English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English Persian
exhaustible قابل خالی کردن
Other Matches
environments حجم حافظه خالی قابل استفاده توسط برنامه
environment حجم حافظه خالی قابل استفاده توسط برنامه
blank 1-رشته خالی . 2-رشتهای که دارای فضاهای خالی است
blankest 1-رشته خالی . 2-رشتهای که دارای فضاهای خالی است
formats استفاده از فیلدهای نمایش محافظت شده برای نمایش حالت خالی یا صفحهای که قابل تغییر نیست ولی کاربر میتواند اطلاع وارد کند
format استفاده از فیلدهای نمایش محافظت شده برای نمایش حالت خالی یا صفحهای که قابل تغییر نیست ولی کاربر میتواند اطلاع وارد کند
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
vacancy محل خالی جای خالی
vacancies محل خالی جای خالی
lyophilization خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
deflated خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflate خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflates خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
shake down جیب کسی را کاملا خالی کردن بیتوته کردن
deflating خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
to cleanovt خالی کردن
give way جا خالی کردن
to offload خالی کردن
to load off خالی کردن
vacate خالی کردن
to work off خالی کردن
unload خالی کردن
unloads خالی کردن
discharges خالی کردن
knock out خالی کردن
discharge خالی کردن
assoil خالی کردن
vacating خالی کردن
vacates خالی کردن
vacated خالی کردن
let out خالی کردن
let off خالی کردن
turn out <idiom> خالی کردن
unloaded خالی کردن
vents خالی کردن
evacuate خالی کردن
to clear out خالی کردن
evacuates خالی کردن
deplete خالی کردن
clear out خالی کردن
depleted خالی کردن
depletes خالی کردن
depleting خالی کردن
clear-out خالی کردن
drained خالی کردن اب
evacuated خالی کردن
draining خالی کردن اب
drains خالی کردن اب
to give vent to one's wrath دق دل را خالی کردن
drain خالی کردن اب
vent خالی کردن
to play a gun on خالی کردن
vented خالی کردن
purges خالی کردن
evacuating خالی کردن
purged خالی کردن
purge خالی کردن
venting خالی کردن
walk out on خالی ازسکنه کردن
To let off steam . To get it off ones chest. دل خود را خالی کردن
shirk شانه خالی کردن
off one's chest <idiom> خودرا خالی کردن
to open one's mind دل خود را خالی کردن
desolate خالی از سکنه کردن
to vent oneself دل خود را خالی کردن
discharge خالی کردن باتری
dispeople خالی ازسکنه کردن
discharge خالی کردن گلوله
shrinking شانه خالی کردن از
beat شانه خالی کردن
repudiate شانه خالی کردن
shrinks شانه خالی کردن از
unpeople خالی از سکنه کردن
pumps با تلمبه خالی کردن
pumped با تلمبه خالی کردن
vent خالی کردن خشم
cop-out شانه خالی کردن
pump با تلمبه خالی کردن
unload خالی کردن بار
unload خالی کردن اندوه
To vacate the field . میدان را خالی کردن
evade شانه خالی کردن
to touch off درکردن خالی کردن
shrink شانه خالی کردن از
shirk شانه خالی کردن از
disgorge خالی کردن ریختن
disgorged خالی کردن ریختن
disgorges خالی کردن ریختن
shirks شانه خالی کردن از
disgorging خالی کردن ریختن
relieve one's feeling دل خود را خالی کردن
flecker خال خالی کردن
quails شانه خالی کردن
quail شانه خالی کردن
weasel شانه خالی کردن
lade با ملاقه خالی کردن
shirking شانه خالی کردن از
weasels شانه خالی کردن
shirked شانه خالی کردن از
bleneh شانه خالی کردن
to let off خالی کردن بخشودن
elutriate اهسته خالی کردن
diffusion خالی کردن بار
decants اهسته خالی کردن
flinch شانه خالی کردن
decanting اهسته خالی کردن
flinched شانه خالی کردن
flinches شانه خالی کردن
decanted اهسته خالی کردن
flinching شانه خالی کردن
to break bulk خالی کردن بار
decant اهسته خالی کردن
manspace جای خالی در خودرو یا کشتی یا هواپیما جای نفری خالی
let off <idiom> خالی کردن (تفنگ)،منبسط کردن
tip خالی کردن سرازیر کردن نوک
tipping خالی کردن سرازیر کردن نوک
emptier خالی کردن تهی شدن
emptied خالی کردن تهی شدن
to emtpy [your] glass in one gulp [at a gulp] جام را یک نفس خالی کردن
hollow پوک شدن خالی کردن
empties خالی کردن تهی شدن
empty خالی کردن تهی شدن
poop باد وگازمعده را خالی کردن
deflate باد چیزی را خالی کردن
