English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 229 (33 milliseconds)
English Persian
activate فعال کردن
activate فعال کردن
activated فعال کردن
activates فعال کردن
activating فعال کردن
activation فعال کردن
whip up <idiom> فعال کردن
activate فعال کردن
Search result with all words
activated فعال کردن بفعالیت پرداختن بکارانداختن
activated فعال کردن تخلیص کردن
activates فعال کردن بفعالیت پرداختن بکارانداختن
activates فعال کردن تخلیص کردن
activating فعال کردن بفعالیت پرداختن بکارانداختن
activating فعال کردن تخلیص کردن
arm 1-فراهم کردن وسیله یا ماشین یا تابع برای عمل یا ورودی ها 2-مشخص کردن خط وط وقفه فعال
deactivate غیر فعال کردن
deactivated غیر فعال کردن
deactivates غیر فعال کردن
deactivating غیر فعال کردن
reactivate دوباره فعال کردن
reactivated دوباره فعال کردن
reactivates دوباره فعال کردن
reactivating دوباره فعال کردن
commissioning the ship فعال کردن کشتی
head switching فعال کردن نوک خواندن ونوشتن به هنگام خوانده ونوشته شدن اطلاعات توسط دستگاه ذخیره با دستیابی تصادفی
inactivate غیر فعال کردن
inactivate غیر فعال کردن ناو از رده خارج کردن یکان
turnaround time زمان لازم برای فعال کردن برنامه برای تولید که کاربر خواسته است
unmount برای آگاه کردن سیستم عامل از اینکه دیسک درایو فعال نیست
Other Matches
active هدف فعال خط مشی فعال
upped فعال
upping فعال
smacker فعال
snell فعال
energetic فعال
astir فعال
up فعال
smacking فعال
sthenic فعال
efective فعال
strenuous فعال
active فعال
go-ahead فعال
light foot فعال
commissioned <adj.> فعال
operational فعال
light footed فعال
active cell سل فعال
passives غیر فعال
active فعال کنشی
enthalpy حرارت فعال
out of action غیر فعال
optically active فعال نوری
cycle stock موجودی فعال
semiactive نیمه فعال
operating personnel پرسنل فعال
hot money پول فعال
active site موضع فعال
inactive غیر فعال
spirituous فعال سرزنده
actinic rays اشعه فعال
adrenergic فعال شونده
active index شاخص فعال
active index ایندکس فعال
active hydrogen هیدروژن فعال
active file فایل فعال
active file پرونده فعال
active element عنصر فعال
active centers مراکز فعال
active center مرکز فعال
active force نیروی فعال
active cell سلول فعال
active carbon کربن فعال
active device دستگاه فعال
active installation تاسیسات فعال
come alive <idiom> فعال ماندن
actuator فعال کننده
actual output بازداده فعال
active window پنجره فعال
active vocabulary واژگان فعال
active therapy درمان فعال
active stock موجودی فعال
active sonar ردیاب فعال
active sonar سونار فعال
active site محل فعال
active program برنامه فعال
active mine مین فعال
active lines خطهای فعال
active installation قسمت فعال
active balance مانده فعال
active avoidance اجتناب فعال
activator فعال ساز
activation barrier سد فعال سازی
acting فعال کاری
activation فعال سازی
kinetic energy نیروی فعال
trig فعال سرحال
active absorption جذب فعال
active area ناحیه فعال
active analysis تحلیل فعال
passive غیر فعال
spiritous فعال زنده
active aircraft هواپیمای فعال
surfactants مواد فعال در سطح
disabled <adj.> <past-p.> غیر فعال شده
surface active agents مواد فعال در سطح
blocked <adj.> <past-p.> غیر فعال شده
arm خط وط وقفه فعال شده .
