English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (6 milliseconds)
English Persian
to d. the need of لازم ندانستن
Other Matches
to set no great store by مهم ندانستن
to set no great store by قیمتی ندانستن
disowns از خود ندانستن نشناختن
disowning از خود ندانستن نشناختن
disowned از خود ندانستن نشناختن
to throw cold water on نیکو ندانستن وناچیزشمردن
disown از خود ندانستن نشناختن
to put out of court شایسته مطرح کردن ندانستن
wit's end <idiom> ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
disqualified سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
disqualifies سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
disqualify سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
disqualifying سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
Dont sidetrack the issue. خودت را به کوچه علی چپ نزن ( وانمود به ندانستن )
d , top concept تدابیر لازم برای رساندن سطح اماد سکو به سطح لازم در جبهه
execution 1-زمان لازم برای اجرای یک برنامه یا مجموعه دستورات . 2-زمان لازم برای یک سیکل اجرا
bindings لازم الاجرا لازم
binding لازم الاجرا لازم
second best theory نظریه دومین ارجحیت . براساس این نظریه چنانچه یک یا چندشرط از شرایط لازم برای بهینه پارتو وجود نداشته باشد در این صورت رعایت شدن سایر شرایط لازم باقیمانده در ارجحیت ثانی قرار نخواهد گرفت
irrevocable لازم
incidental لازم
requirement لازم
incidents لازم
incumbents لازم با
incident لازم
intransitive لازم
preequisite لازم
obbligato لازم
necessitous لازم
incumbent لازم با
needful لازم
necessary لازم
obligatory لازم
bindings لازم الاجرا
necessary and sufficient لازم و کافی
correlative لازم وملزوم
makings شرایط لازم
it needs not لازم نیست
it is unnecessary لازم نیست
hectic دارای تب لازم
ine horse فاقداسباب لازم
prerequisites شرط لازم
prerequisite شرط لازم
induced drag پسای لازم
integral part جزء لازم
i thought it necessary to لازم دانستم که
assets مواد لازم
intransitively بطور لازم
folderol غیر لازم
irrevocable contract عقد لازم
correlative لازم و ملزوم
required لازم داشتن
require لازم دانستن
require لازم داشتن
requisition شرط لازم
requisitioned شرط لازم
requisitioning شرط لازم
requisitions شرط لازم
enforceable لازم الاجرا
required لازم دانستن
requires لازم داشتن
interdependent لازم و ملزوم
binding لازم الاجرا
due لازم مقرر
indispensable لازم الاجرا
imperatives لازم الاجرا
imperative لازم الاجرا
requiring لازم دانستن
sine qua non شرط لازم
intransitive فعل لازم
requiring لازم داشتن
requires لازم دانستن
requisite شرط لازم
necessary conditions شرایط لازم
qualifications شرایط لازم
hard and fast لازم الاجراء
revocable غیر لازم
time frame مدت لازم
needn't لازم نیست
needing لازم بودن
needed لازم بودن
need لازم بودن
to become a necessity لازم شدن
the needful اقدام لازم
the needful کار لازم
superserviceable بیش از حد لازم
requirements شرایط لازم
time frames مدت لازم
quantum libet or placet باندازه لازم
optimum درجه لازم
absolute <adj.> لازم الاجرا
inalienable <adj.> لازم الاجرا
postulating لازم دانستن
not binding غیر لازم
indispensable <adj.> لازم الاجرا
inevitable <adj.> لازم الاجرا
unalienable <adj.> لازم الاجرا
unalterable <adj.> لازم الاجرا
postulates لازم دانستن
postulate لازم دانستن
postulated لازم دانستن
you need not fear لازم نیست بترسید
supplies مواد وتجهیزات لازم
cut the mustard <idiom> به حد استاندارد لازم رسیدن
To make the necessary arrangements. ترتیبات لازم را دادن
hurdle rate of return نرخ بازده لازم
ineligible فاقد شرایط لازم
irrevocable لازم بائن بلاعزل
qualified دارای شرایط لازم
needlessly بطور غیر لازم
you are required to لازم است شما
unqualified فاقد شرایط لازم
sine qua non امر لازم لاینفک
unwanted آنچه لازم نیست
correlative with each other لازم و ملزوم یکدیگر
it askes for attention توجه لازم دارد
raptatorial لازم برای شکار
enforceable document سند لازم الاجرا
possessing the necessary qualifications واجد شرایط لازم
hydration water اب لازم برای ابش
raptatory لازم برای شکار
if necessary اگر لازم باشد
it is required that لازم یا مقر ر است که
if need be اگر لازم باشد
it is necessary for him to go لازم است برود
ineligibility فقدان شرایط لازم
needle point to say لازم نیست بشمابگویم که
want خواستن لازم داشتن
wanted خواستن لازم داشتن
bounden duty وفیفه واجب یا لازم
necessary condition شرط لازم [ریاضی]
quantum libet or placet بمقداری که لازم است
it needs to be done carefully اینکارتوجه لازم دارد
avaiiability شرط یا صفت لازم
provisions وسایل لازم توشه ها
It needs to be said that ... لازم هست که گفته بشه که ...