let down باد [لاستیک را] خالی کردن
hollows پوک شدن خالی کردن
emptiest خالی کردن تهی شدن
To clean someone out. جیب کسی ؟ ؟ خالی کردن
poops باد وگازمعده را خالی کردن
aspirate خالی کردن بیرون کشیدن
aspirates خالی کردن بیرون کشیدن
aspirating خالی کردن بیرون کشیدن
to c. ata difficulty ازسختی شانه خالی کردن
shrink one's duty از انجام وظیفه شانه خالی کردن
lie down از زیرکار شانه خالی کردن درازکشیدن
to overrun one's duty از انجام وفیفه شانه خالی کردن
to come away empty-handed با دست خالی [معامله ای را] ترک کردن
asterisk پر کردن محل دهدهی خالی با علامت *
asterisks پر کردن محل دهدهی خالی با علامت *
eviscerate خالی کردن نیروی چیزی راگرفتن
flush خالی کردن قسمتی از حافظه و محتویات ان
flushes خالی کردن قسمتی از حافظه و محتویات ان
flushing خالی کردن قسمتی از حافظه و محتویات ان
lie-down از زیرکار شانه خالی کردن درازکشیدن
To shirk ones responsibility . اززیر با رمسئولیت شانه خالی کردن
To vacate a house. خانه ای را خالی کردن ( بلند شدن از محل )
pad character کاراکتر میانگیر برای پر کردن فصای خالی
quadding درج فضای خالی در متن برای پر کردن خط
to d. up a liquid مایعی را باچمچه ومانندان برداشتن یا خالی کردن
free پاک کردن برنامه ها یا فایل ها با افزایش فضای خالی
sign off از زیر بار تعهد یامشارکتی شانه خالی کردن
freed پاک کردن برنامه ها یا فایل ها با افزایش فضای خالی
freeing پاک کردن برنامه ها یا فایل ها با افزایش فضای خالی
frees پاک کردن برنامه ها یا فایل ها با افزایش فضای خالی
counter shed پودکشی [عمل رد کردن پود بین تارها که در آن با ضربی کردن تارها، فضای خالی ایجاد می شود.]
lade بارگیری کردن خالی کردن
fills پر کردن حروف با جای خالی به طوری که هیچ حرفی جا نماند
overdraw بیش از اعتبار حواله کردن برات خالی از وجه دادن
fill پر کردن حروف با جای خالی به طوری که هیچ حرفی جا نماند
righted مرتب کردن متن و حروف خالی به طوری که حاشیه سمت راسب مستقیم قرار گیرد
righting مرتب کردن متن و حروف خالی به طوری که حاشیه سمت راسب مستقیم قرار گیرد
right مرتب کردن متن و حروف خالی به طوری که حاشیه سمت راسب مستقیم قرار گیرد
clearings تعویض اطلاعات در یک ثبات یاخانه حافظه یا واحد ذخیره با صفر یا جای خالی پاک کردن متن و یا تصاویرگرافیکی روی صفحه نمایش
clearing تعویض اطلاعات در یک ثبات یاخانه حافظه یا واحد ذخیره با صفر یا جای خالی پاک کردن متن و یا تصاویرگرافیکی روی صفحه نمایش
zero supperssion موقوف کردن صفرها جایگزینی صفرهای ماقبل یک عدد با جای خالی به طوریکه صفرها در موقعیت چاپ عددفاهر نشوند
erectable قابل راست کردن یا بنا کردن
friendly front end طرح نمایش یک برنامه که قابل استفاده و قابل فهم است
recoverable item وسیله قابل تعمیر و به کار انداختن وسایل قابل بازیابی
rebuttable قابل رو کردن
archival quality مدت زمانی که یک کپی قابل ذخیره سازی است قبل از آنکه غیر قابل استفاده شود
hyphens فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
hyphen فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
combatable قابل جنگ کردن
reversible قابل پشت و رو کردن
magnetizable قابل مغناطیسی کردن
multiplicable قابل ضرب کردن
separable قابل جدا کردن
estimable قابل براورد کردن
manageable قابل اداره کردن
multipliable قابل ضرب کردن
translatable قابل معنی کردن
projectable قابل پرتاب کردن
condensible قابل خلاصه کردن
swimmable قابل شنا کردن
side sweep and over under گرفتن دست و کمرحریف کشیدن وی بطرف خودو با پای چپ زیر پای راست حریف را خالی کردن و پرتاب حریف
inflatable قابل تورم یا باد کردن
removable قابل سوار و پیاده کردن
escrow سندرسمی که بدست شخص ثالثی سپرده شده وپس از انجام شرطی قابل اجرایا قابل اجرا یاقابل ابطال باشد
attachable قابل بهم پیوستن یا ضمیمه کردن
roadworthy اماده مسافرت قابل سفر کردن
downloadable آنچه قابل بار کردن است
bind الزام اور وغیر قابل فسخ کردن
foldboat قایق قابل جدا کردن قطعات وبستن ان
permanent خطایی در سیستم که قابل رفع کردن نیست
manageable آنچه قابل کار کردن به سادگی باشد
binds الزام اور وغیر قابل فسخ کردن
zero پاک کردن محتوای وسیله قابل برنامه نویسی
zeros پاک کردن محتوای وسیله قابل برنامه نویسی
zeroes پاک کردن محتوای وسیله قابل برنامه نویسی
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com