nonoperating strength پرسنل غیر فعال
passive sonar ردیاب غیر فعال
overactive فوق العاده فعال
pragmatics فعال واقع بین
reactive current جریان غیر فعال
reactive power توان غیر فعال
go getter شخص فعال و زرنگ
passive element یکان غیر فعال
go-getter شخص فعال و زرنگ
go-getters شخص فعال و زرنگ
pragmatic فعال واقع بین
locked <adj.> <past-p.> غیر فعال شده
activities فعال یا مشغول بودن
activity فعال یا مشغول بودن
euchromatin بخش فعال کروماتین
active sonar رادار دریایی فعال
active labor force نیروی کار فعال
active fiscal policy سیاست مالی فعال
activated charcoal کربن فعال شده
activated charcoal ذغال فعال شده
activated cathode کاتد فعال شده
activated diffusion پخش فعال شده
active database پایگاه دادههای فعال
idle money پول غیر فعال
activation energy انرژی فعال سازی
activating effect of functional group گروه فعال ساز
activated carbon ذغال فعال شده
activated sludge لجن فعال شده
active zone of well حوزه فعال چاه
ce تراشه فعال کننده
cationic دارای کاتیون فعال
absorbo cel سلولوز فعال شده
active status خط مشی فعال توپخانه
activated carbon کربن فعال شده
activated complex کمپلکس فعال شده
lie by غیر فعال باقی ماندن
reticular activating system دستگاه فعال ساز شبکهای
activation فعال شدن کنش وری
psychoactive drug داروی فعال کننده روان
interrupt خط وقفه که فعال شده است
field operating فعال درصحرا رده صحرایی
interrupting خط وقفه که فعال شده است
interrupts خط وقفه که فعال شده است
passive fiscal policy سیاست مالی غیر فعال
activated methylene group گروه متیلن فعال شده
man about town مرد فعال اجتماعی وجهانی
passives غیر فعال مطیع وتسلیم
passive غیر فعال مطیع وتسلیم
to lie dormant غیر فعال بودن [اصطلاح مجازی]
operating force نیروهای حاضر به کار نیروی فعال
nonstriker یازیگری که در لحظاتی ازبازی فعال نیست
anaerobic زنده و فعال بدون هوا واکسیژن
membrane keyboard احساس کننده فشار را فعال میکند
to be out of action [because of injury] غیر فعال شدن [بخاطر آسیب] [ورزش]
apparatus شعبه زیرزمینی و مخفی فعال دستگاه وسیله
paper fed که وقتی فعال میشود که کاغذ وارد آن شود
epo Off Power Emergency مدار و دکمههای فعال کننده ان
ascending reticular activating system دستگاه فعال ساز صعودی ساخت شبکهای
standby قطعه پشتبان که در صورت خرابی سیستم فعال میشود
standbys قطعه پشتبان که در صورت خرابی سیستم فعال میشود
aras system reticularactivating ascendingدستگاه فعال ساز صعودی ساخت شبکهای
coacher مامور علامت دادن ازمربی به توپزن فعال بیس بال
maskable وقفهای که توسط ماسک وقفه قابل فعال شدن است
direct coupled transistor logic سیستم منطقی که منحصرا" ازترانزیستورها به عنوان عناصر فعال استفاده میکند
mask کلمه داده در کامپیوتر که خط وط وقفهای که باید فعال می شوند را انتخاب میکند
viscosity valve شیر کنترل در سیستم مایعات که توسط ویسکوزیته سیال فعال میشود
masks کلمه داده در کامپیوتر که خط وط وقفهای که باید فعال می شوند را انتخاب میکند
session 1-زمان یک کار. 2-مدت زمانی که برنامه یا فرآیند اجرا میشود یا فعال است
sessions 1-زمان یک کار. 2-مدت زمانی که برنامه یا فرآیند اجرا میشود یا فعال است
edited ترتیبی از حروف یا کلیدها که باید انتخاب شوند تا تابعی یا ویرایشگری فعال شود
edit ترتیبی از حروف یا کلیدها که باید انتخاب شوند تا تابعی یا ویرایشگری فعال شود
interrupt اصط لاحی در برنامه نویسی کامپیوتری که خط وط وقفهای که باید فعال شوند را انتخاب میکند
hotter سخت افزار که همیشه فعال ست و در صورت خرابی سیستم به عنوان پشتیبان به کار می رود
interrupting اصط لاحی در برنامه نویسی کامپیوتری که خط وط وقفهای که باید فعال شوند را انتخاب میکند
hot سخت افزار که همیشه فعال ست و در صورت خرابی سیستم به عنوان پشتیبان به کار می رود
hottest سخت افزار که همیشه فعال ست و در صورت خرابی سیستم به عنوان پشتیبان به کار می رود
interrupts اصط لاحی در برنامه نویسی کامپیوتری که خط وط وقفهای که باید فعال شوند را انتخاب میکند
