Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
English
Persian
to d. up a liquid
مایعی را باچمچه ومانندان برداشتن یا خالی کردن
Other Matches
transcribes
استنساخ کردن رونوشت برداشتن سواد برداشتن
transcribe
استنساخ کردن رونوشت برداشتن سواد برداشتن
transcribed
استنساخ کردن رونوشت برداشتن سواد برداشتن
transcribing
استنساخ کردن رونوشت برداشتن سواد برداشتن
wetting
مایعی که برای تر ساختن یاخمیر کردن چیزی بکار رود
etcaetera
ومانندان
et cetera
ومانندان
frass
گه موریانه ومانندان
gadoid
ماهی روغن ومانندان
pannage
بلوطوالش ومانندان که به گرازمیخوراند
such like
از این گونه ومانندان
blankest
1-رشته خالی . 2-رشتهای که دارای فضاهای خالی است
blank
1-رشته خالی . 2-رشتهای که دارای فضاهای خالی است
hydrolic
مایعی
curatorship
تصدی کتابخانه وموزه ومانندان
dredged
الت تنقیه قنات ومانندان
dredge
الت تنقیه قنات ومانندان
dredges
الت تنقیه قنات ومانندان
pool rectifier
یکسوکننده مایعی
bubble sextant
سکستانت مایعی
fluidity
حالت مایعی
fieldwork
کارهای صحرایی :زمین پیمایی ومانندان
of no scruples
عاری ازدقت زیاد دراداب ومانندان
liquid honing
سنگ زنی مایعی
commandeer
وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeered
وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeering
وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeers
وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
frost work
نقشه شبنم یخ زده در روی پنجره ومانندان
eyeleteer
الت برای چشمه دراوردن ازبرودری ومانندان
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
leach
[liquid formed by leaching]
مایعی که از صافی گرفته شده
[شیمی]
leachate
مایعی که از صافی گرفته شده
[شیمی]
by the holy poker
سوگند شوخی امیزی است چون به انروزهای غریب ومانندان
eyelet ring
حلقه کوچک فلزی که درسوراخ پارچه ومانندان میگذارندکه زودپاره
moleskin
جامه وبویژه شلواری که ازپوست کورموش ومانندان درست میکنند
warp
منحرف کردن تاب برداشتن
warped
منحرف کردن تاب برداشتن
open
برداشتن پوشش یا باز کردن در
forborne
دست برداشتن تحمل کردن
split
ترک برداشتن تقسیم کردن
photographs
عکس برداشتن از عکسبرداری کردن
photograph
عکس برداشتن از عکسبرداری کردن
opened
برداشتن پوشش یا باز کردن در
take off
برداشتن پرواز کردن هواپیما
photographing
عکس برداشتن از عکسبرداری کردن
warps
منحرف کردن تاب برداشتن
photographed
عکس برداشتن از عکسبرداری کردن
opens
برداشتن پوشش یا باز کردن در
phlorizin
ماده تلخی که ازپوست ریشه درخت سیب ومانندان گرفته میشود
vacancy
محل خالی جای خالی
vacancies
محل خالی جای خالی
removal
از بین بردن برداشتن پیاده کردن
lops
باتنبلی حرکت کردن شلنگ برداشتن
lop
باتنبلی حرکت کردن شلنگ برداشتن
lopping
باتنبلی حرکت کردن شلنگ برداشتن
notate
یادداشت برداشتن یاد داشت کردن
lopped
باتنبلی حرکت کردن شلنگ برداشتن
lyophobic
دارای عدم تجانس با مایعی که دران پراکنده شده
leachate
مایعی که بوسله شستشو ازخاک یا واسطه دیگری بگذرد
lyophilization
خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
shake down
جیب کسی را کاملا خالی کردن بیتوته کردن
deflating
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflate
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflated
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflates
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
broth
غذای مایعی مرکب از گوشت یاماهی وحبوبات وسبزیهای پخته
liquid crystal display colour pigmented
صفحه نمایش با محلولهای کریستالی مایعی که رنگی به نظر میرسد
clear-out
خالی کردن
let off
خالی کردن
drains
خالی کردن اب
to cleanovt
خالی کردن
to offload
خالی کردن
vented
خالی کردن
turn out
<idiom>
خالی کردن
assoil
خالی کردن
let out
خالی کردن
drain
خالی کردن اب
drained
خالی کردن اب
vent
خالی کردن
venting
خالی کردن
vents
خالی کردن
clear out
خالی کردن
draining
خالی کردن اب
to clear out
خالی کردن
evacuate
خالی کردن
unloads
خالی کردن
vacated
خالی کردن
knock out
خالی کردن
to load off
خالی کردن
purge
خالی کردن
purged
خالی کردن
evacuates
خالی کردن
depleted
خالی کردن
to work off
خالی کردن
deplete
خالی کردن
evacuating
خالی کردن
to play a gun on
خالی کردن
purges
خالی کردن
depletes
خالی کردن
unloaded
خالی کردن
unload
خالی کردن
give way
جا خالی کردن
evacuated
خالی کردن
to give vent to one's wrath
دق دل را خالی کردن
vacating
خالی کردن
discharges
خالی کردن
vacates
خالی کردن
depleting
خالی کردن
vacate
خالی کردن
discharge
خالی کردن
defoliant
گرد یا مایعی که روی درختان میریزند که درخت برگ ریزان کند
to make a long arm
[برای برداشتن یا گرفتن چیزی دست دراز کردن]
unload
خالی کردن بار
To let off steam . To get it off ones chest.
