Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (12 milliseconds)
English
Persian
godown
لقمه بزرگ انبار
Other Matches
gulps
لقمه بزرگ
stull
لقمه بزرگ
gulping
لقمه بزرگ
gulped
لقمه بزرگ
gulp
لقمه بزرگ
caged storage
قسمتی از انبار که برای نگهداری اقلام مخصوص وخطرناک در نظر گرفته شده انبار محصور
stockpiling
ذخیره کردن در انبار جمع اوری در انبار
stockpile
ذخیره کردن در انبار جمع اوری در انبار
stockpiled
ذخیره کردن در انبار جمع اوری در انبار
stockpiles
ذخیره کردن در انبار جمع اوری در انبار
stockpile
پر کردن انبار اجناس موجود در انبار
stockpiled
پر کردن انبار اجناس موجود در انبار
stockpiles
پر کردن انبار اجناس موجود در انبار
stockpiling
پر کردن انبار اجناس موجود در انبار
dump
انبار موقتی زاغه مهمات انبار
field storage
انبار کردن کالا در صحرا انبار مهمات در فضای باز کوپه مهمات روباز
bin storage
انبار کردن قطعات بسته بندی نشده در قفسه انبار قطعات روباز
snap
لقمه
snapping
لقمه
snapped
لقمه
gobbets
لقمه
snaps
لقمه
gobbet
لقمه
bytes
لقمه
morsels
لقمه
byte
لقمه
morsel
لقمه
mouthfuls
لقمه
mouthful
لقمه
byte oriented
لقمه گرا
bit
ذره لقمه
skate
لقمه ماهی
morsel
یک لقمه غذا
skated
لقمه ماهی
bits
ذره لقمه
flag byte
لقمه پرچم
skates
لقمه ماهی
morsels
یک لقمه غذا
chaw
فک لقمه جویده
morsel
لقمه کردن
to do a thing in a round way
لقمه رادورسرگرداندن
morsels
لقمه کردن
tidbit
لقمه چرب ونرم
nibbling
لقمه یا تکه کوچک
nibbles
لقمه یا تکه کوچک
tidbits
لقمه چرب ونرم
To devour something .
چیزی را یک لقمه کردن
nibbled
لقمه یا تکه کوچک
nibble
لقمه یا تکه کوچک
My grandparents are six feet under.
<idiom>
پدر بزرگ و مادر بزرگ من فوت و به خاک سپرده شده اند.
megalomania
مرض بزرگ پنداری خویش جنون انجام کارهای بزرگ
He wants to bite off more than he can chew.
لقمه بزرگتر از دهانش برداشته
To do something the hard way . to do something in a roundabout way.
لقمه را از دور سر توی دهان گذاشتن
have other fish to fry
[have better fish to fry]
لقمه چرب تری در نظر داشتن
chicken feed
<idiom>
یه لقمه بخور ونمیر ،پول بسیارکم
macropterous
دارای بالهای دراز یا بزرگ بزرگ بال
big game
صید ماهیهای بزرگ حیوانات بزرگ شکاری
fossil
آدم پیر
[پدر بزرگ ]
[مادر بزرگ]
museum piece
آدم پیر
[پدر بزرگ ]
[مادر بزرگ]
bin storage space
فضای انبار قطعات بسته بندی نشده فضای انبار قطعات روباز
A lucrative affair
[deal]
لقمه چرب ونرم
[کار یا معامله پردرآمد]
titbit
لقمه خوشمزه تکه لذیذ وباب دندان
sippet
تکه نانی که در شیر فروبرند لقمه کوچک
titbits
لقمه خوشمزه تکه لذیذ وباب دندان
I havent had a bit sine morning .
از صبح تاحالایک لقمه دهانم نگذاشتم ( چیزی نخورده ام )
Perhaps you are waiting for the plums fall into your mouth.
لابد انتظار داری که لقمه را بجوند ودهانت بگذارند
Lets go to my house for pot luck .