autoexec bat در DOS یک فایل دستهای است که هنگام روشن شدن کامپیوتر یا شروع مجدد کاردستگاه فعال میشود
child program تابع یا برنامهای که توسط برنامههای دیگر فراخوانده می شوند و در حین اجرای برنامه دوم فعال می مانند
child process تابع یا برنامهای که توسط برنامههای دیگر فراخوانده می شوند و در حین اجرای برنامه دوم فعال می مانند
sense probe مکانیسم ورودی که نقاط حساس روی یک صفحه نمایش را فعال کرده و درنتیجه برای یک کامپیوترورودی تهیه کند
microchips مداری ه تمام قط عات فعال و غیرفعال آن روی یک قطعه نیمه هادی قرار دارند با روشهای حکاکی و فرآیندهای شیمیایی
microchip مداری ه تمام قط عات فعال و غیرفعال آن روی یک قطعه نیمه هادی قرار دارند با روشهای حکاکی و فرآیندهای شیمیایی
mesfet دستگاه فعال اصلی که مدارهای مجتمع ارسنیک گالیم به منظورتقویت جریان و معکوس نمودن ان بکار می رودEffect SemiconductorField etal
integrated circuit مداری که همه قط عات فعال و غیرفعال آن روی یک نیمه هادی کوچک قرار دارند به وسیله روشهای حکاکی و شیمیایی
handle شمارهای که فایل فعال را مشخص میکند در برنامهای که به فایل دستیابی دارد
handles شمارهای که فایل فعال را مشخص میکند در برنامهای که به فایل دستیابی دارد
key کلید خاص یا ترکیب کلیدها که فرآیندی را آغاز میکند یا برنامه ای را فعال میکند
standby سیستم پشتیبان که در صورت خرابی سیستم فعال میشود
standbys سیستم پشتیبان که در صورت خرابی سیستم فعال میشود
active status وضعیت خدمتی پرسنل کادرارتش وضعیت فعال
cross hairs دو خط متقاطع روی یک دستگاه ورودی که محل تقاطع انها مکان فعال مکان نمای یک سیستم گرافیکی رامشخص میکند
uptime پریود زمانی که در طول ان یک سیستم کامپیوتر فعال است یا صحیح عمل میکندیک دوره زمانی که تجهیزات بدون خرابی کار می کنند
attribute مشخصه مخصوص یک فایل که در صورت فعال بودن فقط اجازه میدهد محتوای فایل دیده شود و هیچ تغییری قابل اعمال نیست
attributing مشخصه مخصوص یک فایل که در صورت فعال بودن فقط اجازه میدهد محتوای فایل دیده شود و هیچ تغییری قابل اعمال نیست
attributes مشخصه مخصوص یک فایل که در صورت فعال بودن فقط اجازه میدهد محتوای فایل دیده شود و هیچ تغییری قابل اعمال نیست
text حالت فعال کامپیوتر یا صفحه نمایش که فقط حروف از پیش تعیین شده را نمایش میدهد و امکان نمایش تصاویر گرافیکی را فراهم نمیکند
texts حالت فعال کامپیوتر یا صفحه نمایش که فقط حروف از پیش تعیین شده را نمایش میدهد و امکان نمایش تصاویر گرافیکی را فراهم نمیکند
focus پنجرهای در CUI که فعال است و ورودی کاربر را می پذیرد یا توسط یک برنامه کنترل میشود و از برنامه دستورات را می پذیرد
focused پنجرهای در CUI که فعال است و ورودی کاربر را می پذیرد یا توسط یک برنامه کنترل میشود و از برنامه دستورات را می پذیرد
focuses پنجرهای در CUI که فعال است و ورودی کاربر را می پذیرد یا توسط یک برنامه کنترل میشود و از برنامه دستورات را می پذیرد
focussed پنجرهای در CUI که فعال است و ورودی کاربر را می پذیرد یا توسط یک برنامه کنترل میشود و از برنامه دستورات را می پذیرد
focusses پنجرهای در CUI که فعال است و ورودی کاربر را می پذیرد یا توسط یک برنامه کنترل میشود و از برنامه دستورات را می پذیرد
focussing پنجرهای در CUI که فعال است و ورودی کاربر را می پذیرد یا توسط یک برنامه کنترل میشود و از برنامه دستورات را می پذیرد
dynamic data exchange در ویندوز ماکروسافت و OS/2 روشی که در آن دو برنامه فعال می توانند دادههای خود را رد و بدل کنند یک برنامه از سیستم عامل می خواهد تا بین دو برنامه اتصال برقرار کند
hot کلیه خاص یا ترکیب کلیه ها که یک فرآیند را آغاز میکند یا یک برنامه را فعال میکند
hotter کلیه خاص یا ترکیب کلیه ها که یک فرآیند را آغاز میکند یا یک برنامه را فعال میکند
hottest کلیه خاص یا ترکیب کلیه ها که یک فرآیند را آغاز میکند یا یک برنامه را فعال میکند
foreground program برنامهای که تقدم بالایی داشته و بنابر این بر برنامههای فعال جاری در یک سیستم کامپیوتری که ازروش چند برنامهای استفاده میکند تقدم دارد
upkeep بهنگام نگه داشتن . نگه داشتن وسایل در حالت فعال
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com