دل خود را خالی کردن
decant
اهسته خالی کردن
decanted
اهسته خالی کردن
decanting
اهسته خالی کردن
decants
اهسته خالی کردن
unload
خالی کردن اندوه
weasels
شانه خالی کردن
desolate
خالی از سکنه کردن
dispeople
خالی ازسکنه کردن
flinches
شانه خالی کردن
discharge
خالی کردن باتری
quail
شانه خالی کردن
quails
شانه خالی کردن
flinched
شانه خالی کردن
flinch
شانه خالی کردن
to touch off
درکردن خالی کردن
shirks
شانه خالی کردن از
shirking
شانه خالی کردن از
pump
با تلمبه خالی کردن
shirked
شانه خالی کردن از
walk out on
خالی ازسکنه کردن
flinching
شانه خالی کردن
to let off
خالی کردن بخشودن
off one's chest
<idiom>
خودرا خالی کردن
elutriate
اهسته خالی کردن
shrink
شانه خالی کردن از
flecker
خال خالی کردن
shrinking
شانه خالی کردن از
shrinks
شانه خالی کردن از
unpeople
خالی از سکنه کردن
exhaustible
قابل خالی کردن
diffusion
خالی کردن بار
bleneh
شانه خالی کردن
pumped
با تلمبه خالی کردن
shirk
شانه خالی کردن از
vent
خالی کردن خشم
evade
شانه خالی کردن
shirk
شانه خالی کردن
repudiate
شانه خالی کردن
to open one's mind
دل خود را خالی کردن
discharge
خالی کردن گلوله
disgorging
خالی کردن ریختن
to break bulk
خالی کردن بار
disgorges
خالی کردن ریختن
disgorge
خالی کردن ریختن
disgorged
خالی کردن ریختن
beat
شانه خالی کردن
weasel
شانه خالی کردن
to vent oneself
دل خود را خالی کردن
pumps
با تلمبه خالی کردن
To vacate the field .
میدان را خالی کردن
lade
با ملاقه خالی کردن
relieve one's feeling
دل خود را خالی کردن
cop-out
شانه خالی کردن
manspace
جای خالی در خودرو یا کشتی یا هواپیما جای نفری خالی
tip
خالی کردن سرازیر کردن نوک
tipping
خالی کردن سرازیر کردن نوک
let off
<idiom>
خالی کردن (تفنگ)،منبسط کردن
To clean someone out.
جیب کسی ؟ ؟ خالی کردن
to emtpy
[your]
glass in one gulp
[at a gulp]
جام را یک نفس خالی کردن
hollow
پوک شدن خالی کردن
empty
خالی کردن تهی شدن
aspirates
خالی کردن بیرون کشیدن
emptier
خالی کردن تهی شدن
poop
باد وگازمعده را خالی کردن
emptied
خالی کردن تهی شدن
aspirating
خالی کردن بیرون کشیدن
aspirate
خالی کردن بیرون کشیدن
poops
باد وگازمعده را خالی کردن
let down
باد
[لاستیک را]
خالی کردن
emptiest
خالی کردن تهی شدن
empties
خالی کردن تهی شدن
hollows
پوک شدن خالی کردن
deflate
باد چیزی را خالی کردن
to c. ata difficulty
ازسختی شانه خالی کردن
vasectomy
عمل جراحی و برداشتن مجرای ناقل منی برای عقیم کردن
vasectomies
عمل جراحی و برداشتن مجرای ناقل منی برای عقیم کردن
eviscerate
خالی کردن نیروی چیزی راگرفتن
to come away empty-handed
با دست خالی
[معامله ای را]
ترک کردن
flushes
خالی کردن قسمتی از حافظه و محتویات ان
lie down
از زیرکار شانه خالی کردن درازکشیدن
asterisk
پر کردن محل دهدهی خالی با علامت *
asterisks
پر کردن محل دهدهی خالی با علامت *
To shirk ones responsibility .
اززیر با رمسئولیت شانه خالی کردن
lie-down
از زیرکار شانه خالی کردن درازکشیدن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com