد کننده
indecomposable
فاسد نشدنی
eroded
فاسد شدن
erode
فاسد شدن
highs
اندکی فاسد
highest
اندکی فاسد
high
اندکی فاسد
incorruptness
فاسد نشدگی
depraver
فاسد کننده
putrefying
پوسیدن فاسد شدن
putridly
بطور گندیده یا فاسد
putrefy
پوسیدن فاسد شدن
putrefied
پوسیدن فاسد شدن
perishable goods
کالاهای فاسد شدنی
nonperishable items
اقلام فاسد نشدنی
morbidly
بطور ناخوشی یا فاسد
deteriorating supplies
اماد فاسد شدنی
malady
فاسد شدگی بیماری
deteriorating supplies
تدارکات فاسد شدنی
The decay of the teeth .
فاسد شده دندانها
you will spoil the child
بچه را فاسد خواهیدکرد
maladies
فاسد شدگی بیماری
perishable
کالای فاسد شدنی
scurvied
دارای خون فاسد
rancid
باد خورده فاسد
putrefies
پوسیدن فاسد شدن
consumable stores
مواد فاسد شدنی
perishable
کالای فاسد شونده
ruin
از بین رفتن فاسد شدن
ruins
از بین رفتن فاسد شدن
bomb cemetery
محل تجمع بمبهای فاسد
putrescine
ماده سمی در گوشت فاسد
spoilsman
تباه کننده فاسد سازنده
ruining
از بین رفتن فاسد شدن
crumblings
فاسد شده زوال یافته
Her morals are corruted .
اخلاقش فاسد شده است
weather beaten
در اثر اب و هوا فاسد یازمخت شده
cankerous
وابسته به اکله یا ماشرا فاسد کننده
fixed supply
ذخیره معین کالای فاسد شدنی
leaker
گلوله یا بمب شیمیایی فاسد یاخراب
necrotic
دارای بافت مرده یااستخوان فاسد
to have gone off
[British E]
فاسد شدن
[غذا]
[اصطلاح روزمره]
To decay . To go bad .
فاسد شدن ( مواد خوراکی وغیره )
gangrene
فاسد شدن قانقاریا بوجود امدن
The rotten apple injures its neigbours.
<proverb>
یک سیب فاسد ,سیبهاى اطرافش را خراب مى کند.
to languish
فاسد شدن
[به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
durable goods
کالای بادوام یا فاسد نشدنی کالاهای دیرپای
duff
سبزیهای فاسد جنگل خاکه زغال سنگ
gamey
دارای بو و مزه گوشت شکار که نزدیک فاسد شدن باشد
gamy
دارای بو و مزه گوشت شکارکه نزدیک فاسد شدن باشد
sepsis
مسمومیت عفونی حاصله در اثر جذب باکتریهاومواد فاسد بخون
How do I notice when the meat is off?
چگونه می توانم متوجه شوم که گوشت فاسد شده است؟
Best before:
تا این تاریخ مصرف شود :
[برچسب روی کالاهای فاسد شدنی]
To go bad . To rot . To spoilt .
خراب شدن ( فاسد شدن مواد خوراکی )
worm eaten
سوراخ شده فاسد شده
corrupter
فاسد کننده منحرف کننده
corruptor
فاسد کننده منحرف کننده
dry rot
پوسیدگی
[خشک و فاسد شدن الیاف پنبه که در اثر رشد قارچ بر روی لیف بوجود می آید. فرش هایی که در جای رطوبتی یا گرم و شرجی قرار دارند بیشتر در معرض این آسیب دیدگی هستند.]
go off
اب شدن فاسد شدن
perishable goods
کالاهای خراب شدنی کالاهای فاسد شدنی
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
soft-pedals
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
time
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
times
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
sterilizing
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilizes
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilized
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
to use effort
کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
correct
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
point
اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
cross
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
timed
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
correcting
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
wooed
افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
crossest
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
to wipe out
پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
crosses
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crosser
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com