English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (35 milliseconds)
English Persian
to live like animals [in a place] مانند حیوان زندگی کردن [اصطلاح تحقیر کننده ]
Other Matches
lifelike زندگی مانند
utilities تسهیلات زندگی مانند اب
imbrute حیوان صفت کردن
brutalised وحشی یا حیوان صفت کردن
brutalises وحشی یا حیوان صفت کردن
brutalising وحشی یا حیوان صفت کردن
brutalize وحشی یا حیوان صفت کردن
brutalizing وحشی یا حیوان صفت کردن
brutalized وحشی یا حیوان صفت کردن
brutalizes وحشی یا حیوان صفت کردن
snail وقت تلف کردن انسان یا حیوان تنبل وکندرو
snails وقت تلف کردن انسان یا حیوان تنبل وکندرو
it is impossible to live there نمیشود در انجا زندگی کرد زندگی
habit زندگی کردن
habits زندگی کردن
live in a small way با قناعت زندگی کردن
cohabits باهم زندگی کردن
freewheel ازاد زندگی کردن
to vegetate پر از بدبختی زندگی کردن
to live to oneself تنها زندگی کردن
cohabited باهم زندگی کردن
to live in luxury با تجمل زندگی کردن
cohabiting باهم زندگی کردن
walk of life <idiom> طرز زندگی کردن
cohabit باهم زندگی کردن
freewheels ازاد زندگی کردن
To embitter ones life. زندگی رازهر کردن
relives دوبار زندگی کردن
reliving دوبار زندگی کردن
shanties در کلبه زندگی کردن
relived دوبار زندگی کردن
shanty در کلبه زندگی کردن
To do well in life . در زندگی ترقی کردن
chums باهم زندگی کردن
To leade a dogs life . مثل سگ زندگی کردن
knock about نامرتب زندگی کردن
live : زندگی کردن زیستن
lived : زندگی کردن زیستن
to live in poverty [want] در تنگدستی زندگی کردن
chum باهم زندگی کردن
relive دوبار زندگی کردن
freewheeled ازاد زندگی کردن
to keep the pot boiling زندگی یامعاش خودرافراهم کردن
vegetate مثل گیاه زندگی کردن
to live extempore کردی خوردی زندگی کردن
vegetated مثل گیاه زندگی کردن
vegetating مثل گیاه زندگی کردن
live high off the hog <idiom> خیلی تجملاتی زندگی کردن
living from hand to mouth <idiom> دست به دهان زندگی کردن
to live outside Tehran بیرون از تهران زندگی کردن
to muddle on با تسلیم به پیشامد زندگی کردن
live in a small way بدون سر و صدا زندگی کردن
to live out [British E] در بیرون از شهر زندگی کردن
bach مجرد و عزب زندگی کردن
vegetates مثل گیاه زندگی کردن
a hand to mouth existence <idiom> دست به دهان زندگی کردن
to live out of town در بیرون از شهر زندگی کردن
to live outside Tehran در حومه تهران زندگی کردن
Life is ten percent what happens to you and ninety percent how you respond to it. ده درصد از زندگی، اتفاقاتی است که برایتان می افتد و نود درصد باقی مانده زندگی واکنش شما به این اتفاقات است.
to live in cloves روی تشک پرقو زندگی کردن
cohabiting با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
live out of a suitcase <idiom> تنها بایک چمدان زندگی کردن
cohabited با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
eurybathic قادر به زندگی کردن در اعماق مختلف اب
cohabit با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabits با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
nuptias non concubitus , sedconsensus , قصدنکاح لازم است نه فقط با هم زندگی کردن
reincarnate تجسم یا زندگی تازه دادن حلول کردن
brutify وحشی یا حیوان صفت کردن وحشی شدن
to live like animals [in a place] در شرایط مسکنی خیلی بد زندگی کردن [اصطلاح تحقیر کننده ]
paralleled برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallel برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelling برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallels برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleling برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelled برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
bushbabies گونههای نخستیان میمون مانند جنگلهای حارهی افریقا از تیرهی Galagidae که شبگرد هستند و چشمان درشت و دم پرپشت و جارو مانند دارند
bushbaby گونههای نخستیان میمون مانند جنگلهای حارهی افریقا از تیرهی Galagidae که شبگرد هستند و چشمان درشت و دم پرپشت و جارو مانند دارند
lead a dog's life <idiom> زندگی سخت داشتن ،زندگی سگی داشتن
likening مانند کردن
liken مانند کردن
similize مانند کردن
likened مانند کردن
likens مانند کردن
equalising مساوی و مانند کردن یکنواخت کردن
equalizing مساوی و مانند کردن یکنواخت کردن
equalizes مساوی و مانند کردن یکنواخت کردن
equalized مساوی و مانند کردن یکنواخت کردن
equalised مساوی و مانند کردن یکنواخت کردن
equalises مساوی و مانند کردن یکنواخت کردن
equalize مساوی و مانند کردن یکنواخت کردن
jellify ژله مانند کردن
lords مانند لردرفتار کردن
lord مانند لردرفتار کردن
fossiliferous فسیل مانند سنگواره مانند
lamellate لایه مانند ورقه مانند
matronize مانند رئیسه رفتار کردن
Life in not a problem to be solved, but a reality to be experienced. زندگی مسئله ای نیست، که نیاز به حل کردن داشته باشد، بلکه حقیقتی است که باید تجربه کرد.