برویم منزل ما با لا خره یک لقمه نان وپنیر پیدا می شود
grandam
مادر بزرگ ننه بزرگ
so large
چندان بزرگ بقدری بزرگ
grandparents
پدر بزرگ یا مادر بزرگ
grandparent
پدر بزرگ یا مادر بزرگ
cray
نوعی کامپیوتر بسیار بزرگ شرکت سازنده کامپیوترهای بسیار بزرگ
custodial record
پروندههای سوابق انبار سوابق انبار
stock number
شماره فنی انبار شماره انبار
If the cap fit,wear it.
<proverb>
اگر کلاه به اندازه سرت هست به سر بگذار !(لقمه به اندازه دهن بردار).
rooms
انبار
reservedness
انبار
storeroom
انبار
waste
انبار
wastes
انبار
stockroom
انبار
stockrooms
انبار
storing
انبار
reservedness
اب انبار
store-rooms
انبار
water storage tank
اب انبار
room
انبار
warehouse
انبار
tower silo
انبار
garnering
انبار
warehouses
انبار
storage bunker
انبار
garner
انبار
garnered
انبار
reservoir
اب انبار
water reservoir
اب انبار
stock room
انبار
pantechnicons
انبار
spoil pit
انبار
pantechnicon
انبار
cistern
اب انبار
repositories
انبار
repository
انبار
sluiced
انبار
seraglio
انبار
store
انبار
sluice
انبار
sluices
انبار
storage tank
انبار
magazine
انبار
storage
انبار
almery
انبار
depots
انبار
lodge
انبار
lodged
انبار
lodges
انبار
barns
انبار
depot
انبار
cellar
انبار
cellars
انبار
reservoir
انبار
stock
انبار
garners
انبار
reservoirs
اب انبار
stocked
انبار
reservoirs
انبار
in bond
در انبار
agglomeration
انبار
freight house
انبار
storehouse
انبار
magazines
انبار
entrepot
انبار
storehouses
انبار
depository
انبار
thesauruses
انبار
barn
انبار
store room
انبار
thesaurus
انبار
cisterns
اب انبار
store-room
انبار
stowed
چیدن در انبار
warehouses
انبار گمرک
storehouses
مخزن انبار
storehouse
مخزن انبار
stock piling
انبار کردن
warehouse
انبار مخزن
storehouses
انبار سر پوشیده
stows
چیدن در انبار
stockage
ذخیره انبار
storehouse
انبار سر پوشیده
storekeeping
رسیدگی به انبار
warehouse
انبار کردن
build-ups
پر کردن انبار
build up
پر کردن انبار
build-up
پر کردن انبار
stow
چیدن در انبار
stowing
چیدن در انبار
storable
انبار کردنی
stockage objective
هدف انبار
stock room
انبار کالا
bunker
پرشدن انبار
hay loft
انبار علوفه
hay loft
انبار علف
mattamore
انبار زیرزمینی
mass storage
انبار انبوه
general depot
انبار عمومی
fuel storage
انبار سوخت
fruitery
انبار میوه
filler depot
انبار یدکی
filler depot
انبار تکمیلی
ensile
انبار کردن
imburse
انبار کردن
in the hold
در انبار کشتی
yards
انبار کردن
bunkers
پرشدن انبار
inventory lot
نوبه انبار
laver
اب انبار حوضچه
stock
موجودی انبار
level of supply
سطح انبار
lime shed
انبار اهک
stocked
موجودی انبار
depot
انبار کالا
depots
انبار کالا
yard
انبار کردن
earth depot
انبار خاک
powder magazine
انبار باروت
core storage
انبار چنبرهای
snow drift
برف انبار
claimant stock
انبار امانی
lanary
انبار پشم
garner
انبار غله
garnered
انبار غله
storekeepers
انبار دار
storekeeper
انبار دار
spoin bank
انبار مازاد
garnering
انبار غله
shell room
انبار گلوله
warehouse
انبار کالا
woodshed
انبار هیزم
public warehouse
انبار عمومی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com