inseparable preposition حرف اضافه لازم یا جدانشدنی
pocket judgment سند قطعی لازم الاجرا
pre condition شرط لازم الاجرای قبلی
magic number امتیاز لازم برای قهرمانی
mantling مواد لازم برای پوشش
require نیاز داشتن لازم بودن
Is my presence absolutely necessary? آیا حضور من لازم است؟
need نیازمندی احتیاج لازم داشتن
requiring نیاز داشتن لازم بودن
self execuiting دارای ماده لازم الاجرا
quorum اکثریت لازم برای مذاکرات
climate for growth شرایط لازم برای رشد
wanted clerks دبیر یا نویسنده لازم است
do the necessary اقدام لازم بعمل اورید
draw weight نیروی لازم برای کشیدن زه
fall due لازم التادیه شدن دین
I'll need a plot of land . یک قطعه زمین لازم دارم
requires نیاز داشتن لازم بودن
A human being should have humanity . <proverb> آدمى را آدمیت لازم است .
required نیاز داشتن لازم بودن
disqualified فاقد شرایط لازم دانستن
provision اذوقه تدارکات وسایل لازم
needed نیازمندی احتیاج لازم داشتن
disqualifies فاقد شرایط لازم دانستن
disqualify فاقد شرایط لازم دانستن
disqualifying فاقد شرایط لازم دانستن
needing نیازمندی احتیاج لازم داشتن
duly حسب الوفیفه بقدر لازم
barrier material مواد لازم برای ساختن موانع
legislation مجلس مقننه قانون لازم الاجرا
undercool خیلی کمتر از میزان لازم سردکردن
check out time زمان لازم برای ازمایش یک وسیله
Reforms are needed in various directions. تغییراتی ؟ رجهات گوناگون لازم است
operates کل زمان لازم برای انجام یک کار
operated کل زمان لازم برای انجام یک کار
operate کل زمان لازم برای انجام یک کار
products ول مواد لازم برای تولید یک محصول
undermanned دارای نفرات کمتر از میزان لازم
product ول مواد لازم برای تولید یک محصول
decision tree اقدامات لازم جهت تصمیم گیری
precaution درنظرگرفتن احتیاط و جنبههای تامینی لازم
precautions درنظرگرفتن احتیاط و جنبههای تامینی لازم
light is necessary to life روشنایی برای زندگی لازم است
check out time زمان لازم برای تخلیه محل
i paid his d. wages مزد او را انچه لازم بود دادم
access time زمان لازم برای پاسخگویی کامپیوتر
developments زمان لازم برای توسعه محصول جدید
ineligibly بدون داشتن شرایط لازم برای انتخاب
cycle time مدت لازم جهت انجام کارهای دوره
development زمان لازم برای توسعه محصول جدید
housekeeping امور لازم برای نگهداری سیستم کامپیوتری
nuptias non concubitus , sedconsensus , قصدنکاح لازم است نه فقط با هم زندگی کردن
duration براوردی از زمان لازم جهت انجام یک فعالیت
canonical time unit زمان لازم برای طی مسافتی معادل یک رادیان
compact فرمول کاهش حجم لازم برای یک متن
radar mile زمان لازم برای رسیدن امواج به هدف
compacts فرمول کاهش حجم لازم برای یک متن
to e. upon acovnt book همه اقلام لازم رادردفترحساب وارد کردن
add زمان لازم برای انجام یک عمل جمع
engineered performance زمان لازم برای اتمام یک واحد از کار
compacting فرمول کاهش حجم لازم برای یک متن
proceed time زمان لازم برای معرفی به پایگاه جدید
compacted فرمول کاهش حجم لازم برای یک متن
aircraft role equipment تجهیزات لازم برای انجام ماموریت هواپیما
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com