meshing شبکه تور مانند یا مشبک کردن
meshes شبکه تور مانند یا مشبک کردن
mesh شبکه تور مانند یا مشبک کردن
to torpedo تارومار کردن [مانند تلاش کسی]
represented عمل کردن مانند نشانه برای چیزی
represents عمل کردن مانند نشانه برای چیزی
represent عمل کردن مانند نشانه برای چیزی
animal حیوان
living creatuse حیوان
animals حیوان
beasts حیوان
beast حیوان
eualize مساوی کردن مانند کردن
to quit something cold turkey چیزی را یکدفعه ترک کردن [مانند سیگار یا الکل]
take to pieces پیاده کردن اجزاء ماشین یاکارخانه و مانند اینها
beast of burden حیوان باربری
ectotherm حیوان خونسرد
kittens بچه حیوان
bipeds حیوان دوپا
biped حیوان دوپا
bough شانه حیوان
boughs شانه حیوان
mavericks حیوان بیصاحب
beastly حیوان صفت
draft animal حیوان بارکش
bestiality حیوان صفتی
whiffet حیوان رشدنکرده
wildling حیوان وحشی
maverick حیوان بیصاحب
kitten بچه حیوان
option of animals خیار حیوان
lost animal حیوان ضاله
fries حیوان نوزاد
fry حیوان نوزاد
frying حیوان نوزاد
reptile حیوان خزنده
reptiles حیوان خزنده
brutes جانور حیوان
lost animal حیوان گمشده
brute جانور حیوان
pack animals حیوان باربر
pack animal حیوان باربر
slick ear حیوان بی گوش
spinal animal حیوان نخاعی
beastby حیوان صفت
brute حیوان صفت
zoology حیوان شناسی
brutes حیوان صفت
animalization تبدیل به حیوان
zooparasite حیوان انگل
zoophilia حیوان خواهی
zoophily حیوان خواهی
zoophilic حیوان دوست
zoophobia حیوان هراسی
hilding حیوان چموش
zoophilous حیوان دوست
zoolatry حیوان پرستی
bestiality جماع با حیوان
zooerasty جماع با حیوان
carnivorous حیوان گوشتخوار
zootheism حیوان پرستی
Life isn't about finding yourself. Life is about creating yourself. زندگی پیدا کردن خود نیست بلکه ساختن خود است.
to pounce on somebody به کسی ناگهان جستن [و حمله کردن ] [مانند جانور شکارگر]
to rev [British E] the engine موتور [ماشین] را روشن کردن [که صدا مانند زوزه بدهد]
to goose [American E] the engine موتور [ماشین] را روشن کردن [که صدا مانند زوزه بدهد]
paintress زنی که کارش رنگ کردن سفالینه و مانند انها است
animal distress calls فریادهای درماندگی حیوان
hollering صدای مخصوص هر حیوان
feral حیوان شکاری وحشی
the fountain of life چشمه حیوان یازندگی
brutal حیوان صفت وحشی
hollers صدای مخصوص هر حیوان
animal glue سریشم از انساج حیوان
hollered صدای مخصوص هر حیوان
stags کره اسب حیوان نر
holler صدای مخصوص هر حیوان
cade حیوان دست اموز
pet حیوان اهلی منزل
pets حیوان اهلی منزل
petted حیوان اهلی منزل
pizzle الت ذکور حیوان
flycatcher حیوان مگس خوار
yahoo ادم حیوان صفت
brutalization حیوان صفت نمودن
stag کره اسب حیوان نر
slick ear حیوان فاقدگوش خارجی
zoopsia توهم حیوان بینی
bald animal or tree درخت یا حیوان برهنه
acephalon حیوان راستهء بی سران
zoomorphism حیوان ریخت انگاری
armadillos نوعی حیوان گورکن
armadillo نوعی حیوان گورکن
acephalous حیوان راستهء بی سران
varmint حیوان یا پرنده شکارکننده
housebroken حیوان تربیت شده
abalone قسمی حیوان صدف
endoskeleton استخوان بندی درونی حیوان
bestial شبیه حیوان جانور خوی
stature ارتفاع طبیعی بدن حیوان
bunny اسم حیوان دست اموز
innards اعضای داخلی حیوان یاانسان
hoof حیوان سم دار باسم زدن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com